استراق سمع شياطين



راه استفاده از عالم غيب و مأنوس‌شدن با آن‌ عالم همچنان كه عرض شد، مشخص است، هرچند امکان سوء استفاده از عالم غيب نيز وجود دارد و كافران و شياطين راه سوء استفاده از آن را برگزيده‌اند. قرآن در رابطه با اين موضوع مي‌فرمايد:

«وَلَقَدْ جَعَلْنَا فِي السَّمَاء بُرُوجًا وَزَيَّنَّاهَا لِلنَّاظِرِينَ * وَحَفِظْنَاهَا مِن كُلِّ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ * إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ»؛

ما در آسمان، عوامل نمايش آيات الهي و زينت‌هايي را براي آن‌هايي که مي‌توانند آن حقايق غيبي را بنگرند قرار داديم، و آن زيبائي‌هاي معنوي را از هر شيطانِ رانده شده‌اي حفظ کرديم تا دست تجاوز او به آن معاني نرسد، مگر آن که دزدانه چيزي از آن حقايق بشنود که در آن صورت شهاب آشکاري او را دنبال مي‌کند.

آيات فوق؛ موضوع استراق سمع شياطين را مطرح مي‌کند که مي‌روند از حقايق غيبي آسمانِ معنا چيزي بگيرند، که در آن صورت شهاب مبين يعني انوار روشنگر معنوي ملائكه به دنبال آن مطلب دزديده شده مي‌آيد تا شياطين را رسوا کند و نگذارد آن‌ها ادعا کنند به حقايق آسماني راه‌يافته‌اند. به عبارت ديگر شياطين سعي دارند از طريق ارتباط با عالم غيب چيزهايي به‌دست آورند و از آن‌ها سوء استفاده کنند.

کفار و شياطين سخت در تلاش‌اند تا به رازهاي آسماني دست يابند و آن‌ها را مورد سوء استفاده قرار دهند
ولي قرآن مي‌فرمايد: «إِنَّ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء»؛ آن‌هايي که آيات ما را تکذيب مي‌کنند و در مقابل آن‌ها استکبار مي‌ورزند، براي آن‌ها درهاي آسمان گشوده نمي‌شود.

روشن است که در اين‌جا منظور از آسمان، آسمانِ زمين نيست، زيرا کفار به اين آسمان دست مي‌يابند. از آيه فوق روشن مي‌شود که غير مؤمنين، به معناي واقعي نمي‌توانند از حقايق معنوي بهره‌مند شوند تا قلب آن‌ها چيزي از آن معاني را کشف کند، پس عملاً با آن چه شيطان به آن‌ها القاء مي‌کند به سر مي‌برند. در آيات 16 به بعد سوره حجر که عرض شد؛ مي‌فرمايد ما در آن آسمان، بروج و عوامل روشنگري گذاشته‌ايم. بروج آسمان مثل ملائكه‌اند، همان‌طور كه عقل در آسمانِ جان انسان مثل ستاره‌ي روشنگر عمل مي‌كند.

در آيات مورد بحث يعني آيات 18- 16 سوره حجر در ادامه مي‌فرمايد: بروج را در آسمان قرار داديم، «وَحَفِظْنَاهَا مِن كُلِّ شَيْطَانٍ رَّجِيمٍ»؛ و از طريق آن بروج آسمان را از هر شيطان رجيمي‌ حفظ كرديم و در نتيجه آن‌ها نمي‌توانند در آن نفوذ کنند و از حقايق غيبي آن بهره‌مند گردند «إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ»؛ مگر اين‌كه آن شيطان‌ها در آسمان غيب استراق سمع كنند و مقداري از حقايق آن را بدزدند.

پيغمبر(ص) و ائمهعلیهم السلام به عالم غيب نظر مي‌كنند و از آن براي جان خود زينت‌هاي معنوي اَخذ مي‌کنند، شياطين هم مي‌روند گوش مي‌نشينند تا خبرهايي را از عالم غيب بدزدند. خبرهاي دزديده‌شده‌ي ناقص، همان‌هايي است که شياطين در اختيار جادوگرها و كاهنان قرار مي‌دهند تا آن‌ها حوادث آينده را پيش‌گويي کنند، و چون از عالم غيب است به ظاهر درست در مي‌آيد ولي چون دزدي است، بي‌برکت و نيمه‌کاره است.

در همين رابطه در ادامه مي‌فرمايد: «فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ مُّبِينٌ»؛ يعني يک نور روشنگر و رسواکننده‌اي از طرف ملائكه آن خبر دزديده‌شده را دنبال مي‌کند، در نتيجه بي‌ثمري آن معلوم مي‌شود و جادوگر رسوا مي‌گردد.

در رجوع به جادوگران دو چيز را فراموش نكنيد. اولاً: خبري که مي‌دهند نيمه كاره است. ثانياً: چيزي نمي‌گذرد که پوچي و بي‌ثمري آن روشن مي‌شود.
اگر کمي به آيات فوق توجه فرمایيد نکات ارزشمندي در اختيارتان مي‌گذارد. قرآن مي‌فرمايد بله جادوگر و کاهن از غيب خبر مي‌دهند، اما خبرشان را از جن و شيطان گرفته‌اند و خبر آن‌ها خبر دزدي است و پشت سر آن خبر، شهابِ ملائكه مي‌آيد و نمي‌گذارند آب خوش از گلوي آن‌ها پايين برود.

مراحل آشنايي با عالم غيب



براي ارتباط با عالم غيب چند کار بايد انجام داد:

اول کسب معارف صحيح، اين‌كه شنيده‌ايد خواب عالِم از يك عمر عبادت جاهل نتيجه‌اش بيشتر است، به خاطر اين است كه عالِم از طریق معارف صحیح جان خود را به سوي حقايق یقینی سير مي‌دهد. شما بيش از اين‌كه مشغول عبادات و ذكر باشيد در کسب معارف تلاش کنيد تا بفهميد غيب چيست و چه خصوصياتي دارد.

كتاب‌هاي علماء بزرگ و تدبر در آيات قرآن و روايات ائمه معصومينعلیهم السلام عقل و دل را متوجه حقايق مي‌کند، و عبادات و ذکر، وسيله‌ي اُنس با آن حقايق است. در روايات ما تأکيد مي‌شود، خداوند اين‌قدر كه با عالم صحبت مي‌كند با عابد صحبت نمي‌كند، حتي مي‌فرمايند: خواب عالم بهتر از عبادت جاهل است. عالم واقعي هم کسي است که با حقايق عالم مرتبط است.

آري پس از کسب معارف، و اين‌که متوجه شديم چه حقايقي در عالم هستي، وجود دارد، موضوع دومي که به کمک ما مي‌آيد «اخلاق» است. بالاخره كبر و حسد و خودخواهي و امثال آن‌ها نمي‌گذارد قلب ما جلو برود و با غيب آشنا شود. براي پاک‌شدن از رذائل بايد برنامه داشت، يک‌مرتبه و با يک تصميم نمي‌شود از رذائل اخلاقي آزاد شد. بايد کتاب‌هاي مهم اخلاقي را مطالعه کرد و از روايات مطرح شده در اين امور استفاده نمود تا آرام‌آرام از ظلمات رذائل اخلاقي درآئيم و حجاب بين ما و عالم غيب برطرف شود، و مسلم است تا برنامه‌ي ائمه معصومين علیهم السلام را که خودشان مجسمه‌‌ي فضائل‌اند، دنبال نکنيم، نتيجه نمي‌گيريم.

اخلاقي كه عرض مي‌کنم منظورم دستورات اخلاقي ائمه علیهم السلام است در كتاب‌هايي مثل کتابي که امام خميني«رضوان‌الله‌تعالي‌‌عليه» تنظيم کرده‌اند به نام «شرح حديث جنود عقل و جهل» و يا كتابي كه آيت الله بهجت«حفظه‌الله» توصيه کرده‌اند و تحت عنوان «جهاد با نفس» ترجمه و چاپ شده است. ايشان مي‌فرمايند: «هر روز سعي کنيد يک حديث از کتاب جهاد نفسِ وسائل‌الشيعه را مطالعه کنيد و به آن عمل کنيد، بعد از يک سال خواهيد ديد حتماً عوض شده‌ايد، مانند دارويي که انسان مصرف کند و بعد از مدتي احساس بهبودي مي‌کند». چون روايات با نور بصيرت امامان معصوم علیهم السلام مطرح شده ولذا آن نور را به قلب شما منتقل مي‌کند. {ان حدیثنا یحی القلوب : احادیث ما قلبها را زنده می کند: امام باقر ع}

در کنار کسب معارف و اخلاق، آنچه بايد رعايت شود «آداب و احکام» است، رعايت حلال و حرام الهي از يک طرف و رعايت دستورات عبادي مثل نماز و رکوع و سجود از طرف ديگر؛ روح را متوجه عالمي ديگر مي‌کند و در نتيجه انسان اسير دنيا و حوادث آن نمي‌شود. بر همين اساس تأکيد مي‌کنيم در کنار معارف حقه و اخلاق فاضله، رعايت حلال و حرام الهي موجب تعادل روح و اتصال آن به حقايق عالم هستي مي‌گردد.


پس از طي مراحل سه‌گانه‌ي فوق؛ مرحله‌ي قلبي‌كردن معارف پيش مي‌آيد تا انسان إن‌شاءالله بتواند با حقايق غيبي مأنوس شود و جان او به عالم حقايق منتقل گردد.

تعبیری زیبا از وضو

وقتي شما جهت وضوگرفتن به آب نگاه مي‌كنيد و آن را به صورت مي‌زنيد و مي‌گوييد «اَللَّهُمَ بَيِّضْ وَجْهِي»؛ پروردگارا روي مرا سفيد کن. نظر به جنبه باطني آب داريد براي سفيدکردن باطن خود از گناهان، پس معلوم است در اين وضوگرفتن موضوعِ انتقال جان از عالم محسوس به عالم غيب مدّ نظر است و لذا اگر مراحل سه‌گانه درست طي شود و قلب نيز آماده گردد، وقتي جهت وضو به آب نگاه مي‌کنيد، به آب مطلق منتقل مي‌شويد که سراسر نور است و عرش الهي بر آن قرار دارد و خداوند در رابطه با آن مي‌فرمايد: «وَ کانَ عَرشُهُ عَلَي الماء»؛ و عرش او بر آب قرار داشت. پس راه ارتباط با عالم غيب را بايد براي جان خود برنامه‌ريزي كنيد.

چگونگي کنترل خيال

فرموده بوديد چه کار کنيم خيالاتمان ذهن ما را مشغول نکند و وسوسه‌ها دست از سر ما بردارد؟

بايد عرض کنم عزيزان! اشکال کار آن است که ما براي دفع خيالات برنامه‌ريزي نمي‌كنيم. اگر با برنامه‌ريزي حساب‌شده، آرام‌آرام خود را مشغول تفكر و تذكر نماييم، به جاي خيالات و وسوسه‌ها، نور معارف بر قلب ما تجلي مي‌کند.

آيت الله حسن‌زاده«حفظه‌الله» مي‌فرمودند؛ «در دوران جواني حساب كردم اگر ذهن خودم را مشغول نكنم ذهنم مرا مشغول مي‌كند». واقعاً همين‌طور است که اگر به ذهن برنامه ندهيد، آن با خيالات بي‌پايه به شما برنامه مي‌دهد.

ما مأمور به تدبر در قرآن هستيم و به کمک نهج‌البلاغه و روايات مي‌توانيم ذهن و انديشه را به پرواز درآوريم. ذهن شما از همان صبح که بلند مي‌شويد شما را مشغول مي‌کند که چه کسي بد است، چه کسي خوب است، چي بخور، كجا برو، ولي اگر به آن برنامه بدهيد آن هم يک برنامه الهي، آن را به کمالاتي که خودتان مي‌خواهيد مي‌کشانيد.
وقتي متوجه شديد بايد معارف خود را قلبي بكنيد با همين رويکرد، ذهن را جهت مي‌دهيد. اگر نماز مي‌خوانيد با هدفِ نظر به حق، قلب را در صحنه مي‌آوريد، اگر کار و فعاليت مادي داريد، با هدفِ خدمت به خلق خدا، قلب را در صحنه نگه مي‌داريد.

در ملاقاتِ شبلي با امام سجاد(ع) داريم که حضرت در برگشت از حج از او پرسيدند: آيا هنگامي که احرام به تن كردي جامه‌ي گناه فروگذاردي تا جامه‌ي طاعت بپوشي؟ و آنگاه که به ميقات وارد شدي، قصدت ملاقات خدا بود؟ آن‌گاه که طواف کردي، قصدت آن بود که به خدا پناه بري؟ گفت: نه، فرمودند: پس حج نگزارده‌اي. امام سجاد(ع) به شبلي مي‌خواهند بگويند بايد اعمالِ عبادي، قلبي شود تا به واقع آن اعمال انجام شده باشد. وقتي ده سال، بيست سال، همچنان قلب متوجه حقايق شد، آرام‌آرام چشمش باز مي‌شود و با آن‌ها مأنوس مي‌گردد و به مقام فرقان و بصيرت مي‌رسد و ديگر آنچنان جذب آن عوالم مي‌شود كه خيالات واهي جذبه ندارند كه انسان را به خودشان مشغول كنند.

جايگاه چشم‌زخم (جن 4)



پرسيده‌ايد آيا چشم زخم تأثير دارد؟ بله چشم زخم تأثير دارد، قرآن هم به آن اشاره دارد و مي‌فرمايد: «وَإِن يكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ * وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ»؛ محققاً آن‌ها که کافر شدند وقتي قرآن را شنيدند نزديک شد با چشم‌هاي خود تو را به زمين بيندازند و گفتند او ديوانه است- در حالي‌که اين حرف‌ها همه از شدت خشمشان بود- و قرآن چيزي جز ذکر الهي براي عالميان نيست.

رسول خدا(ص) در تفسير آيه فوق فرمودند: «چشم زخم، حق است» نيز مي‌فرمايد: «إِنَّ الْعَيْنَ لَتُدْخِلُ الرَّجُلَ الْقَبْرَ وَ تُدْخِلُ الْجَمَلَ الْقِدْر» چشم‌زخم؛ مرد سالم را در قبر و شتر سالم را در ديگ مي‌کند. حالا بر شخصيتي مثل پيامبر(ص) اثر نمي‌كند بحث ديگري است. مگر مي‌شود روح قدرتمند رسول خدا(ص) تحت تأثير روح‌هاي تنگ قرار گيرد؟ آري روح‌ها مي‌توانند بر همديگر تأثير گذارند ولي شرطش آن است که آن روح‌ها از همديگر تأثيرپذير باشند.

در موضوع چشم‌زخم قضيه از اين قرار است که بعضي از روح‌ها در عين تنگ‌نظري، در تمرکز روي موضوعي رشد كرده‌اند، همان‌طور که بعضي از روح‌ها در عين وسعت، در تمرکز روي موضوعي رشد كرده‌اند. اين كه مي فرمايند: نگاه به صورت مقدس اميرالمؤمنين (ع) ثواب دارد، به جهت بهره‌مندي از روح متعالي آن حضرت است.

چون روحي كه پشت اين صورت قرار دارد آن‌قدر با بركت و نسبت به بقيه دلسوز و مهربان مي‌باشد که انسان با نظر به آن حضرت از آن روح متأثر مي‌شود. يا اين‌كه مي‌گويند به ديدن ارحام برويد تا روحتان تغذيه ‌شود، چون ارحام نظر لطف به ما مي‌کنند و روحمان وسعت مي‌يابد.

ائمه که جاي خود دارد، حتي علمائي که روي خود زحمت کشيده‌اند مي‌توانند آنچنان روح انسان را تحت تأثير قرار دهند که ميل او تغيير کند.
يكي از رفقاي خوب ما مي‌گفت دلم مي‌خواست از يک سلسله افکار راحت شوم ولي زورم به خودم نمي‌رسيد، خدمت يكي از علماء رفتم و عرض کردم حاج آقا شما به من بفرمائيد اين افكار را از ذهنم دور بريزم. آن عالم قضيه دستش بود به من دستور دادند كه ديگر آن‌‌طور فکر نکنيد و آن افکار را دور بريزيد. رفيق ما مي‌فرمود بعد از آن ديگر آن‌ فکر‌ها از ذهنم رفت.

آري تأثير افکار بر افکار يک واقعيت است ولي اكثر آن‌هايي كه دنبال فالگير و رمال و احضار روح مي‌روند تاوان جدا شدن از روح اولياء و علماء رباني را مي‌دهند.
از منبر و مسجد و روحاني جداشدن آرام‌آرام کار را به رجوع به فالگير، رمال و جادوگر و شيطان مي‌کشاند. روح انسان طوري است که نياز دارد با بقيه ارتباط برقرار کند، حتي در سير و سلوک اين قدر که ارتباط با استاد مؤثر است کتاب مؤثر نيست، کتاب در مرتبه دوم است، چون تأثير جنبه‌هاي روحاني استادِ واقعي سرعت سير را بيشتر مي‌کند.

همان‌طور که روح‌هاي پاك مي‌توانند از خود انوار معنوي القاء کنند و عزم‌ها را در توجه به معنويات زياد نمايند و در نتيجه انسان قدرت تمرکز در مسائل توحيدي نصيبش شود، بعضي از روح‌ها چون در مسائل پست متمركز شده‌اند، مي‌توانند روح افراد را تحت تأثير تنگ نظري خود قرار دهند و در نتيجه بدن انسان چون تحت تأثير روح است، آسيب ببيند. شايد طرف خودش نداند که حسود است ولي وقتي امکاناتي را در زندگي شما ديد نمي‌تواند تحمل کند، روحي كه شديداً به حسادتش ميدان بدهد به طوري که سختش باشد كه مثلاً شما عينك خود را عوض كرده‌ايد، به عينك که نگاه مي‌كند، شرايط از بين‌رفتن آن پيش مي‌آيد، يا مي‌شكند و يا گم مي‌شود و ...،

اين روح مثل يک مرتاض شده است که سال‌ها روح خود را روي موضوعي متمرکز کرده، با اين فرق که روح خود را در توجه به افراد متمرکز کرده‌اند و در اثر آن تمرکز و آن حسادت در برخورد با ديگران - حتي ناخودآگاه- بر روح افراد تأثير مي‌گذارند به طوري که جسم آن‌ها هم تحت تأثير قرار مي‌گيرد، و يا روح آن‌ها به سوي جهتي سير مي‌کند که موجب هلاکتشان مي‌شود. به همين جهت به ما فرموده‌اند امکانات خود را خيلي به نمايش نگذاريد.


اميرالمؤمنين(ع) از دوران کودکي مکرر پيش مي‌آمد که چشم‌هايشان درد مي‌گرفت. به طوري كه ايشان در جنگ خيبر در آن شبي که فردايش خيبر را فتح کردند، آنقدر چشم‌شان درد مي‌كرده است كه وقتي پيامبر(ص) ‌فرمودند؛ فردا پرچم را به كسي مي‌دهم كه كرّار است و فرّار نيست. اصحاب مي‌گويند به همه‌كس فكر مي‌كرديم به غير از اميرالمومنين.(ع) پيامبر(ص) آب دهان مبارکشان را بر چشمان اميرالمومنين(ع) ماليدند. حضرت علي(ع) مي‌فرمايند؛ ديگر براي هميشه چشمانم خوب شد. چون رسول خدا(ص) با اين عمل روح اميرالمؤمنين(ع) را تحت تأثير روح خود قرار دادند.

در خاطرات آيت الله بروجردي داريم که ايشان در دوره ميانسالي چشمشان ضعيف مي‌شود و خيلي غصه مي‌خورند که مطالعه و تحقيقاتشان مختل شده است، مي‌گويند در بين دسته عزاداران امام حسين(ع) كه گِل روي سرشان ماليده بودند يك کمي از آن گل‌ها را به چشمانم ماليدم و تا سن 80 سالگي ديگر نيازي به عينك نداشتند. چون از طريق گِل‌هاي سر عزاداران سيدالشهداء(ع) به نور آن حضرت متصل شدند و روحشان تحت تأثير نور حضرت سيدالشهداء(ع)، به نحو بهتري قدرت تدبير بدنشان را پيدا کرد.

عرضم اين بود؛ روحي كه بيست سال است حسادتش را مدام رشد داده است آنقدر در تنگ نظري رشد کرده كه وقتي به شما نگاه مي‌كند بر جسم و روح شما تأثير مي‌گذارد.
در مورد ميدان عمل انساني که قدرت چشم‌زخم زدن دارد موضوع بر همان اساسي است که خداوند در مورد ساحران فرمود که: «وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ»؛ آن‌ها نمي‌توانند به احدي ضرر برسانند مگر به اذن خدا. همان‌طور که شما از ديگر عوامل ممکن است به اذن الهي ضربه بخوريد، چشم‌زخم هم از آن عوامل است، زمينه‌ي تأثير در شما بايد فراهم باشد، مثل سرما خوردگي که زمينه تأثير ويروسِ آن در شما بايد باشد، و يا مثل فريب خوردن از افراد که با تحريک خيالْ انسان را فريب مي‌دهند.

ريشه‌ي تمام اين تأثيرات، در تأثيرپذيري روح در خود انسان است. كسي كه توكلش به خدا كم است بيشتر تحت تأثير قرار مي‌گيرد و به اسباب‌هاي دنيايي اميدوار مي‌شود. روحي که با خداي واحد به نحو مطلوب مرتبط نيست، جهت روحش در آرزوهاي دنيايي پراکنده است و لذا عزم واحد ندارد و جهت روحش به همان اندازه ضعيف مي‌شود و تحت تأثير روح فردي قرار مي‌گيرد که قدرت چشم‌زخم دارد.

مگر مي‌شود هم چشم‌زخم نخوري و سحر و جادو بر تو اثر نكند و هم سجده و ركوع طولاني نداشته باشي؟ اكثر مردمي‌ كه به نحو مطلوب به عبادت نمي‌پردازند عموماً از شيطان بازي مي‌خورند، حال يا جادوگران بازيشان مي‌دهد يا خيالاتشان تحت تأثير تبليغات قرار مي‌گيرد، فرق نمي‌كند، اگر برايت جادو هم نکنند، هزار جورِ ديگر جادو شده‌‌اي، نجات از اين خطرات را بايد با ركوع و سجود حل كنيم.

ما هستيم که بايد با اصلاح خود تأثير چشم‌زدن آن‌ها را به صفر برسانم.

جن 3

پس يکي از راه‌هايي كه خداوند براي بعضي‌ها به عنوان تنبيه قرار داد از طريق جادوگران و جنيان است. البته اين‌ها آزاد نيستند که بتوانند هر بلايي سر هر کس بياورند، درست است قدرت ما به جنيان نمي‌رسد، اما قدرت خدا به آن‌ها مي‌رسد. پس نبايد خودمان را در مقابل قدرت جادوگران دست‌بسته بدانيم و فکر کنيم خداوند سرنوشت ما را در دست آن‌ها قرار مي‌دهد. يكي بگويد نكند فلاني دارد براي من جادو مي‌كند، مگر دست خودش است!

اگر خدا مصلحت بداند و زمينه را ما با بي‌ايماني خود فراهم کرده باشيم، طبق مصلحت الهي، خداوند از آن طريق ما را تنبيه مي‌کند، راه نجات هم برگشت به بندگي خدا است و راضي‌بودن به آنچه خداوند براي ما مقدر کرده است. اگر بنا نيست خدا مرا تنبيه كند، هيچ جادوگري نمي‌تواند کاري بکند، خودتان شنيده‌ايد كه جادوگران مي‌گويند فلاني ضد جادو است. نه، او ضد جادو نيست، به جادوگران بايد گفت: شما فکر مي‌کنيد آنجايي که جادو مي‌کنيد، جادو بود که اثر کرد ما خودمان با آرزوهاي دنيايي زمينه‌ي تأثير جادوي شما را فراهم کرديم.

آري خداوند مي‌فرمايد: شيطان و قبيله‌ي او شما را مي‌بينند و شما آن‌ها را نمي‌بينيد؛ «...إِنَّهُ يَرَاكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لاَ تَرَوْنَهُمْ...» ولي با اين‌که مي‌فرمايد آن‌ها شما را مي‌بينند، در جاي ديگر ما را متوجه مي‌کنند نه‌تنها وسعت ديد آن‌ها محدود است و به عمق عقل‌ها و قلب‌ها دسترسي ندارند، حتي به حريم مادي اولياء الهي نيز نمي‌توانند وارد شوند.

قرآن مي‌فرمايد: «فَلَمَّا قَضَيْنَا عَلَيْهِ الْمَوْتَ مَا دَلَّهُمْ عَلَى مَوْتِهِ إِلَّا دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْكُلُ مِنسَأَتَهُ فَلَمَّا خَرَّ تَبَيَّنَتِ الْجِنُّ أَن لَّوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ»؛ پس چون مرگ را بر سليمان مقرر داشتيم جز موريانه كه عصاى او را به تدريج مى‏خورد افراد را از مرگ او آگاه نگردانيد، پس چون [سليمان] فرو افتاد براى جنّيان روشن گرديد كه اگر غيب مى‏دانستند در آن عذاب خفت‏آور باقى نمى‏ماندند.
از آيه‌ي فوق بر مي‌آيد که اگر ما اجازه‌ي ورود به جنّيان ندهيم از بسياري از احوالات و افکار ما غافل‌اند و مي‌توان با واردشدن در قلعه‌ي شريعت الهي از تيررس حيله‌هاي آن‌ها به دور بود. اين‌طور نيست که فکر کنيم حال که آن‌ها ما را مي‌بينند و ما آن‌ها را نمي‌بينيم آن‌ها اجازه داشته باشند به‌راحتي وارد حريم شخصي ما شوند و با ما مقابله نمايند.
جالب است که جنّيان طبق آيه‌ي فوق اقرار مي‌کنند که؛ «لَّوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ مَا لَبِثُوا فِي الْعَذَابِ الْمُهِينِ» اگر از غيب آگاهي داشتيم در عذاب خوارکننده گرفتار نمي‌مانديم. اين مي‌رساند که اولاً؛ اين‌ها جنّيانِ شروري بوده‌اند که حضرت سليمان آن‌ها را در اسارت خود درآورده بودند. ثانياً؛ با همه‌ي زرنگي که داشته‌اند نفهميدند حضرت سليمان رحلت کرده‌اند.

لازم است در رابطه با نقش جادوگران، سخن خدا را يک اصل بگيريم که مي‌فرمايد: «وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ» هيچ جادوگري، هيچ ضرري به کسي نمي‌تواند برساند، مگر به اذن خدا. پس اشکال در ما است که زمينه تأثير شيطان را در خود فراهم مي‌کنيم.

در جواب اين‌که سؤال فرموديد چرا سحر حرام است؟ عرض مي‌کنم سحر يک نوع جهت‌گيري به طرف عوامل غيرالهي است و لذا هم فعل ساحر حرام است، هم فعل آن‌کس که نزد ساحر مي‌رود. حتي از ظاهر آيات برمي‌آيد که سِحر از مشروب‌خوردن و قماركردن بدتر است. و چون در سحر جهت ساحر و شخصي که به ساحر رجوع مي‌کند، غير الهي است به هيچ نتيجه‌اي نخواهند رسيد. زيرا قرآن مي‌فرمايد: «وَلَا يُفْلِحُ السَّاحِرُ حَيْثُ أَتَى»؛ ساحر هيچ وقت نه رستگار مي‌شود و نه نتيجه مي‌گيرد و نه نتيجه مي‌دهد، هر جا بيايد.

چون آن ساحراني هم که حرفه‌اي هستند با ضعيف‌ترين و پست‌ترين جنيان ارتباط دارند، جنيانِ فهميده و عاقل هيچ‌وقت به جادوگران اعتنا نمي‌کنند. مگر آدم‌هاي ضعيف و نفهم در بين ما انسان‌ها کاري مي‌توانند بکنند که جنيان نفهم بتوانند کاري بکنند؟ در دنياي خودمان آدم‌هاي سودجو و خودخواه مي‌توانند به آدم‌هاي ساده و ضعيف و بي‌دين زور بگويند.

در رابطه با جن‌ها هم آن‌هايي که ساده‌تر و ترسو هستند به تسخير جادوگران در مي‌آيند، آن‌هايي که مي‌شود با حيله و تهديد در اختيار گرفت. خود جن‌ها هم از اين تسخيرها که به دست جادوگران انجام مي‌شود ناراحتند، مثل آدم‌هايي که از دست ارباب خود ناراحت‌اند ولي توان و هنر مخالفت ندارند، لذا جنّيان تسخيرشده اگر در فرصتي توانستند به خود جادوگران ضربه بزنند حتماً مي‌زنند. آقاي ايوبي قائني در کتاب «سفينةالصادقين» قضيه‌اي را نقل مي‌کنند از فردي که چند جن در اختيار داشت و از اين طريق بقيه را مورد آزار و اذيت قرار مي‌داد و در يک غافلگيري همان جن‌ها او را خفه کردند.

جن 2

جنّي‌ها به عنوان موجودات مختار، هم صنف خوب دارند و هم صنف بد. اما چه خوب و چه بد، از نظر درجه‌ي وجودي، نسبت به انسان در درجه‌ي وجودي ‌پايين‌تري هستند و اگر كسي بخواهد با آن‌ها ارتباط برقرار كند بايد پايين بيايد.

به همين جهت در سوره جن مشخص است که رسول خدا (ص)مستقيماً با جنيان ارتباط برقرار نکردند بلکه خداوند به پيامبر(ص) خبر مي‌دهد و مي‌فرمايد: «قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ أَنَّهُ اسْتَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الْجِنِّ فَقَالُوا إِنَّا سَمِعْنَا قُرْآنًا عَجَبًا * يَهْدِي إِلَى الرُّشْدِ فَآمَنَّا بِهِ وَلَن نُّشْرِكَ بِرَبِّنَا أَحَدًا»؛
اي پيامبر! بگو به من وحى شده است كه تنى چند از جنيان گوش فرا داشتند و گفتند راستى ما قرآنى شگفت‏آور شنيديم كه به راه راست هدايت مى‏كند پس به آن ايمان آورديم و هرگز كسى را شريك پروردگارمان قرار نخواهيم داد. (البته بنده با این گفته جناب طاهرزاده مخالفم و این آیه دلیل محکمی بر برداشت ایشان نیست، ارتباط با اجنه از دو راه ممکن است یا بسیار پست شوی و یا اینکه آنقدر کمال یابی تا در اثر قدرت ایمان فرد آنها مسخر او شوند مانند حضرت سلیمان، امامان ما و علما، مثلا ملا احمد نراقی به جنیان مومن درس می داد)

با اين وصف؛ جادوگران با بدترين جنيان و شرورترين آن‌ها ارتباط برقرار مي‌کنند. قرآن در مورد جنس شيطان و شخصيت او مي‌فرمايد: «وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ كَانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ، أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاء مِن دُونِي وَهُمْ لَكُمْ عَدُوٌّ، بِئْسَ لِلظَّالِمِينَ بَدَلًا»؛ و ياد كن هنگامى را كه به فرشتگان گفتيم آدم را سجده كنيد پس همه جز ابليس سجده كردند، او از گروه جن بود، پس از فرمان پروردگارش سرپيچيد. آيا با اين حال او و نسلش را به جاى من دوستان خود مى‏گيريد و حال آن‌كه آن‌ها دشمن شمايند و چه بد جانشينانى براى ستمگرانند.

آيه‌ي فوق مي‌فرمايد: اولاً؛ شيطان از جنس جنيان است، با توانايي‌هاي خاصي که جنيان دارند. ثانياً؛ از امر بندگي پروردگارش سر باز زده است. چون شيطان جادوگران را مال خودش مي‌داند، در راستاي هدف فاسدي که آن‌ها دارند کمکشان مي‌كند.

البته دو نوع جادوگر داريم؛ جادوگران قلابي که به واقع جادوگر نيستند و بيشتر با حدسيات کار مي‌کنند و خيالاتي را به افرادي که به آن‌ها رجوع مي‌کنند القاء مي‌نمايند و آن‌ها هم از سر سادگي مي‌پذيرند. ولي بعضي از جادوگران به کمک شياطين کارهايي از دستشان برمي‌آيد،

قرآن در رابطه با جادوگران نوع دوم مي‌فرمايد: «وَاتَّبَعُواْ مَا تَتْلُواْ الشَّياطِينُ عَلَى مُلْكِ سُلَيمَانَ وَمَا كَفَرَ سُلَيمَانُ وَلَكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُواْ، يعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ، وَمَا أُنزِلَ عَلَى الْمَلَكَينِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَمَارُوتَ وَمَا يعَلِّمَانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يقُولاَ إِنَّمَا نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلاَ تَكْفُرْ فَيتَعَلَّمُونَ مِنْهُمَا مَا يفَرِّقُونَ بِهِ بَينَ الْمَرْءِ وَزَوْجِهِ وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ وَيتَعَلَّمُونَ مَا يضُرُّهُمْ وَلاَ ينفَعُهُمْ وَلَقَدْ عَلِمُواْ لَمَنِ اشْتَرَاهُ مَا لَهُ فِي الآخِرَةِ مِنْ خَلاَقٍ وَلَبِئْسَ مَا شَرَوْاْ بِهِ أَنفُسَهُمْ لَوْ كَانُواْ يعْلَمُونَ»؛ و يهوديان آنچه را كه شيطان در رابطه با سلطنت ‏سليمان گفتند، پيروى كردند، در حالي‌که سليمان كفر نورزيد ليكن آن شيطان‌ها به كفر گراييدند كه به مردم سحر مى‏آموختند. و نيز از آنچه بر آن دو فرشته هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود پيروى كردند با اين‌كه آن دو فرشته هيچ‌كس را تعليم سحر نمى‏كردند مگر آن‌كه قبلا به او مى‏گفتند ما وسيله‌ي آزمايشى براى شما هستيم پس زنهار كافر نشوى ولى آن‌ها از آن دو فرشته چيزهايى مى‏آموختند كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدايى بيفكنند، هر چند بدون اذن خدا نمى‏توانستند به وسيله سحر به احدى زيان برسانند.

و خلاصه چيزى مى‏آموختند كه برايشان زيان داشت و سودى بديشان نمى‏رسانيد و قطعاً يهوديان دريافته بودند كه هر كس خريدار اين متاع باشد در آخرت بهره‏اى ندارد، وه كه چه بد بود آنچه به جان خريدند اگر مى‏دانستند.
بحث مفصل اين آيه را به بعد موکول مي‌کنيم.

ولي عنايت بفرماييد که خداوند در آيه‌ي فوق مي‌فرمايد: شياطين به مردم سحر مي‌آموزند. پس موضوعِ نقش شياطين در آموزشِ سحر به جادوگرانِ واقعي چيزي است که قرآن نيز به آن اشاره کرده است.

جنّيان و سرعت انتقال اشياء

قرآن مي‌فرمايد: وقتي هدهد براي حضرت سليمان خبر آورد که يك خانمي با اين خصوصيات ‌در قوم سبا هست، حضرت فرمودند چه كسي مي‌تواند تخت او را اين‌جا بياورد؟ دو كس بلند شدند يکي عفريت جن و ديگري جناب حضرت عاصف بن برخيا.

عفريت يعني شرور، معلوم است يکي از جنّيانِ شرور در خدمت حضرت بوده و حضرت او را اسير كرده بودند و از اين طريق نقش ايمان را در اسيرکردن جنيان شرور به ما مي‌نمايانند. آيا شياطين بايد سر به سر ما بگذارند يا ما بايد كاري كنيم كه آن‌ها تحت قدرت ما باشند؟ قرآن مي‌فرمايد: «قَالَ عِفْريتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِكَ وَإِنِّي عَلَيهِ لَقَوِيٌّ أَمِينٌ» عفريت جن گفت: من مي‌توانم تخت آن خانم را قبل از آن که از جايتان بلند شويد و جلسه تمام شود بياورم،

پس معلوم مي‌شود جنيان چنين تواني دارند، منتها توانايي‌هاي آن‌ها در زمان انجام مي‌گيرد و به همين جهت گفت: قبل از اين‌که جلسه‌تان تمام شود آن تخت را مي‌آورم. در حالي که عاصف‌بن‌برخيا عرض کرد قبل از آن‌که چشمت به هم بخورد مي‌آورم. يعني کار عاصف در بي‌زمان و در عالمي فوق عالم ماده صورت مي‌گيرد.

عرض بنده آن است که اين آيه نشان مي‌دهد جنيان مي‌توانند با سرعت زياد چيزي را جابجا کنند. حتي شنيده‌ايد كه گاهي مي‌گويند چيزهايمان که گم شده، جني‌ها برده‌اند، دروغ نيست، البته بعضي‌ها خودشان يادشان مي‌رود چيزهايشان را كجا گذاشته‌اند، بيخودي گردن جنّي‌ها مي‌گذارند اما بالأخره جنّي‌ها مي‌توانند اين كار را بكنند.

اخيراً خواهري فريب خانمي را خورده بود که کارهاي غيرعادي انجام مي‌داد و به او گفته بود مي‌خواهم شما را با امام زمان (عج) آشنا كنم، او را به جمکران مي‌برد و مي‌گفت به من دستور داده‌اند بايد با پاي برهنه دور مسجد جمکران بدويم. اين خانم مي‌گفت در مسيري که از اصفهان به طرف قم مي‌رفتيم يك مرتبه همان‌طور که پهلوي من نشسته بود لباسش عوض شد. بنده عرض کردم اين با جني‌ها ارتباط دارد. ابتدا نمي‌پذيرفت و اين کارها را حمل بر کرامت مي‌کرد، مي‌گفت مثلاً همان‌طور که داخل اتاق ايستاده يك دفعه چادرش عوض مي‌شود، يا براي ما ميوه تازه مي‌آورند که مثلش در بازار نيست. مي‌گفت: کفش‌هايمان گم شد، بعد از چند روز گفت: کفش‌ها زير مبل خانه مادرتان است. بنده براساس همان کاري که عفريتِ جن انجام داده عرض کردم اين با جنيان ارتباط دارد و هيچ کرامتي هم در کار نيست، به او بي‌محلي کنيد وگرنه پاي جنيان را خودتان در زندگي‌تان باز مي‌کنيد.

جادوگران واقعی با رياضت‌هاي سخت، پدر خود را در مي‌آورند تا با جنيان مرتبط شوند تا آن‌ها خبرهايي نيمه‌کاره و به‌درد نخور را براي آن‌ها بياورند و شما را به خودشان مشغول کنند. شما از خود نمي‌پرسيد اگر اين جادوگران کاري مي‌توانستند بکنند، چرا اول براي خودشان نمي‌کردند، چرا اکثر آن‌ها فقير و بدبخت‌اند؟

با دقت در آيه 102 سوره بقره که عرض شد در مورد جادوگران مي‌فرمايد: «وَمَا هُم بِضَآرِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ»؛ آن‌ها هرگز نمي‌توانند ضرر بزنند «إِلاَّ بِإِذْنِ اللّهِ» مگر اين که خدا بخواهد. زيرا اين سنت خداست كه آدم‌هاي نادان تنبيه شوند. حال سنتِ تنبيه آدم نادان صورت‌هاي مختلف دارد، يک صورتش اين‌كه ماشين به او مي‌زند، يا دزد اموال او را مي‌برد. يكي از صورت‌هاي تنبيه خدا اين‌ است كه با مسئول اداره‌اش درگير مي‌شود و او حقوقش را كم مي‌كند، يكي هم اين‌كه از طريق جادوگران ضربه مي‌خورد.

پس يكي از راه‌هايي كه خدا آدم‌ها را تنبيه مي‌كند از طريق جادوگر است، نه اينكه جادوگر همه كاره است و هر کاري خواست مي‌تواند بکند. مگر دزد همه كاره است، چرا دزد به دلش مي‌افتد اين ماشين را ببرد، چرا ماشين ديگري را نمي‌برد؟ اين‌ها همه روي حساب است و همه در مسيري که خداوند اذن بدهد انجام مي‌شود، و اذن خدا هم بي‌حکمت نيست.

جن 1

واقعيت اين است که هميشه انسان‌ها در صدد بودند از رازهاي عالم وجود آگاهي يابند تا بتوانند از تأثير و نقش آن‌ها در زندگي خود بهره گيرند و با ملکوت عالم مأنوس باشند.

قرآن نيز انسان‌ها را به اين امر تشويق کرده و فرموده: «أَوَ لَمْ يَنْظُرُوا في‏ مَلَكُوتِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ...» و علاوه بر اين؛ قرآن با تشويق مؤمنان به تدبّر در آيات کتاب خداوند عميق‌ترين و دقيق‌ترين اسرار و سنن واقعي عالمِ وجود را در اختيار انسان‌ها قرار مي‌دهد تا عطش راز‌آموزي انسان را به صورتي صحيح سيراب کند.

ولي از آن‌جايي که خداوند در مقابل هر غذاي حلالي غذاي حرامي نيز قرار داده تا معلوم شود چه‌کسي طالب حق است و چه کسي طالب ارضاي نفس امّاره‌، در مورد توجه به غيب هم موضوع همين‌گونه است ، و انسان‌هاي گرفتار نفس امّاره بدون آن‌که بدانند؛ نحوه‌ي رويکردشان به راز و امور غيبي، رويکردي وَهمي و بي‌ثمر مي باشد، که نمونه‌هاي اين رويکرد انحرافي را در جادوگران مي‌توان ملاحظه کرد.


همان‌طور كه مي‌دانيد و قرآن هم به ما خبر داده است بالاخره مجموعه‌اي از قواي غيبي در عالم موجود است که اگر بخواهيم انواع آن‌ها را بشماريم به اين صورت است که متوجه باشيم، اصل همه غيب‌ها حضرت غيب الغيوب يعني حضرت رب العالمين است، خداوند غائبي است كه تمام عالم تحت تأثير و سيطره‌ي اوست.

ملائكه نيز از حقايق غيبي‌اند که بر عالم و آدم تأثير مي‌گذارند و علاوه بر تدبير عالم، به اولياءالهي نيز كمك مي‌كنند. از جمله قواي غيبي عالم که مي‌توانند تأثيرگذار باشند، جنيان هستند، حالا چه از جهت مثبت و چه از جهت منفي. جنّياني را که نقش منفي دارند شياطين مي‌نامند. و باز از جمله موجودات غيبي که مي‌توانند تأثيرگذار باشند، نفس انسان‌ها است، بعضي از انسان‌ها مي‌توانند بر روح و روان ساير انسان‌ها تأثير بگذارند.

مي‌توان از وجودات غيبي، درست استفاده كرد، همچنان‌که مي‌شود از انوار آن‌ها محروم شد. همان‌طور که مي‌توان از خدا استفاده کرد و قلب را آماده‌ پذيرش انوار الهي نمود، مي‌شود با پشت‌کردن به دين الهي، از انوار حضرت رب‌العالمين محروم شد. حال اگر خود را از انوار الهي محروم کرديم، قواي غيبي منفي جاي آن را مي‌گيرد. زيرا همان‌طور که اين يک قاعده است كه: «ديو چون بيرون رود فرشته درآيد»، عكس آن هم هست که: «فرشته چو بيرون رود ديو درآيد» ديو همان شيطان است.

از قديمي‌ها ‌شنيده‌ايد که مي‌گفتند در حمام‌ها اگر صبح زود مي‌رفتيم جنيان را مي‌ديديم. چون اولاً: وقتي تنها در حمام بودند جنيان را مي‌ديدند زيرا تنهايي؛ خيال‌پرور است. ثانياً: در آن فضا به جهت بخارِ زياد، اكسيژن به اندازه كافي موجود نبود و لذا به بدن فشار مي‌آورد و قوه‌ي وَهميه قوي مي‌شد، وقتي قوه وهميه قوي شد انسان هرچه را انتظار دارد مي‌سازد، آنقدر هم شديد مي‌سازد كه از آن تأثير مي‌گيرد.

البته نمي‌خواهم وجود جن را رد كنم، فعلاً مي‌خواهيم نقش قواي نفس روشن شود، تا آرام‌آرام برسيم به جايگاه جن و ملك و سِحر. موقعي که طرف از خيالات خود تأثير مي‌گيرد آن قدر به خيال خود اجازه‌ي رشد داده است که آن خيال مي‌تواند روي بدنش او تأثير ‌گذارد.

حتماً شنيده‌ايد طرف خواب رفيقش را ديد که صحراي محشر است رفيقي که در جهنّم بود، جلو او را گرفت که يك ريال از تو طلبكار هستم بده وگرنه نمي‌گذارم از پل صراط به سوي بهشت رد شوي، گفت اين‌جا که پول ندارم، گفت پس بگذار براي اينكه يك کمي خنك شوم انگشتم را روی بدنت بگذارم، از سوزِ تماس انگشت او روي بدنش فرياد کشيد و بيدار شد، ديد راستي‌راستي آن جاي بدنش زخم شده است و به شدت مي‌سوزد.

آري خيالِ طرف، به عالم قيامت سير كرد و تحت تأثير آن عالَم قرار گرفت و آن تأثير را به بدن منتقل کرد. بدن او كه به قيامت نرفت، بدنش در رختخواب خوابيده بود، روحش به قيامت رفت و از آن عالَم متأثر شد ولي بدنش زخم شد.

اگر كسي قاعده خيال را بشناسد بسياري از اسرار تفکر برايش حل و روشن مي‌شود و مي‌بيند نقش خيال تا کجاها گسترش دارد و روح ما با قدرت فوق‌العاده‌اي که دارد، چگونه بر جسم ما تأثير مي‌گذارد.

روح اگر از ملك تأثير بگيرد مثل آن‌ها «عِباد مُكرم» مي‌شود، اما اگر انسان دريچه‌ي روح خود را به سوي وسوسه باز كرد، شيطان داخل مي‌شود، وقتي شيطان آمد، بستگي دارد كه شما چطور دعوتش كنيد اگر كم دعوتش كنيد، و نور ملائکه را به کلي در خود خاموش نکرده باشيد جنگ بين ملك و شيطان در جان شما شروع مي‌شود، گاهي غلبه با آن است و گاهي غلبه با اين.

مثلاً ملک به قلب الهام مي‌کند که خدا انسان را تنها نمي‌گذارد، به خدا توکل کن و اضطراب به خود راه نده. چيزي نمي‌گذرد شيطان مي‌آيد و وسوسه مي‌کند که نه آقا اگر دير بجنبي بدبخت مي‌شوي، با رشوه هم که شده بايد اين کار را بکني. باز ملک با الهاماتش به دادمان مي‌رسد و باز شيطان با وسوسه‌هايش فکر ما را به دست مي‌گيرد و همين‌طور جنگ بين ملك و شيطان هست تا اين‌كه يا قلب مَلَكي مي‌شود يا شيطاني.

عموماً از چهل سال به بعد تكليف آدم‌ها معلوم مي‌شود. اگر انسان بيشتر ميدان را به شيطان داد، اينقدر او جلو مي‌آيد تا تمام قلب را شيطاني کند. حالا كه تمام قلب انسان شيطاني شد، ديگر خودش را كاملاً در اختيار شيطان مي‌گذارد، که کار جادوگران حرفه‌اي از اين قرار است. از اين‌رو جادوگري حرام است چون جادوگر کارهايي مي‌کند که شيطان به کمکش بيايد و در همين رابطه مجبور مي‌شود به هر پستي و رذالتي تن دهد.

يكي از همين‌ها كه عجيب هم زحمت كشيده بود چندين سال رفته بود آمريكا از آن جادوگران آمريكايي درس گرفته بود بعد هم رفته بود شيراز به قول خودش چهارسال هم در شيراز آموزش ديده بود، آنقدر ظاهرش خراب بود كه نگاهش هم که مي‌کردي شيطنت را در نگاهش مي‌ديدي و اذيت مي‌شدي.

استاد شيرازي‌اش که يک خانم بوده به او دستور داده بود بايد مدتي خون بخوري و در مدفوع خود بنشيني- تا روحش پست شود و بتواند با شيطان‌ها مرتبط گردد- شهيد مطهري«رحمة‌الله‌عليه» در تفسير سوره جن مي‌فرمايند: روي‌هم رفته جنيان نسبت به انسان‌ها در درجه‌ي وجودي پائين‌تري هستند. حال شما حساب کنيد شيطان‌ها که از جنيانِ پست هستند چه اندازه پائين مي‌باشند و براي ارتباط با آن‌ها چقدر بايد روح را پست کرد.

عقاید حروفیه

حروفیگری فرقه نوینی بر پایه نتایجی که جستجوگران حروف از دیرباز بدان رسیده بودند و موضوع حروف تنها موردی بود که غالیان و صوفیان بصورت بسیار گسترده از آن استفاده نکرده بودند و فضل الله حروفی از ان بهره گرفت .

نخستین چیزی که حروفی بر این است که اساس شناخت خدا عبارت است از لفظ ، زیرا خدا محسوس نیست وبه همین لحاظ ، ارتباط میان خالق و مخلوق جز از راه لفظ انجام نمی پذیرد ، به این شرح که  - هیچ ، بی الفاظ انسان معلوم نمی شود ، سبب آن است که هیچ نیست که لفظ مظهر ایشان نیست – و چنین نتیجه گرفته اند که لفظ مقدم بر معناست و متضمن صفت ذات احدیت می باشد و تصور معنی بدون تصور لفظ ممکن نیست . به عقیده حروفیه ، تعبیر معانی با حروف و اصوات در دو قالب ریخته می شود : یکی قالب عربی که قرآن به آن زبان نازل شده و دارای 28 حرف است ، دوم قالب فارسی که دارای 32 حرف است و همه حروف از روزگار آدم تا کنون را در بر میگیرد .

ارتباط عربی و فارسی برپایه حرف 29 عربی ، لام الف ، است ( به استناد این حدیث : لام الف ، به جای حروف پارسی است ) که در ماهیت خود شامل 4 حروف فارسی افزون بر عربی – پ ، چ ، ژ ، گ – می شود  و بدنیگونه لغت فارسی ، مفسر لغت عربی و فضل الله ، تأویلگر قرآن می باشد . چرا که زبان عربی و فارسی هر دو مقدسند ( به استناد این حدیث : زبان اهل بهشت ، عربی و پارسی  است )

حروفیان برای اثبات عقیده اصالت حروف و ترکیب اجزاء دین نوین خود، به تطبیق 28 و 32 ( حروف عربی و فارسی ) بر مظاهر آشکار و پنهان جهان پرداختند . سخن از ادم و آفرینش عالم در 6 روز آغاز کرده ، گفتند : در این مدت ، روح ادم پیش از جسمش آفریده شده و شماره 6 روز ضربدر عدۀ عناصر چهازگانه ، به اضافه تعداد حروفی که منحصراً فارسی هستند برابر 28 می شود که همان حروف عربی و دایره کامل معرفت الهی است ، گذشته از این بطوریکه در هدایت نامه امده لام الف ( که مظهر حروف فارسی زائد بر حروف عربی است ) از حیث تلفظ ، شش حرف و برابر ( کاف نون ) یعنی تلفظ ( کن ) می باشد که رمز آفرینش است و...

( کن ) = باش : اشاره به آیه قرآن که ( خداوند چون چیزی را اراده کند و بگوید : باش ، می شود )

حروفیه ، چیزهای دیگری نیز از قواعد اسلام انتزاع کرده به این سلسله توجیهات افزوده اند : مثلاً نماز معمولی 17 رکعت و نماز مسافر 11 رکعت است که جمعاً 28 می شود ، از طرفی نماز روز جمعه که 15 رکعت است به اضافه نماز روزهای عادی که 17 رکعت است ، مجموعاً 32 می شود ، و این همان حروف عربی و فارسی است که اصل اسماء است .

یا اینکه نخست در دهان 28 دندان می روید و بعد به 32 عدد افزایش می یابد .

مقصود حروفیه از آدم ، فقط انسان نخستین نبوده ، بلکه آن را نماد صورت ( = حقیقت ) الهی که در عالم باقی است دانسته اند و از اینجاست که سلسلۀ انبیاء را استمرار مداوم الوهیت در زمین شمرده اند .

طوفان نوح را آفرینش نوینی به حساب اورده اند پس از آنکه طوفان ، قیامتی برپا کرد ، از نو قلم الهی بصورت سفینه نوح اسماء الهی را نگاشت ، و کعبه را که حجرالاسود – یعنی مظهر خدا و یادگار آدم روی زمین – را در برداشت 7 بار طواف کرد و دنیایی نوین بصورت عالمی دیگر و آدمی دیگر پدید امد ، این آدم نوین در شخصیت نوح نمودار شد که معاصران خود را از جهل رهانید . این در مورد 124000 پیغمبر مصداق دارد .

پس از نوح ، نبوت به ابراهیم ، پدر ایرانیان ، رسید که خدا ( با کلمات امتحانش کرد و سپس آنها را برای وی کامل نمود )  و این کلمات یعنی همان حروف . ابراهیم کعبه را بنا کرد و حجر الاسود را در آن قرار داد که مظهر خدا در زمین باشد و اسماعیل را جانشین خود کرد و این نمونه ای است از محمد و مهدی  .

اسماعیل ، بره را فدای نمود  - همان کاری که مسیح و حسین بعدها کردند – این نیز آفرینش یک آدم نوین بود که در بره هفت شاخ نمودار شد . ( این هفت شاخ را حروفیان ، از خود برساختند تا مظهر 7 سوراخ صورت آدم باشد که مسجود پیغمبران و فرشتگان واقع شد ) یوسف نیز نزد حروفیه مقام خاصی دارد زیرا بدو تعبیر واقعات آموخت و سوره اش در قران با حروف مقطعه آغاز شده است . حروفیان سوره یوسف را عشق نامه و احسن القصص نامیده اند و یوسف را جمیل لقب داده اند . گذشته از این ، یوسف مسجود 11 ستاره و ماه و خورشید قرار گرفت که با خود او 14 می شود ونیز 7 ماده گاو فربه و 7 ماده گاو لاغر را تأویل کرده و مجموع این اعداد 28 می شود . یوسف در خلقت مجدد عالم نقش آدم را داشته که با حوا ، در شکل زلیخا همراه امده و عشقی که این دو را به هم نزدیک کرده داستانی است از عشق معنوی خدایی .

نقش موسی در عقیده حروفیه نامش از این است که کلیم الله بوده و توراتش حاوی نظریۀ آفرینش مورد اقتباس حروفیان است .و اشاره به روز سبت یا روز استراحت خدا دارد ، که حروفیه تبدیل به جمعه اش کردند و روز آفرینش نوین و رستاخیز یا روز ظهور آدم جدید انگاشتند و سپس به عصای موسی پرداخته ، انرا همچون سفینه نوح ، نشانه قلم الهی دانسته اند که بوسیلۀ آن قیامت پیشینیان موسی ف برپا و مخلوقات معاصر او از نو آفریده شدند . راجع به خیمۀ معاد که یکی از نمادهای یهودیان بوده ، حروفیه آن را مقدس دانسته ، محل عروج به سوی خدا شمردند و در ساختمان عقاید خود به آن تکیه کردند .

 مسیح در نظر حروفیه ، مثل اعلی است زیرا ( رسول خدا و کلمۀ او ) و امی و محل تنزیل کلام خدا و نیز نمونه زنده آفرینش نوین بر شکل ادم بوده و بالاخره مرده زنده کردن او به معنی تجدید خلقت مردم است .

و از مسیح اورده اند که گفته : پدر ، قوۀ ازلی است و من نطق اویم و روح القدس گفتار اوست و قیافۀ مسیح را همچون آدم با 32 دندان و 32 خط صورت تصویر می کنند که رمزی است از علم کامل الهی ، شامل تنزیل و تأویل . تصویر مسیح در نظر حروفیان با توجه به اینکه کلمه چهار حرفی 0 مسیح ) دلالت بر چهار حرف فارسی ( پ، ژ،گ،چ ) دارد ، کامل می شود .

از مسیح آورده اند که به حواریون گفت : ( من سخنی که گفته ام به رمز و اشارات گفته ام ، می روم و باز خواهم آمد تا آنچه به رمز گفته ام بیان آن را با شما بکنم) و برای آن بگویند ( فضل الله ، ظهور مسیح است ) نص دیگری از مسیح می آورند ( که او به آسمان رفته که مرد کاملی به سوی مردم فرستد تا تدویل و هر چیز دیگری را بدیشان بیاموزد )

بالاخره فضل الله پس از آن که ادیان را به بحث می کشد از خود سخن می گوید . مقدمتاً می گوید یهودیان و مسیحیان هر دو به ظهور مسیح معتقدند : یهود انتظار خودش را دارند و مسیحیان ظهور مجدد او را انتظار می برند .

آنگاه می گوید وظیفه مسیح ، یکی کردن ادیان بوده که چون این هدف محقق نشده ، پس معلوم می شود مسیح ظهور نکرده و بنابراین ( فضل الله همان مسیح است )

محمد ، با آن که حروفیان وی را مبعوث به ( جوامع الکلم ) دانسته ( به تعبیر حروفیان منظور از جوامع الکلم حرف 29 عربی یعنی لام الف ( لا ) است ) و با صفات رهنمای خلایق ، رسول نبی امی و ناسخ جمیع ادیان و مذاهب ستوده اند و لیکن خصوصیت وظیفه اش را در این خلاصه کرده اند که پیامبر فرموده : ((من برای بیان شریعت مبعوث شدم ، نه برای روشن کردن حقیقت تا به بهانه این حدیث بگویند : فضل الله امده است تا اسلام را تأویل کند و آنرا بصورت یک دین نوین در جهان مستقر سازد ))

و از موضع ( اُمی 9 بودن محمد برای استحکام عقاید خود استفاده کردند . به عقیدۀ آنها امی یعنی منسوب به ام القری – یعنی مکه – به عنوان محل خلقت وجه ادم ، و نیز امی یعنی منسوب به ام الکتاب و سبع المثانی  ( به قیاس 7 خط و 7 سوراخ صورت ادم ) و بر این اساس که ( الولد سرابیه ) ؛محمد شبیه ادم است ( مقصود آن است که بنا به تفصیلات  گذشته محمدنیز چون نوح و ابراهیم و موسی و یوسف و عیسی ، مجدد عالم و مظهر خلقت جدیدی است که در فلسفۀ حروفیان از شئونات ( آدم ) نوعی است ، باید توجه داشت در ورای این تفاصیل مذهبی ، در واقع حروفیان می خواسته اند بگویند هر مرحله ای از زندگی بشر بوسیلۀ یک انسان الهی ، به مثابۀ خلقت نوینی آغاز می شود : عالمی دیگر و ادمی دیگر و فضل الله ، آخری است .

گذشته بر این چنانکه گفته شد به استناد حدیث زبان اهل بهشت عربی است و پارسی دری . به همین ترتیب قرآن ، زبان محمد و قوم عرب گردیده و علم به شکل اجمال و ابهام در آن هست و فارسی زبان قومی دیگر ، که خدا برتری شان داده و فضل نهاده تا مختصرها را مفصل و ابهامات را روشن و نهفته ها را آشکار سازند و حروفیان در این بیان به دلالت این آیات استفاده کردند ( هو الذی بعث فی الامین رسولا منهم یتلو علیهم آیاته و یزکیهم و یعلهم الکتاب و الحکمه... و اخرین منهم لما یحلقوا بهم ... ذلک فضل الله یوتیهمن یشاء و االه ذوالفضل العضیم : او ست که در میان امیان فرستاده ای از خود انان برانگیخت تا ایاتش را بر ایشان فروخواند و پاکیزه شان سازد و کتاب و حکمتشان بیاموزد ... گروه دیگری هستند که هنوز به انان نپیوسته اند .. .و این فضل خداست ... . وخدا دارای فضل عظیم است ) در اینجا ( امیین ) اعرابند و ( آخرون ) ایرانیان که پدرشان ابراهیم ، از خداست در امت او رسولی مبعوث کند و این دعا بصورت فضل الله تحقق یافت .

( پس نبوت ادعائی فضل الله ، مبتنی بر نص قران است که به ظهور او پس از بعثت رسول امیان ، بشارت داده است ) 

پس از محمد ، کوشش حروفیان مصروف علی گردیده که نایل به درجۀ ولایت شده و صرفنظر از وحی ، مقامش برابر پیغمبر بوده تا انجا که در حق او فرموده : _ من و علی از یک نوریم ) و ( خداوند ، 14 هزار سال پیش از ادم ، نوری افرید و پس ازافرینش ادم ، آن نور را دو قسمت کرد که محمد و علی از ان هستند ) علی نیز هم دوش مسیح و آدم میگردد . علی نیز همچون پیغمبران به عنوان ظهور ادم نوعی ، محل و حال خلقت جدیدی است زیرا لقب ( ابوتراب ) در نظر حروفیان نشانه ان است که علی در مقام ادم بوده زیرا ادم نیز از تراب ( خاک ) افریده شده است . و این کلام علی ( من کلام الله ناطقم ) را اورده اند تا دال بر آن باشد که علی بنا بر مقام روحانیت و ولایت شارح و روشنگر اسلام بوده است .

و نیز حروفیان این عبارت علی را که ( العلم نقطة کثرها الجاهلون : یعنی علم یک نقطه بیش نیست ، جاهلان آن را تفصیلات داده اند ) بدین معنا گرفته اند که علی مخزن کلمات خدا بوده و با جوهر علم که محل اصلیش آن ناحیه از قلب است که الهام الهی میگیرد ، تماس داشته و از ان حضرت روایت کرده اند که در مناجات با خدا می گفت : ای کهیعص ! به تو پناه می برم . و چنین نتیجه گرفته اند که حروف مقطعۀ اغاز سوره ها ، همان اسراری است که بر نامهای خدا دلالت دارد .

واین حدیث منسوب به پیامبر که علی با همه پیامبران در نهان بود و همراه محمد عیان امد – نتیجه گرفته اند که باب نبوت بسته شده و درِ ولایت باز گردیده و اولیاء که سرور ایشان علی است ، شناسایی سرِ حروف 28 گانه و 32 گانه و مظهر خدا و محل وحی ازلی الهی – که در حروف مقطعه و اسرار قرآن نهفته است – گردیده اند و بالاتر از این ، حروفیه علی را صراحتاً به صفت خدایی ستوده اند ( نو نامه الهی : دیدم فرشته ای به خط خدای تعالی یعنی علی بن ابیطالب ... )

پس از علی بحث به مهدی می کشد که دارای ماهیت الهی است ، زیرا مانند مسیح در گهواره سخن گفته و همچون آدم از خاک است ، به گواهی این آیه : ( الم نجعل الارض مهادا : آیا زمین را گهواره قرار ندادیم )  - در اینجا از جناس لفظی مهاد با مهدی استفاده کرده ، مهدی را از خاک دانسته اند -  و مهدی می اید تا همه دینها را یکی کند و طبق الگوی ادم بر عالم حکومت کند یعنی از طریق خطاب بلاواسطۀ الهی که نمونه ان ، احادیث قدسی است که خدا بدون میانجیگری جبرئیل به پیغمبر القاء کرد .

معبد سلیمان

قصص الأنبياء(قصص قرآن) آية اللَّه سيد نعمت اللَّه جزايرى
فصل اول: در باره فضائل و مكارم اخلاقى و بعضى احوال حضرت سلیمان(ع) ص : 513
روايت شده داود (ع) وقتى كه بناى بيت المقدس را شروع كرد، نتوانست آن را تمام كند و سليمان علاقه‏مند بود كه آن را تكميل نمايد، پس جنّ و شياطين را جمع كرد و كارها را ميان آنها تقسيم نمود، و جنّ و شياطين را در طلب سنگ مرمر و سنگ صاف سفيد به معادن فرستاد و دستور داد شهرى از مرمر و سنگ سفيد بنا كردند و براى آن دوازده محدوده ايجاد كرده و هر يك از اسباط دوازده‏گانه بنى اسرائيل را در يكى از آن مناطق سكونت داد، وقتى از ساختن شهر فارغ شد به ساختن مسجد پرداخت و شياطين را در طلب طلا و ياقوت و جواهر و سنگهاى قيمتى به معادن فرستاد و گروهى از آنها را نيز در جستجوى مشك و عنبر و ساير عطرها روانه كرد و جمعى را براى جمع آورى مرواريد به درياها فرستاد و آنها آنقدر براى او جواهر آوردند كه جز خداى متعال كسى قادر به شمارش آنها نبود، سپس صنعت‏گران را حاضر ساخت و آنها را مأمور تراشيدن سنگها نمود و آنها را بصورت الواحى در آوردند و مسجد سليمان را با سنگ مرمر سفيد و زرد و سبز بنا كرده و ستونهايى از سنگ تراشيده صاف براى آن آماده كردند و سقف آن را با ورقه‏هاى طلا و جواهر و مرواريد و ياقوت زينت دادند و زمين آن را با الواح فيروزه پوشاندند، تا آنجا كه در روى زمين هيچ خانه‏اى ارزشمندتر و نورانى‏تر از آن وجود نداشت و در تاريكى شب مانند ماه‏ شب چهارده مى‏درخشيد. سليمان وقتى از بناى آن مسجد فارغ شد نيكان و برگزيدگان بنى اسرائيل را جمع كرد و به آنها ابلاغ نمود: بناى اين مسجد به قدرت خداى تعالى به اتمام رسيد، پس امروز را عيد و جشن قرار مى‏دهيم و اين مسجد از آن پس برقرار بود تا وقتى كه بخت النصر به جنگ با بنى اسرائيل پرداخت و شهر را ويران نمود و مسجد را ويران كرد و تمام زر و زيور و جواهراتى را كه در سقف و ديوارهاى مسجد بود به غنيمت گرفت و به پايتخت خود در سرزمين عراق انتقال داد.
روايت شده: در زمان حكومت سليمان براى ترساندن مخالفان نقش درندگان و حيوانات وحشى را بر روى تخت او نقش مى‏زدند، آورده‏اند كه نقش دو شير در قسمت پايين تخت سليمان و نقش دو كركس در بالاى پايه تخت او نقش بسته بود و هر وقت سليمان از تخت بالا مى‏رفت دو شير دستان خود را به احترام او بر زمين مى‏گشودند و وقتى كه بر روى تخت مى‏نشست آن دو كركس بالهاى خود را به احترام او مى‏گشودند و خود را سايبان او از حرارت آفتاب قرار مى‏دادند، و اين از امور شگفت انگيزى بود كه هيچ يك از مردم از هول و هيبت اين منظره تاب ديدن آن را نداشت.
وقتى بخت النصر بر بنى اسرائيل مسلّط شد، خواست تا از كرسى سليمان بالا رود، امّا هيچ يك از بنى اسرائيل به چگونگى صعود از آن واقف نبودند.
وقتى بخت النصر مى‏خواست قدم بر كرسى بگذارد، شيرها دست خود را بلند كرده و محكم بر پاى او ضربه زدند و او بيهوش بر روى زمين افتاد و از آن پس ديگر كسى جسارت آن را نيافت كه از تخت سليمان بالا رود
از امام باقر (ع) نقل شده: قصر سليمان كه شياطين براى او بنا كرده بودند، داراى هزار خانه بود كه در هر خانه يك همسر داشت كه هفتصد نفر از آنها كنيز قبطى بوده و سيصد نفر زن آزاد بودند و خداوند از نظر قدرت جسمى به او نيروى چهل مرد تنومند را عطا كرده بود.
سليمان به شياطين فرمان مى‏داد و آنها سنگهاى سنگين را براى او حمل مى‏كردند
روايت شده وقتى سليمان بعد از داود صاحب ملك او شد، فرمان‏ داد كرسى قضاوتى براى او مهيّا كنند و آن را به صورتى بسازند كه هر فرد خطا كارى با ديدن آن به وحشت افتاده و به گناه خود اعتراف كند، پس برايش كرسيى از عاج فيل ساختند و آن را با ياقوت و مرواريد و زمرّد و انواع جواهر آراستند و در چهار گوشه آن چهار نخل زرّين قرار دادند كه ميوه‏هاى آن از ياقوت سرخ و زمرّد سبز بود و بر رأس دو نخل، دو طاوس زرّين قرار دادند و بر دو نخل ديگر دو كركس زرّين بطورى كه طاوسها در برابر كركسها بودند و در دو طرف آن كرسى دو شير طلايى نهادند كه بر سر هر يك از آن دو ستونى از زمرّد سبز بود و لابلاى درختان خرما تاكهايى از طلاى سرخ و خوشه‏هايى انگورى از جنس ياقوت ساختند، به صورتى كه درختان انگور همچون داربستى بر درختان خرما و كرسى سايه افكنده بود، وقتى سليمان خواست از كرسى بالا رود به محض اينكه پاى خود را روى پله اوّل آن نهاد، آن كرسى و همه متعلقاتش همچون آسيابى به سرعت به دوران افتاد و آن طاوسها و كركسها بالهاى خود را به جنبش در آوردند و آن دو شير دستان خود را گشودند و دم خود را بر زمين كوبيدند و همين طور هر پله‏اى كه سليمان بالاتر مى‏رفت، اين وضع تكرار مى‏شد، وقتى سليمان به بالاى تخت رسيد آن دو كركس تاج سليمان را آوردند و بر سر او قرار دادند، سپس كرسى با همه متعلقاتش (شيرها و كركسها و طاوسها و نخلها و ...) به دوران افتاد و همه حيوانات كرسى از دهان خود مشك و عنبر تراوش كردند، سپس كبوترى طلايى آمد و بر ستونى از ستونهاى تخت نشست و تورات را براى سليمان گشود، آنگاه سليمان تورات را براى مردم تلاوت كرده و آنها را براى دادرسى دعوت نمود و علماى بنى اسرائيل پيرامون او در صندليهايى از طلا و جواهر نشسته بودند كه هزار كرسى جانب راست وى بود، امّا در جانب چپ او هزار صندلى از نقره بود كه بزرگان جنّ بر آن جلوس كرده بودند و پرندگان نيز بر سر همه آنها سايه افكندند و مردم براى قضاوت به نزد او مى‏آمدند، و او از آنها درخواست بيّنه و شهود مى‏نمود و بلافاصله كرسى به گردش افتاده و شيرها و كركسها و طاوسها حركت مى‏كردند و شاهدان از اين منظره وحشت زده شده و جز به حقّ شهادت نمى‏دادند، اين مطالب از كتاب (تنبيه الخاطر) نقل شده است.(و در بحار الانوار جلد 14 صفحه 85 نیز امده است)
از امام رضا (ع) نقل شده: نقش انگشتر سليمان (ع) اين بود: (سبحان من الجم الجنّ بكلماته) يعنى منزّه است خداوندى كه اجنّه را با كلمات خود در بند كشيد.

نشانه های قیامت 2

در رابطه با نشانه های قیامت و اشراط الساعة روایات زیادی وارد شده اند برخی از این روایات به بعضی وقایع جوی و طبیعی آخر الزمان اشاره دارند در تعدادی به بعضی امورکه در حکومت و افرادی که سرمنشأ برخی تحولات در جامعه جهانی اند مثل ظهور حضرت عیسی، حضرت مهدی و سفیانی و... مطرح شده اند برخی روایات نیز به بررسی وضیت اجتماعی، فرهنگی و سیاسی جوامع آخر الزمان خصوصا جوامع اسلامی می پردازند این روایات غالبا مفصل بوده و تصویری دقیق از جامعه پیش روی مسلمانان ارائه می دهند در اینجا به یکی از این روایات اشاره می کنیم.
علی بن ابراهیم قمی که در بیش از هزار سال پیش می زیسته است و تفسیر او در نهایت اتقان و اعتبار و مورد مطالعه و مراجعه علماء اعلام در این مدت طولانی بوده است و از کتب مرجع و اصلی شیعه محسوب می گردد، روایتی را در تفسیرش از سلمان فارسی از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که در حجة الوداع، رسول خدا در مسجدالحرام در حالی که حلقه های در کعبه را به دست گرفته بودند بیان کرده اند. این روایت به طوری است که از مضمون آن هیچ احتمال خدشه در آن نمی رود. چون مطالبی را راجع به آخر الزمان بیان می کند که در آن زمان اثری از آن نبوده است و حتی زمینه هم برای چنین وقایعی موجود نبوده تا بتوان احتمال داد که بعدا به وجود می آید و بر اساس آن جعل چنین حدیثی را نمود. بنابراین، به این روایت و امثال آن در کتب متقنه ی حدیث و تفسیر می توان اطمینان حاصل نمود و آنها را از روایات داله ی بر ظهور و علائم قیامت شمرد. این روایت را در ذیل آیه مورد عنوان از شواهد أشراط الساعة آورده است. أشراط جمع شرط به معنای علامت است، و روایت چنین است.
رسول خدا حلقه در خانه خدا را گرفت و رو به ما نموده و با سیمای مبارکش ما را مخاطب قرار داد. و گفت: آیا می خواهید من شما را به علائم و نشانه های قیامت با خبر کنم؟ و در آن هنگام نزدیک ترین افراد به رسول خدا سلمان بود، و گفت: ای رسول خدا! بله ما می خواهیم ما را با خبر کنی! پس از آن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: بدرستی که از علامات قیامت آن است که مردم نماز را خراب می کنند، و از شهوات پیروی می نمایند، و تمایلشان به سوی هوای نفسانی است، مال را بزرگ می شمرند، و دین را به دنیا می فروشند. و در چنین شرائط و موقعیتی، همان طور که نمک در آب حل می شود، دل مؤمن و اندرون او آب می شود و حل می گردد؛ چون منکرات را در برابر دیدگان خود می بیند، و قدرت تغییر و اصلاح آن ها را ندارد.

سلمان گفت: این ها از اموری است که حتما تحقق می یابد؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری، سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست! ای سلمان! در آن وقت حاکمان و زمامداران مردم عبارتند از حاکمانی که همه آن ها ستمکار و ظالمند، و وزرائی که فاسقند، و حکام و استانداران و فرماندارانی که همه اهل جور و ستم هستند، و امین هائی که همه اهل خیانتند. سلمان گفت: و این ها از امور مسلمه ای است که پیدا خواهد شد؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری سوگند به خدائی که جان من در دست اوست! ای سلمان! در آن موقعیت کارهای بد و ناپسند در بین مردم به صورت کارهای شایسته و پسندیده در آید؛ و کارهای پسندیده و نیکو به صورت کارهای نکوهیده و ناپسند جلوه کند. و مردمان خیانت پیشه مورد وثوق و امانت واقع شوند؛ و به افراد امین و درستکار نسبت خیانت داده شود. و مرد دروغگو را تصدیق کنند و به دروغ های او مهر صحت و درستی بنهند؛ و مرد راستگو و درست را دروغگو شمارند و به گفتار او ترتیب اثر ندهند.
سلمان گفت: و این ها مسلما واقع خواهد شد ای رسول خدا؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست! ای سلمان! در آن هنگام زنان بر مردان حکومت می کنند، و با کنیزان مشورت می نمایند. (یعنی در امور سیاسی، کنیزان که در خانه های آنها هستند مورد مشورت قرار می گیرند) و بچه ها ـ که کنایه از افراد بی بصیرت و بی دانش باشد ـ بر منبرها بالا می روند و برای مردم خطبه می خوانند، و- زمام امور تبلیغاتی مردم را این افراد کم تجربه و کم خرد در دست می گیرند.- و دروغگوئی و دروغپردازی از کارهای طرفه و فکاهی و ظریف شمرده می شود. و دادن زکات مال را ضرر و غرامت می پندارند، و هر گونه دسترسی به بیت المال و ربودن اموال عامه را غنیمت و بهره می شمارند. مردم با پدر و مادر خود جفا می کنند و به آنها بی اعتنائی نموده آنان را سبک می شمرند و از اداء حقوق واجبه و مستحسنه ی آن ها بر نمی آیند و لیکن با دوستان خود احسان و نیکوئی می نمایند. و ستاره دنباله دار در آسمان طلوع می کند. سلمان گفت: و این امور مسلما به وقوع می پیوندد ای رسول خدا؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری سوگند به آن خدائی که جان من در دست قدرت اوست!
ای سلمان! در آن زمان زنان با شوهرانشان در امور خارج از منزل مانند تجارت شرکت می کنند. و باران در تابستان می بارد. و مردمان بزرگ و بزرگوار پیوسته مورد خشم و غضب و غیظ قرار می گیرند. و مردم بی چیز و تنگدست مورد اهانت و تحقیر قرار می گیرند. در آن زمان بازارها به هم نزدیک می شوند. و در صورتی که محل خرید و فروش بسیار است همه مردم از کار و کسب خود در گله و شکوه هستند، یکی می گوید: من چیزی نفروختم، و دیگری می گوید: سودی نبردم؛ و در آن وقت می نگری که تمام مردم در مقام گلایه از خدا و مذمت او هستند.

سلمان گفت: ای رسول خدا! چنین اموری واقع می شود؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری سوگند به آنکه جان من در دست اوست ای سلمان! در آن زمان بر مردم حکومت می کنند کسانی که اگر مردم برای دفاع از حقوق خود و برای حق اولیه خود و کوچکترین مطلبی که در آن شائبه سیادت و حریت و آزادی فکر باشد، سخن گویند، آنها را می کشند، و اگر مردم سکوت هم اختیار کنند آنان جان و مال و آبروی ایشان را مباح می شمرند، و برای استفاده از کار و زحمت و دسترنج آن ها از خوردن خون آن ها دریغ نمی کنند، و زنان و دختران ایشان را به بیگاری میبرند و اعمال منافی عفت انجام می دهند و احترام آنها را پایمال می کنند، و خون مردم بیچاره و ضعیف را بی محابا و بدون پروا می ریزند، و در دل هایشان از خوف و دهشت و هراس به اندازه ای وارد می کنند که هیچکس حق نفس کشیدن ندارد. ای سلمان! در آن زمان تمام مردم رعیت وحشت زده و هراسناک خواهند بود.
سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا این امور واقع شدنی است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری، سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست ای سلمان! در آن زمان چیزی را از طرف مشرق برای مردم می آورند و چیز دگری را از طرف مغرب و بدین وسیله امت مرا رنگ می کنند؛ پس ای وای بر ضعیفان امت من از دست این ستمگران، و ای وای بر ایشان از خدا؛ به افراد کوچک و زیردست رحم نمی آورند، و بزرگان را توقیر و احترام نمی کنند و از خطاکار و شخصی که در امور شخصی به آن ها بدی کند در نمی گذرند و او را مورد عفو و اغماض خود قرار نمی دهند (رحم و مروت ،عفو و بخشش ندارند). گفتار آنان همه فحش و زشتی است. هیکل آنان هیکل آدمی است ولی دل های آنها دل های شیاطین است.
سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا این از امور مسلمه واقع شدنی است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری، سوگند به آنکه جان من در دست اوست ای سلمان! در آن وقت مردها به مردها اکتفا می کنند، و زن ها به زن ها اکتفا می نمایند. و در آن زمان همان طور که زن در خانه شوهرش مورد حفظ و حراست واقع می شود که کسی به او تعدی نکند و در استمتاعات اختصاص به مرد خود داشته باشد، همینطور افرادی، جوانان تازه به سن رسیده و أمرد را به خود اختصاص داده در اعمال نامشروع مورد حراست و حفظ خود قرار می دهند تا کسی دیگر به آنها توجهی نکند. مردها خود را شبیه به زنان می کنند، و زنان خود را شبیه به مردان می نمایند. و افرادی که دارای رحم هستند و برای تولید مثل آفریده شده اند که منظور زنان می باشند، سوار بر زین ها می شوند؛ پس بر آن زنان از امت من لعنت خدا باد.

سلمان گفت: ای رسول خدا! اینها از امور واقع شدنی هستند؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری سوگند به آن کسی که جان من در دست اوست ای سلمان! در آن وقت مساجد را زینت می کنند همچنان که معبدهای نصاری و یهود را زینت می کنند، و قرآن ها را به زیور و شکل و نقاشی ها آراسته و پیراسته می کنند، و مناره ها و مأذنه های مساجد را بلند می سازند تا إشراف بر خانه های اطراف پیدا می کند، و صف های نماز جماعت بسیار می شود و مردم در این نمازها زیاد شرکت می کنند ولی با دل هائی پر از کینه، حسد و عداوت با یکدیگر، و با زبان هائی منافقانه و سخن هائی مزورانه و آلوده به نیت های فاسد.
سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا اینها واقع می شوند؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری سوگند به آنکه نفس من در دست قدرت اوست در آن وضعیت، مردان امت من خود را به طلا زینت می کنند، و لباس حریر و دیبا می پوشند، و پوست پلنگ را برای خود جامه می کنند. سلمان گفت: آیا این ها از امور واقع شدنی است ای رسول خدا؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: آری سوگند به آنکه جان من در دست قدرت اوست ای سلمان! در آن موقع رباخوری در بین مردم ظاهر و آشکارا می گردد، و مردم با یکدگر با غیبت و رشوه معامله می کنند. و دین در نزد مردم ضعیف و به درجات نازلی پائین می آید، ولیکن دنیا قوی و به درجات عالی در بین مردم بالا میرود. سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا اینها از امور واقع شدنی است؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری سوگند به آنکه جان من به دست اوست!
ای سلمان! در آن زمان طلاق زیاد واقع می شود، و حد الهی جاری نمی گردد؛ و این ها ابدا به خداوند ضرری نمی رساند.
سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا این مسلما واقع میشود؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری سوگند به آنکه جان من در دست اوست ای سلمان! در آن زمان زنان آوازه خوان در بین مردم پدیدمی آیند، و استعمال آلات موسیقی رواج پیدا می کند، و بر مردم شریرترین افراد از امت من حکومت می کنند. سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا این امر واقع می شود؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری سوگند به آنکه جان من در دست اوست! ای سلمان! در آن زمان، اغنیاء و ثروتمندان امت من که به حج می روند برای تفریح و تفرج است، و حج متوسطین از امت برای تجارت و خرید و فروش است، و حج فقراء از امت من برای خودنمائی و صیت و شهرت است. در آن هنگام بسیاری از افراد مردم قرآن را برای غیر خدا یاد می گیرند، و قرآن را به صورت آهنگ موسیقی در مزمار و آلات موسیقی می نوازند. و دستجات و گروه هائی هستند که برای غیر خدا به دنبال علوم دینیه ی اسلامیه می روند و برای فقاهت تلاش می کنند. و اولاد زنا در بین مردم بسیار پدید می آید. و قرآن را به صورت لهو و با صوت تغنی غیر مشروع می خوانند. و همگی مردم برای رسیدن به دنیا و امور دنیوی کوشش می کنند و مسابقه می دهند، و سعی می کنند تا بتوانند در امور دنیا از یکدیگر پیشی گیرند. سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا این ها از امور حتمیه است؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری سوگند به آن کسی که نفس من در دست اوست!
ای سلمان! در آن زمان پرده عصمت مردم پاره می شود، و محرمات الهیه به جای آورده می شود، و حریم عفاف دریده می گردد، و معصیت های خدا رائج می گردد، و بدان و اشرار بر اخیار و خوبان تسلط پیدا می کنند، و دروغ علنا رائج و در بین توده مردم شایع می شود، و لجاج و خودسری و استکبار ظاهر می گردد، و نیازمندی و احتیاج، همه توده ها را فرا می گیرد .مردم به لباس خود بر یکدیگر فخریه و مباهات می کنند، و باران های فراوان در غیر فصل باران پیدا می شود، و اشتغال به لهو و لعب از قبیل بازی کردن با باطل و تار و آلات موسیقی را امری پسندیده و نیکو می شمرند و امر به معروف و نهی از منکر را گذشته از آنکه به جای نمی آورند امر نکوهیده و ناپسند می دانند. زمانه و وضعیت محیط در آن زمان به قدری انحطاط پیدا می کند که مردمان مؤمن و استوار با ایمان راستین در آن زمان از تمام افراد امت پست تر و حقیرتر و ذلیل تر خواهند بود. و در بین زهاد و عباد و همچنین در بین علماء و قرائشان حس بدبینی و بدخواهی ظهور نموده و پیوسته در صدد عیب جوئی و ملامت از یکدگر بر می آیند. اینچنین افرادی با چنین روحیه و عادتی و با چنین ملکات و صفاتی در ملکوت آسمانها به أرجاس و أنجاس یعنی موجودات پلید و کثیف و نجس خوانده می شوند.

سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا اینها واقع شدنی است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری سوگند به آن خدائی که جان من در دست اوست ای سلمان! در آن هنگام افراد ثروتمند و متمول بیش از همه کس از فقر نگرانند، به فقراء و ضعفاء کمکی نمی شود و کسی بر آنان رحمت نمی آورد، حتی افراد سائل در طول مدت یک هفته که از این جمعه تا آن جمعه باشد سؤال می کنند و کسی پیدا نمی شود که در دست آنان چیزی گذارد. سلمان گفت: ای رسول خدا! آیا این ها شدنی است؟ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: آری سوگند به خدائی که نفس من در دست قدرت اوست!
ای سلمان! و در آن موقعیت «رویبضة» تکلم می کند و سخن میگوید. سلمان گفت: فدایت شود پدرم و مادرم ای رسول خدا! مراد از رویبضة چیست؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: در امور اجتماعی مردم و اوضاع عامه کسی تکلم می کند و ارشادات مردم را به عهده دارد که شأن او ارشاد و هدایت و ولایت بر مردم نیست. چون این قضایا واقع گردد و این علائم تحقق یابد دیگر مدت درازی به طول نمی انجامد، بلکه درنگ نمی کنند مردم مگر زمان اندکی که ناگهان زمین صیحه عجیبی می کشد، و این صدا و صیحه به طوری تمام بسیط زمین را فرا می گیرد که هر کس چنین می پندارد که این صیحه در ناحیه و موطن او واقع شده است. و پس از صیحه به قدری که خداوند اراده اش تعلق گیرد باز مردم در روی زمین درنگ می کنند، و در این اقامت و درنگ دچار گرفتاری ها و مشقات و تکان ها می گردند. و زمین پاره های جگر خود را بیرون میریزد، و منظور از پاره های جگر طلاها و نقره هاست. حضرت رسول اکرم در این حال با دست خود اشاره کردند به ستون هائی که در آنجا نصب شده بود و فرمودند: پاره های جگر زمین و قطعات طلا و نقره مثل این ستون ها. اما در آن روز دیگر طلا و نقره فائده ای ندارد،
اینست معنای گفتار خدای تعالی: " قد جآء أشراطه؛ پس به درستی که علائم قیامت به وقوع پیوسته است." سوره ی محمد/ آیه ی18. در بعضی از آیات قرآن آمده است "و إلیه تقلبون" سوره ی عنکبوت، آیه ی 21، یعنی شما برای حضور در قیامت در پیشگاه پروردگار، قلب و واژگون می شوید. و چون آن عالم، عالم بیداری محض و عالم صدق و واقعیت است، معلوم می شود که مردم در این دنیا که عالم اعتبار است بر اساس غفلت و خواب و بر پایه کذب و اعتباریات وهمی زندگی می نمایند، تا قلب و واژگونی اش بیداری و صدق و واقعیت باشد.
پناه به خدا از نفس اماره به سوء که تمام نکبت ها و بدبختی ها را به سر انسان می آورد، و حقا اگر به خود واگذارده شود در سرکشی و شماست حد یقفی ندارد و با خیره سری و عجله خاصی به سوی سراشیب بدبختی ها و شقاوت سرازیر می گردد؛ و در این صورت غیر از آن جهنم گداخته، چیزی علاج وی را نخواهد نمود.

نشانه های قیامت

1- صاعقه
نام گذاری قیامت گاهی به لحاظ علامت ظهور آن است زمانی به جهت رخدادهای آغازین آن است و یا حوادث پایانی آن است؛ " و نفخ فی الصور فصعق من فی السموات و من فی الأرض إلا من شاء الله؛ و در صور دمیده می شود، پس هر که در آسمان ها و زمین است بی هوش می افتد، مگر کسی که خدا بخواهد. " سوره ی زمر، آیه ی 68.
گفته مى شود: (صعق فلان)، «فلانى بیهوش شد» زمانى که بمیرد به حال وحشتناک چون صیحه اى که عظیم باشد.
ظاهر آنچه در کلام خداى تعالى در معناى نفخ صور آمده این است که این نفخه دو بار صورت مى گیرد، یک بار براى اینکه همه جانداران با هم بمیرند، و یک بار هم براى اینکه همه مردگان زنده شوند. و این معنا از روایات وارده از ائمه اهل بیت (ع)، و بعضى از روایات وارده از طرق اهل سنت از رسول خدا (ص) برمى آید، هر چند که بعضى دیگر از روایات اهل سنت خالى از ابهام نیست و همین جهت باعث شده که بعضى از علماى اهل سنت، این نظریه را اختیار کنند که: نفخه صور در سه نوبت صورت مى گیرد: اول براى میراندن. دوم براى زنده کردن و بعث. و سوم براى فزع و صعقه. و بعضى دیگر بگویند که:" چهار نفخه است" و لیکن اثبات این معنا از ظواهر آیات بسیار مشکل است.
و شاید همین انحصار نفخ صور در دو نفخه" اماته" و" احیا"، باعث شده که کلمه" صعق" را در نفخه اول به مردن خلایق تفسیر کنند، با اینکه معروف از معناى این کلمه غش کردن است. صاحب صحاح مى گوید: وقتى گفته مى شود:" صعق الرجل صعقا و تصعقا" معنایش این است که غش کرد و" اصعقه غیره"، یعنى دیگرى او را به غش درآورد آن گاه مى گوید:" صعقه" در آیه" فصعق من فی السماوات و من فی الأرض" به معناى مردن است.
سانحه ی سنگین و سهمگین معاد طوری است که بعضی را بی هوش و برخی را مدهوش می کند آنچه درباره ی جمله ی "و تری الناس سکاری و ما هم بسکاری و لکن عذاب الله شدید" سوره ی حج، آیه ی 2 و مردم را مست می بینی و حال آن که مست نیستند، ولی عذاب خدا شدید است.آمده است ناظربه بی هوشی بعضی است.البته اوحدی ازانسان های شیدای خدا و واله ی لقای او با شهود برخی از تجلیات ویژه مدهوش می شوند.

از این آیه می توان فهمید که:
اولا: قیامت راجع به همه انسانها است نه فقط به اهل زمین یا منظومه شمسى مثلا، زیرا «السموات» جمع محلى بالف و لام، شامل همه آسمانهاست.
ثانیا: در آسمانها نیز مانند ما انسانهایى هست که مکلف مى باشند و قیامت دارند همچنانکه می فرماید: " و من ءایاته خلق السماوات و الأرض و ما بث فیهما من دابة و هو على جمعهم إذا یشاء قدیر؛ و از نشانه هاى (قدرت) او آفرینش آسمان ها و زمین و آنچه از (انواع) جنبندگان در میان آن دو پخش نموده است، و او هرگاه بخواهد برگردآوردن آنها قادر است." شورى/ 29
در اینکه منظور از جمع کردن تمام جنبندگان در این آیه چیست؟ بسیارى از مفسران آن را به معنى جمع براى حساب و جزاى اعمال در قیامت دانسته اند، و مى توان آیاتى را که از قیامت به عنوان" یوم الجمع" یاد مى کند گواه بر این معنا گرفت (مانند آیه 7 همین سوره شورى و 9 تغابن).
ثالثا: به موجب إلا من شاء الله عده اى نخواهند مرد ظاهرا مراد از آنها ملائکة الله باشند، چون قیامت براى انس و جن است نه براى ملائکه، مگر آنکه سنت قطعیه داشته باشیم بر آنکه ملائکه نیز خواهند مرد، در مجمع البیان آمده است:
در معنى مستثنى (یعنى آن کسى که از خطر صور و بیهوشى معاف است) اختلاف شده است.
برخى گفته اند افراد مستثنى عبارتند از: «جبرئیل»، «میکائیل»، «اسرافیل» و ملک الموت یعنى «عزرائیل». و این سخن از «سدى» نقل شده و نیز روایت مرفوعى در این باب نقل کرده اند.
و عده اى گفته اند: افراد مستثنى عبارتند از شهیدان در راه خداوند و این سخن را «سعید بن جبیر» و «عطا» از «ابن عباس» و «ابو هریره»، از پیغمبر (ص) نقل کرده اند که آن حضرت درباره این آیه از کسانى که شامل بیهوشى مرگ آور نمى شوند از جبرائیل سؤال کرد و او جواب گفت که ایشان شهیدان مى باشند که شمشیرهاى خود را کنار عرش به کمر بسته اند.

چهل روز بعد!
على بن ابراهیم از حضرت صادق (ع) روایت کرده فرمود هنگامیکه پروردگار اراده میفرماید که خلایق را زنده کند چهل روز باران می بارد و بر اثر آن استخوانهاى پوسیده به هم اتصال پیدا می نماید و گوشتها روئیده می شود آنگاه فرمود روزى جبرئیل نازل شد پیغمبر را به طرف بقیع برد بگورى رسیدند جبرئیل صاحب آن را صدا زد و گفت باذن خدا حرکت کن ناگاه مرد سفید موئى از قبر بیرون آمد خاکها را از سر و صورت خود پاک میکرد و می گفت «الحمدلله و الله اکبر»
جبرئیل به او گفت بر گرد بجایگاه خود برگشت از آنجا آنحضرت را بر سر قبر دیگرى برد صدا زد اى صاحب قبر بیرون آى باجازه پروردگار مرد سیاه منظرى از قبر خارج شد و میگفت «وا حسرتا واویلا»
جبرئیل به او نیز گفت برگرد به محل خود پس از آن گفت اى محمد (ص) روز قیامت باین کیفیت مردم از قبر بیرون میآیند مؤمنان میگویند «الحمد لله و الله اکبر»
فاسقان و کفار ناله و فریاد وا حسرتاى آنها بلند میشود.
از حذیفه یمانى روایت کرده اند می گفت مردم از پیغمبر اکرم (ص) خیر و نیکوئى را سؤال می نمودند من از شر پرسش کردم فرمود آن حضرت در آخر زمان چنان مردم را فتنه و فساد فرا می گیرد که روهایشان مانند شب تاریک شود خداوند بر اهل زمین غضب نماید به اسرافیل امر میفرماید که در صور بدمد اسرافیل چنان در صور می دمد تا تمام ساکنین آسمانها و زمین جز آنکه خداوند بقاى او را خواسته همه یکسر مدهوش مرگ می شوند در آن وقت مردم به حالت غفلت به سر مى برند بعضى از آنها در مسافرت هستند و از خانه و دیارشان دورند بعض دیگر مشغول خوردن و آشامیدن هستند به ایشان مهلت داده نشود لقمه ها را که در دهن دارند فرو برند و جمعى با یکدیگر مشغول داد و ستد و تجارت می باشند هنوز گفتار آنان تمام نشده که به مرگ خاموشى فرو روند و اوضاع عالم واژگون گردد کوهها از هم متلاشى شود آب نهرها فرو رود اشجار و درختان از بین برود تمام زمین مسطح شود فرشتگان حجب و سرادقات و حمله عرش بمیرند از مصدر جلالت کبریائى به عزرائیل خطاب رسد اى فرشته موکل بر قبض ارواح چه کسى باقى است؟ عرض می کند پروردگارا تو داناترى از من. اسرافیل و جبرائیل و میکائیل و بنده ضعیف تو ملک الموت باقى هستند مجددا خطاب شود آنها را نیز قبض روح نما جبرئیل و میکائیل و اسرافیل نیز بمیرند آنوقت امر فرمایند به عزرائیل اى عزرائیل برو بین بهشت و دوزخ بمیر ملک الموت چنان صیحه اى زند که اگر خلایق زنده بودند تمام آنها بر اثر صیحه او هلاک میشدند ملک الموت هم مى میرد آسمانها و زمین از مخلوقات خالى بمانند در آن هنگام پروردگار خطاب کند به دنیا اى دنیا کجا هستند ساکنین تو کجایند پادشاهان و جباران و ستمکاران چه شدند آن اشخاصی که در نعمت من غرق بودند روزى مرا می خوردند و غیر مرا پرستش می نمودند امروز ملکوت آسمان و زمین اختصاص به که دارد کسى باقى نمانده که جواب دهد ذات مقدس کبریائى جواب خود را می دهد و می فرماید ملک آسمان و زمین مخصوص پروردگار یکتا و قاهر تواناست تا چهل روز به همین منوال آسمان و زمین باقى می ماند پس از آن از آسمان هفتم بارانی شبیه به منی ببارد استخوانهاى پوسیده را به هم متصل کند و گوشت بر آنها روئیده شود مانند نباتات و گیاهان بر اثر باریدن باران چنانچه می فرماید " و هو الذی یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته حتى إذا أقلت سحابا ثقالا سقناه لبلد میت فأنزلنا به الماء فأخرجنا به من کل الثمرات کذلک نخرج الموتى لعلکم تذکرون؛ و اوست که پیشاپیش رحمت خود بادها را به بشارت مى فرستد. چون بادها ابرهاى گرانبار را بردارند، ما آن را به سرزمینهاى مرده روان سازیم و از آن باران مى فرستیم و به باران هر گونه ثمره اى را مى رویانیم. مردگان را نیز اینچنین زنده مى گردانیم شاید پند گیرید." سوره ى اعراف آیه ى 57، به قدرت خدا اجسام به حالت اولیه برگردند بدون روح سپس خطاب کند اى اسرافیل زنده شو اسرافیل زنده شود امر کند به او در صور بدم و صور از جنس نور است که در او سوراخهائى است به عدد ارواح بندگان تمام ارواح اجتماع کنند در صور اسرافیل صدا زند اى استخوانهاى پوسیده و گوشتهاى متلاشى شده و از بین رفته زنده شوید و آماده گردید از براى پاداش و کیفر اعمال، ارواح هر یک از یک سوراخ بیرون آیند ارواح مؤمنین نورانى و روان کفار ظلمانى باشند داخل در اجساد خود شوند چنانچه در دنیا بودند در آنوقت آنها را در محشر حاضر کنند چون از قبرها خارج شوند هر کس هر عملى در دنیا کرده عملش مجسم شده و با او بیرون آید اگر بنده مطیع و فرمانبردار و مؤمن باشد عمل او گوید اى حبیب من بر تو باکى نیست پروردگار بر مؤمنین نظر رحمت مى افکند و امروز حزن و اندوهى براى تو نمیباشد و آن عمل با اوست تا داخل بهشت گردد و اگر بنده منافق یا کافر و فاسق باشد یا گناهکاریکه بدون توبه از دنیا رفته عمل سوء باو گوید اى بنده مغرور و سرکش اى دشمن خدا تمام این عذابها براى تو آماده و فراهم گشته است.

2- شدت وحشت
مقارن فرا رسیدن قیامت و به قولى پیش از آن زمین به شدت مى لرزد. برخى گفته اند: این زمین لرزه، از شرایط و علامات قیامت است ب هر حال این زمین لرزه، سخت وحشتناک است و قابل تحمل نیست.
" یوم ترونها تذهل کل مرضعة عما أرضعت؛ آن روز که ببینیدش، هر شیردهنده اى شیرخواره اش را از یاد ببرد ..."
زن شیردهنده- از هول و هراس قیامت- نمى تواند حتى به کودک شیرخواره خود بیندیشد.
" و تضع کل ذات حمل حملها و ترى الناس سکارى و ما هم بسکارى و لکن عذاب الله شدید؛ و هر آبستنى بار خود را بر زمین گذارد و مردم را چون مستان بینى، حال آن که مست نیستند بلکه عذاب خدا شدید است." سوره ی حج آیه ی 2
اصولا زن باردار دچار خونریزى مى شود و جنین خود را مى اندازد، و زن به خونریزى دچار نمى شود مگر بر اثر گذشتن بر هول و هراسى عظیم، و نیز در آن روز هر کسى را چون مستان مى بینى که نمى تواند آنچه را در پیرامونش مى گذرد تشخیص دهد، و شخص خودش او را از دیگران باز مى دارد، و این عذاب قیامت آن قدر او را فرا مى گیرد تا فاقد نیروهاى اندیشیدن خویش مى گردد.
تصور این هوسهاى هراس انگیز متضمن بیدار ساختن دل غافل و بى خبر است. گذشتگان صالح نیز چنین بوده اند.
در زلزله هاى دنیا، و حوادث وحشتناک نیز گاهى این پدیده ها به صورت جزئى پیدا مى شود، یعنى مادران کودکان خود را فراموش کرده، و بارداران جنین خود را ساقط مى کنند، و بعضى همچون افراد مست از خود بى خود مى شوند ولى جنبه عمومى و همگانى ندارد اما زلزله رستاخیز چنانست که از مشاهده آن همه مردم به این حالات گرفتار مى شوند.
این آیات ممکن است اشاره به پایان جهان که مقدمه رستاخیز است باشد در این صورت" زنان باردار، یا کودکان شیر خوار" مفهوم اصلى خود را خواهد داشت، ولى این احتمال نیز وجود دارد که اشاره به زلزله روز قیامت باشد (به قرینه جمله لکن عذاب الله شدید) در این صورت ذکر جمله هاى فوق جنبه مثال پیدا مى کند، یعنى آن قدر، صحنه وحشتناک است که اگر زنان باردارى وجود داشته باشند همگى سقط جنین مى کنند، و اگر کودکان شیرخوارى باشند مادرها آنها را به کلى فراموش خواهند کرد.
مى دانیم معمولا در ادبیات عرب از زنى که کودک خود را شیر مى دهد تعبیر به" مرضع" مى کنند ولى همانگونه که جمعى از مفسران و بعضى از ارباب لغت نوشته اند، گاه این کلمه به صورت مؤنث (مرضعه) آورده مى شود تا اشاره اى باشد به همان لحظه شیر دادن، و به تعبیر دیگر مرضع به زنى مى گویند که مى تواند بچه خود را شیر دهد، اما مرضعه مخصوص زنى است که پستان خود را به دهان کودک شیرخوارش نهاده و در حال شیر دادن است!.
بنا بر این تعبیر فوق در آیه نکته خاصى دارد زیرا مى گوید: شدت وحشت زلزله رستاخیز آن قدر زیاد است که حتى اگر مادر پستان در دهان کودک شیر خوارش داشته باشد، چنان متوحش مى گردد که بى اختیار، پستان از دهانش بیرون کشیده، فراموشش مى کند!
در امالى از امیر المؤمنین روایت کرده که فرمود اى بندگان خدا حوادث بعد از حشر سخت تر از آنست که در قبر بوده روز قیامت چنان هراس انگیز است که اطفال کوچک پیر میشوند و مردم مانند مست ها بیهوش و بى اراده شده و زنان باردار سقط جنین کنند و زنان شیر ده با کمال محبتى که با اطفال و کودکان خود دارند آنان را رها کرده و از شیر دادن دست میکشند و آن روزى است که فرشتگان با نداشتن گناه متزلزل و ترسان باشند کوه ها در هم ریخته و پراکنده شود آسمان شکافته میگردد و چون نفخه صور دمیده شود هر کس در آسمان و زمین است از شدت اهمیت آن روز لرزان باشند مکر آنکه خدا بخواهد واى بر حال کسى که با گوش و دیده و زبان و دست و پا و سایر اعضا و جوارح خود مرتکب گناه شده و مشمول رحمت و بخشایش پروردگار نشود که بکیفر گناهان بدوزخ افتاده و گرفتار آتشى شود که حرارت آن بسیار شدید بوده و چون تشنگى بر ایشان چیره شود از چرک و خون بیاشامند و هر لحظه اى عذاب تازه و جدید میبینند و در آن عذاب ابدى بوده و مرگ و نابودى وجود نخواهد داشت با این حال رحمت خدا شامل گروهى از مؤمنین و نیکان شده و آنها را داخل بهشتى کنند که عرض آن بمسافت فاصله بین آسمان و زمین است و آن بهشت براى پذیرائى و ورود
مردم پرهیزکار است که لذات آن خسته کننده نبوده و هرگز بدى در آن راه نیابد و اجتماع در آنجا بفراق منتهى نمیشود و تمام ساکنین آن در جوار رحمت پروردگار بوده و حوریان بهشتى با ظروف زرین میوه ها و گل و ریحان بآنها هدیه مى کنند و از حضرت موسى بن جعفر علیه السلام روایت کرده فرمود شخصى از پدرم حضرت صادق علیه السلام سؤال کرد مرگ چه صورت دارد؟ فرمود مرگ براى مؤمن مانند آنست که گل و ریحانى بو کند و از استشمام رایحه آن بیهوش شود ولى براى کافر سخت و دردناک باشد مثل کسى که گرفتار گزیدن عقرب و افعى شده باشد

3- مستی
رستاخیز با یک انقلاب و تحول شدید در سازمان عالم هستى بر پا مى گردد: کوه ها از جا کنده مى شوند، دریاها به هم مى ریزند، زمین و آسمان در هم کوبیده مى شوند، و جهانى نو با زندگانى نو آغاز مى گردد، مردم در آستانه قیامت در وحشت عظیمى فرو مى روند، و سر از پا نمى شناسند.
آیه ی 2 از سوره ی مبارکه ی حج نمونه هایى از بازتاب این وحشت عظیم را در چند جمله بیان کرده و می گوید: انسان ها روز قیامت از شدت هول و هراس و عذاب از حال عادی خارج شده که گویا مست شده اند:
روزى که زلزله رستاخیز را مشاهده کنید آن چنان وحشت سر تا پاى همه را فرا مى گیرد که مادران شیرده از کودک شیرخوارشان غافل مى شوند" (یوم ترونها تذهل کل مرضعة عما أرضعت).
" و هر باردارى (در آن صحنه باشد) چنین خود را سقط مى کند" (و تضع کل ذات حمل حملها).
سومین بازتاب اینکه" مردم را به صورت مستان مى بینى، در حالى که مست نیستند!" (و ترى الناس سکارى و ما هم بسکارى).
" ولى عذاب خدا شدید است" که این چنین هول و وحشت به دلها افکنده و انسانها را از خود بى خود ساخته است (ولکن عذاب الله شدید).
در جمله" و ترى الناس سکارى و ما هم بسکارى " مى فرماید مست نیستند، در حالى که خودش قبلا فرموده بود که" ایشان را مست مى بینى" و این بدان منظور است که دلالت کند بر اینکه مستى ایشان و اینکه عقلهایشان را از دست داده و دچار دهشت و حیرت شده اند، از شراب نیست، بلکه از شدت عذاب خدا است که ایشان را به آن حالت افکنده هم چنان که خداى عز و جل فرموده:" إن أخذه ألیم شدید؛ بى تردید مجازات خداوند دردناک و سخت است. " سوره ی هود آیه ی 102.
و ظاهر آیه این است که این زلزله قبل از نفخه اولى صور که خدا از آن در آیه" و نفخ فی الصور فصعق من فی السماوات و من فی الأرض إلا من شاء الله ثم نفخ فیه أخرى فإذا هم قیام ینظرون؛ و در صور دمیده شود، پس هر که در آسمان ها و هر که در زمین است بى جان افتد، مگر کسى که خدا بخواهد. سپس بار دیگر در آن دمیده شود و به ناگاه آنها به پا خیزند و (با نگرانى) نگاه کنند." سوره ی زمر آیه ی 163، خبر داده، واقع مى شود، چون آیه مورد بحث مردم را در حال عادى فرض کرده که ناگهانى و بى مقدمه زلزله ساعت رخ مى دهد، و حال ایشان از مشاهده آن دگرگون گشته، به آن صورت که آیه شریفه شرح داده، در مى آیند. و این قبل از نفخه اولى است، که مردم با آن مى میرند، نه نفخه دوم، چون قبل از نفخه دوم، مردم زنده اى در روى زمین وجود ندارد.
بعضى از مفسرین گفته اند: این آیه شدت عذاب را تمثیل کرده، نه اینکه واقعا همانطور که فرموده تحقق یابد، و معنایش این است که: اگر در این میان بیننده اى باشد که صحنه را ببیند، به چنین حالى در خواهد آمد.
و لیکن این حرف صحیح نیست، براى اینکه با سیاق آیه که سیاق انذار به عذاب ناگهانى و بى سابقه است نمى سازد، و شنونده از انذار به عذابى که از آن آگاهى ندارد، و تنها به او بگویند: اگر کسى آنجا باشد چنین و چنان مى شود، آن طور که باید نمى ترسد.
باید گفت که جمله ی (مردم را به صورت مستان مى بینى) اشاره به این است که پیامبر اسلام ص که مخاطب به این جمله مى باشد (و احتمالا مؤمنان بسیار قوى الایمان که قدم جاى قدمهاى او نهاده اند) از این وحشت عظیم در امانند، زیرا مى گوید مردم را به این حالت مى بینى، یعنى خودت چنین نیستى.
کلمه (ترى) که مفرد است به قرینه کلمه (ترونها) که جمع و در صدر آیه گذشت خطاب به هر بیننده اى است. یعنى تو مردم را در آنروز در حال مستى مى بینى. یعنى همانگونه که شخص مست به علت آشامیدن خمر، عقل و هوش از سرش مى رود همانگونه هم مردم به علت آن هول و خوفى که در آنروز مى بینند عقل و هوش خود را از دست مى دهند. بعدا در پایان آیه اضافه مى کند: آن مردم مست نیستند، چرا که در آن هنگام خمرى در کار نیست، بلکه عذاب خداوند براى غیر مؤمنان سخت و شدید است.

بسیارى از مفسران و روات حدیث در ذیل آیات مورد بحث روایتى از پیامبر گرامى اسلام ص نقل کرده اند که ذکر آن در اینجا به مورد است و آن اینکه: از عمران بن حصین، و ابو سعید خدرى مروى است که این دو آیه در شب نازل شد در غزوه بنى مصطلق، حضرت پیغمبر صلى الله علیه و آله فرمود تا همه توقف نموده، مجتمع شدند و این دو آیه را تلاوت فرمود. همه به گریه آمدند و هیچوقت آنقدر گریه نکرده بودند. چون روز شد، هیچکس زین از پشت اسبان نگرفت و خیمه نزد و طعام نپخت. بعضى گریه مى کردند، جمعى محزون سر به زانو گذاشته، حضرت فرمود: مى دانید آن چه روزى خواهد بود؟ گفتند: خدا و رسول داناتر است. فرمود: آن روز خداى تعالى «آدم» را امر فرماید که برخیز بعضى از فرزندان خود را به جهنم فرست. گوید: چند نفر؟ خطاب رسد از هزار نفر نهصد و نود و نه نفر به جهنم و یکى را به بهشت. اصحاب چون شنیدند، صداى الله اکبر بلند، مشغول گریه شدند. عرض کردند: ناجى کیست؟ فرمود: با مژده و خوشدل باشید و کار خود را اصلاح کنید که از جنس شما دو خلق باشند یأجوج و مأجوج و از حد و حصر متجاوزند، نهایت آنها جز خدا نداند. تمام آنها با کافران دیگر اهل جهنمند و عدد شما در جنب آنها مانند یک موى سفید است در گاو سیاه، امیدوارم شما ربع اهل بهشت باشید. خوشحال شدند، بعد فرمود: امیدوارم ثلث اهل بهشت باشید، زبان به تکبیر و تحمید گشودند. فرمود: امیدوارم دو ثلث شما باشید و اهل بهشت صد و بیست صف، و هشتاد صف امت من، و هفتاد هزار از این قبیل باشند که بى حساب به بهشت روند. عمر برخاست و گفت: هفتاد هزار بى حساب به بهشت روند؟!! فرمود: بلى! با هر صف، هفتاد هزار نفر به بهشت روند.

تنبیه: بخشایش سبحانى نامتناهى است، لکن چون عاقبت امر مجهول است، لذا نباید شخص بدینگونه بشارات اطمینان کامل حاصل کرده در تدارک اعمال سستى ورزد.
حضرت امیر المؤمنین علیه السلام در کتابت به اهل مصر مى فرماید: یا عباد الله إن بعد البعث ما هو اشد من القبر یوم یشیب فیه الصغیر و یسکر فیه الکبیر و یسقط فیه الجنین و تذهل کل مرضعة عما ارضعت یوم عبوس قمطریر یوم کان شره مستطیر ان فزع ذلک الیوم لیرهب الملائکة الذین لا ذنب لهم ...
اى بندگان خدا، به درستى که آنچه بعد از بعث است شدیدتر باشد از قبر روزى است که پیر شود صغیر، و مست گردد کبیر، و ساقط شود در آن جنین، و غافل شود هر زن شیرده از بچه خود، روزى که ترش روى و سخت باشد، روزى که شدت هول آن روز آشکارا و به همه عاصیان رسد، بدرستى که فزع آن روز بترس اندازد ملائکه را که گناه ندارند، و لرزاند کوههاى مانند میخ را، و زمینى که مانند گهواره است، و منشق شود آسمان. پس آسمانها سست و مانند پشم رنگین زده شده گردد و متغیر گردد، پس گویا گلهاى سرخ مانند روغن زیت است. و مى باشد کوههاى سرب آب شده بعد از آنکه شدید و سخت باشند، و دمیده شود در صور. پس به فزع آید هر که در آسمان و زمین است مگر آن را که خدا خواهد. پس چگونه است حال کسى که معصیت نموده به گوش و چشم و زبان و دست و پا و فرج و شکم اگر خدا نیامرزد و ترحم نفرماید.
در تفسیر علی بن ابراهیم آمده است: « یعنى ذاهلة عقولهم من الحزن والفزع متحیرین؛ مردم در حالی که سرگردانند عقل هایشان از ترس و ناراحتی از بین می رود.»
تذکر الف: هنگامی که خمار بر چهره ی خرد آویخته می شود انسان خردمند نه چاه را از جاه و نه راه را از کژ راهه تشخیص می دهد.
ب: گاهی تار و پود این خمار از نوشیدن خمر بافته می شود و زمانی از یک رخداد تلخ ویرانگر مانند حریق، غرق شدن، زمین لرزه، سیل، آتشفشان کوه... حاصل می گردد.
ج: آنچه در طلیعه ی معاد پدید می آید بسیاری از این سوانح سهمگین را به همراه دارد.
د: سکری که در جریان معاد دامنگیر اکثر مردم می شود همان است که در روایت توضیح داده شد، نه مستی می که نشاط زودگذر هر چند کاذب را در بر دارد.

پنتاگرام.

پنتاگرام . برای اسیر ساختن اجنه است .

و پنج ضلعی برای انتشار و قدرتمند ساختن آنها .

حمد بخوان .

پَری

  موجودی افسانه ای ، بسیار زیبا و فریبا، در داستانهای عامیانه و سنّتی فارسی . این واژه در اوستا به صورت ¦ pairika و در زبان پهلوی g ¦ i par آمده است (دربارة صورتهای گوناگون واژة پری در زبانهای هند و ایرانی رجوع کنید به برهان ، ج 1، ص 396، پانویس 7؛ سرکاراتی ، 1350ش ، ص 2ـ3). پریان در اوستا (برای نمونه یَشْتها، هُرمزدیَشت ، بندهای 6، 10، خُردادیشت ، بند3، آبان یشت ، بندهای 13، 22، 26) موجوداتی اهریمنی و نابکارند که از آنها در کنار «جادُوان » (جادوگران ) یاد شده است . در کنار دریای فراخْکَرْت ، به صورت ستارگان دنباله دار در میان زمین و آسمان در پروازند و ستارة تِشْتَر (=تیر) آنها را درهم می شکند ( اوستا ، تیریشت ، بند8، نیز رجوع کنید به بندهای 39ـ40)، همچنانکه «تشتر» در برابر پری خشکسالی نیز پایداری نموده و او را شکست داده است (همان ، بندهای 51، 53). یکی از پریانی که نامش در اوستا (یسنا، هات 16، بند8) آمده است ، «موش پری » است و دیگری پری «خنَثَی تی / خناثَئیتی » (وندیداد، فَرگَرد یکم ، بند10) که گرشاسپ ، پهلوان مشهور، با او ارتباط (ظاهراً همخوابگی ) داشت (سرکاراتی ، 1350ش ، ص 9، 13؛ همو، 1376ش ، ص 31؛ نیز رجوع کنید به دنبالة مقاله ). پری در زَندِوَندیداد (فَرگَرد سوم ، بند7 تفسیر) «ماده دیو» معرفی شده است (کتایون مزداپور، 1369ش ، ص 692؛ نیز رجوع کنید به ص 698، پانویس 10). در جایی از بندهش (ص 84) نیز به همین مفهوم به کار رفته و در جای دیگرِ آن (ص 56)، از جمله موجودات اهریمنی است که نامش در کنار نام «جادوان » آمده است (نیز رجوع کنید به زادسپَرَم ، فصل 10، بند 19، که می گوید: «دیو و دروغ و جادو و پری زیر زمین نهان شوند»). در گزیده های زادسپَرَم (فصل 4، بندهای 25ـ26) از «پری سگ پیکر» که در بیشه ای جای دارد، یاد شده است و همچنین از «پری پیکران »ی که از دریا برآیند و پوشش مادی دارند و با جادوگری آفریدگان را تباه کنند (فصل 3، بند83). در شاهنامه از پری در کنار دیو * (ج 1، ص 39) و نیز در کنار جانوران درنده و مرغ (همان ، ص 31) جزو فرمانبران و سپاهیان برخی از شاهان پیشدادی یاد شده است .

برخی از اسطوره شناسان ایرانی معتقدند که در روزگاران کهن ، پیش از دین زرتشت ، پری در اصل ایزدبانوی باروری و زایش بود که تولد فرزندان ، برکت و فراوانی نعمت ، جاری شدن آبها و رویش گیاهان به نیروی او بستگی داشت . پری به مردان عشق می ورزید و آتش عشق را در نهاد انسانها برمی افروخت و در این کار مانند زن جوان بسیار زیبا و فریبنده تصوّر می شد (سرکاراتی ، 1350 ش ، ص 7ـ9؛ کتایون مزداپور، 1377 ش ، ص 291، 294؛ ظاهراً ارتباط گرشاسپ با پری خناثئیتی نیز از همین موضوع سرچشمه گرفته باشد). پری پیش از ظهور دین زرتشت ، ستایش می شد اما در اعتقادات زرتشتیان به صورت موجودی زشت و اهریمنی درآمد (سرکاراتی ، 1350 ش ، ص 1ـ2). با این حال ، جالب است که امروزه همچنان برخی از زرتشتیان برای گرفتنِ حاجت به «دخترشاه پریان » متوسّل می شوند و سفره ای به نام او همراه با آیینی خاص می گسترند (فرنگیس مزداپور، ص 384ـ 385). نشانه هایی از تصوّرات دیرین ایرانیان دربارة ارتباط پری با کامکاری و باروری ، با چهره ای زیبا و ستودنی در ادب فارسی دورة اسلامی و فرهنگ عامة ایران باقی مانده است (سرکاراتی ، 1350ش ، همانجا؛ نیز رجوع کنید به دنبالة مقاله ).

علی رغم چهرة اهریمنی پری در دین زرتشتی ، پری در ادب فارسی مظهر زیبایی است (مثلاً رجوع کنید به ارجانی ، ج 5، ص 30، 41؛ اسکندرنامه ، ص 358، که شاه پریان موسوم به «اَراقیت » را در



زیبایی به ماه تشبیه کرده است ؛ خواجوی کرمانی ، ج 1، ص 430) و شاعران معشوق خود را به پری مانند کرده اند (مثلاً سعدی ، 1361 ش ، ص 147؛ حافظ ، غزل 210، بیت 1). پری در کنار حوری (مثلاً نظامی ، ص 161؛ سعدی ، 1361 ش ، ص 445؛ حافظ ، غزل 121، بیت 2، غزل 391، بیت 4، غزل 404، بیت 6، غزل 425، بیت 9؛ نیز رجوع کنید به دنبالة مقاله ) و واژگانی مانند ماه و گل و سرو ، که زیبایی و خوش اندامی معشوق را می رسانند، در شعر غنایی فارسی بسیار به کار رفته است (مثلاً رجوع کنید به سعدی ، 1361 ش ، ص 146، 468) و ترکیباتی نظیر پری پیکر (مثلاً سعدی ، 1361 ش ، ص 621؛ همو، 1363 ش ، ص 157)، پریچهره (سعدی ، 1361 ش ، ص 186؛ همو، 1363 ش ، ص 163، 175؛ حافظ ، غزل 82، بیت 1، غزل 182، بیت 2)، پری دیدار (مولوی ، 1355 ش ، ج 2، ص 71)؛ پریرخ (سعدی ، 1361 ش ، ص 320)، پری رخسار (همان ، ص 508)؛ پری روی (همان ، ص 356، 518؛ حافظ ، غزل 18، بیت 3، غزل 189، بیت 1)، پریزاد (مولوی ، 1355 ش ، ج 3، ص 249) و پریزاده (نظامی ، ص 162) همه زیبایی و دلربایی را القا می کنند.

در داستانهای فارسی ، «دختر شاه پریان » آنچنان زیباست که ازدواج با او به صورت آرزو درآمده (مثلاً رجوع کنید به عطار، ص 31) و در قصه های عامیانه بارها از عشق ورزی و ازدواج قهرمانان داستان با پریان ، خاصّه دختر شاه پریان ، یاد شده است ( رجوع کنید به ارجانی ، ج 2، ص 571 ـ572؛ اسکندرنامة کبیر ، ج 2، ص 163؛ اِنجوی شیرازی ، ج 1، ص 78ـ79، 182، 185، 191، ج 2، ص 155، 158؛ قصه های مشدی گلین خانم ، ص 82 ـ83؛ فاضل ، ص 479) همچنانکه اسکندر در اسکندرنامه (ص 405) با پادشاه پریان ، به نام اَراقیت ، و سپاهیانش با پریان دیگر (ص 407) و امیرالمؤمنین حمزه در قصة حمزه (ج 1، ص 223) با اسمای پری ازدواج می کنند. گاه نیز پریان خود عاشق قهرمانان داستان می شوند (مثلاً رجوع کنید به انجوی شیرازی ، ج 2، ص 191) و اگر قهرمانان به وصال با آنها تن در ندهند، پریان آنان را می آزارند یا جادو می کنند ( رجوع کنید به ارجانی ، ج 5، ص 42؛ اسکندرنامه ، ص 363، قس همان ، ص 371، که می گوید: اراقیت آدمیان را می گیرد و در بند می کند و با آنها بازی کرده ، بی آنکه تن به کسی دهد). در سام نامه ، عالم افروزِ پری نیز عاشق سام است و می خواهد با او درآمیزد اما سام که دلباختة پریدخت ، دختر خاقان چین ، است ، همواره از پیوند با این پری سرمی پیچد (خواجوی کرمانی ، ج 1، ص 47، 90، 200؛ قس هفت لشکر ، ص 96، 100ـ101، که به جای عالم افروز از «رضوان پری »، دختر شاه پریان که خالة پریدخت است ، نام می برد) و او نیز با افسون خود پریدخت را به دریای چین می اندازد (خواجوی کرمانی ، ج 1، ص 223ـ 224). با عنایت به این که در اوستا سام همان گرشاسپ است (فروردین یشت ، بند 61)، چنین به نظر می رسد که عالم افروز پری در سام نامه ، دگرگونه ای از همان پری خناثئیتی است که مطابق با اوستا گرشاسپ با او درآمیخت ( رجوع کنید به سرکاراتی ، 1376ش ، ص 31). در هزار و یک شب (ج 1، ص 72، ج 2، ص 181) پری ، «جنّیه » نامیده شده است ( رجوع کنید به دنبالة مقاله ) و در حکایت «نورالدین و شمس الدین » ( هزار و یک شب ، ج 1، ص 73ـ76) و حکایت «ملک شهرمان و قمرزمان » (همان ، ج 2، ص 185ـ191) پریان باعث می شوند که پسر و دختری به یکدیگر عشق بورزند و با هم ازدواج کنند (برای شرح و تفسیر بیشتر رجوع کنید به کتایون مزداپور، 1377ش ، ص 303) چنانکه بیژن در شاهنامه نیز (فردوسی ، 1376ش ، ص 20) در دفاع خود نزد افراسیاب ، پری را باعث عشق خود و منیژه معرفی می کند. اینهمه ظاهراً بازتابی از اعتقادات ایرانیانِ باستان دربارة پری به عنوان الهة عشق و باروری است ( رجوع کنید به سطورِ پیشین ).

برخی از عوام ایران جایگاه پریان را اصطلاحاً فاضل می نامند که عبارت است از: چشمه سارها، چاهخانه ها، پاکَنه ها و پلکان آب انبارها. شایان توجه این که در بیشتر مکانهای فاضل رطوبت هست (کتایون مزداپور، 1377ش ،ص 290، و نیز پانویس 1)، چنانکه گویی پری به گونه ای با آب و رطوبت پیوند دارد (در معتقدات ایرانیان باستان هم ، جاری شدن آبها را به پریان نسبت می دهند). در داستانهای فارسی نیز جایگاه پریان یا در چاه است (ارجانی ، ج 4، ص 435ـ436؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 29)، یا دریا ( اسکندرنامه ، ص 374؛ قس زادسپرم ، همانجا) و یا در نهر و چشمه به سر می برند و به آبتنی و شست وشوی مشغول اند (ارجانی ، ج 5، ص 29، 48، 129؛ اسکندرنامة کبیر ، ج 2، ص 162ـ163؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 155)؛ گاه نیز در زیرزمین پنهان اند ( اسکندرنامه ، ص 399؛ قس زادسپرم ، فصل 10، بند19). در برخی از داستانها هم جای آنها در کوه قاف یا نزدیک به آن ذکر شده است ( اسکندرنامة کبیر ، ج 2، ص 163؛ ارجانی ، ج 4، ص 439؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 156، 158).

در داستانهای عامیانة فارسی ، پریانِ مذکّر نیز دیده می شوند (مثلاً ارجانی ، ج 4، ص 436، 438، ج 5، ص 31، 43ـ44، 51؛ اسکندرنامه ، ص 373ـ374؛ نقیب الممالک ، ص 300ـ302؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 155). پریان از اسرار همه چیز آگاه اند ( رجوع کنید به سعدالدین وراوینی ، ج 1، ص 96؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 29) و در جادوگری چیره اند ( رجوع کنید به ارجانی ، ج 5، ص 88؛ نقیب الممالک ، ص 300؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 79). با این حال ، مطالب سمک عیار (ج 2، ص 279ـ280، 284، 317، 326، 340ـ342) نشان می دهد که جادوان همان پریان نیستند (در اوستا نیز این دو از هم تفکیک شده اند). در داستانهای عامیانة فارسی ، پریان گاه با دیوها دوست اند و دیوها آنها را یاری می رسانند (مثلاً اسکندرنامه ، ص 378ـ379؛ انجوی شیرازی ، ج 1، ص 74ـ76) و گاه نیز با هم دشمن و در ستیزند (مثلاً قصة حمزه ، ج 1، ص 209؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 155). در بسیاری از قصه ها، دیوی عاشق پری است و او را به تمنای وصال اسیر خود کرده است اما پری از پیوستن با دیو امتناع دارد (انجوی شیرازی ، ج 1، ص 182ـ183، ج 2، ص 52 ـ54، 77، 87 ـ 88).

بر اساس آنچه در زبان و ادب فارسی آمده ، پریان از دیدگان انسانها پنهان اند (ناصرخسرو، ص 56؛ مولوی ، 1355 ش ، ج 3، ص 250؛ اسکندرنامه ، ص 359؛ قصة حمزه ، ج 2، ص 325)؛ بسرعت در حرکت اند ( رجوع کنید به بیغمی ، ج 1، ص 295، که در وصف مرکبی تندرو گوید: «پری را می گرفت از گرم خیزی »)؛ بال و پر دارند (ارجانی ، ج 5، ص 87، 89ـ90، 96، 145، 148؛ قس هزار و یک شب ، ج 2، ص 181، 185)؛ در هوا پرواز می کنند (نظامی ، ص 162؛ ارجانی ، ج 5، ص 47، 49، 51؛ اسکندرنامه ، ص 358؛ اسکندرنامة کبیر ، ج 2، ص 159، 163؛ قصة حمزه ، ج 1، ص 215) و پیش از آنکه به زمین فرود آیند، دود و ابر در آسمان پدیدار می گردد (ارجانی ، ج 5، ص 47، 97، 143ـ145)؛ چهرة آنها شبیه به آدمی است (همان ، ج 5، ص 144ـ145؛ طرسوسی ، ج 2، ص 454) اما اندام آنها در داراب نامة طرسوسی (ج 2، ص 454) به مرغ و پاهایشان در اسکندرنامه (ص 354، 356) به پای چهارپایان شبیه است که در این صورت با سانتورها یا قنطورس ها در اساطیر یونان و روم همانندی دارند (دربارة سانتورها رجوع کنید به گریمال ، ج 1، ص 174ـ175). برخی از پریان با آدمیان همزادند و چهرة آنها همانند چهرة انسانِ همزادشان است (مثلاً رجوع کنید به قصة حمزه ، ج 1، ص 210)؛ پریان جلد دارند و گاه برای آبتنی از جلد خود بیرون می آیند و اگر کسی جلد آنها را برباید، نمی توانند بگریزند (مثلاً رجوع کنید به اسکندرنامة کبیر ، ج 2، ص 162ـ163؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 155)؛ گاه آنها در میوه هایی نظیر نارنج و انار پنهان می شوند (انجوی شیرازی ، ج 1، ص 317، اگر چه دختر نارنج و ترنج بصراحت «پری » معرفی نشده است اما ویژگیهای پری را دارد، قس همان ، ج 1، ص 85 ـ 86)؛ چون جادُوی می دانند، به شکلهای اسب ، گاو (ارجانی ، ج 5، ص 45، 51، 69)، اژدها، شیر و چهارپایان دیگر ( اسکندرنامه ، ص 354، 359) در می آیند. گاه نیز به صورت مار، خاصّه مارسفید (طرسوسی ، ج 1، ص 188ـ 189) و مارمولک اند (انجوی شیرازی ، ج 2، ص 99ـ100) و در بسیاری از موارد هم به شکل پرندگان ، خاصّه کبوتر/ کفتر، ظاهر می شوند (مثلاً رجوع کنید به ارجانی ، ج 5، ص 31ـ32، 41؛ طرسوسی ، ج 2، ص 453؛ انجوی شیرازی ، ج 1، ص 74، 210ـ211، که سه پری به صورت سه کفتر برای زایمان زنی بینوا به یاری او می روند). در بسیاری از موارد نیز، بویژه هنگامی که بخواهند قهرمانی را بفریبند یا او را گرفتار بند عشق خود کنند، به شکل گورخری زیبا درمی آیند و قهرمان را به دنبال خود می کشانند (ارجانی ، ج 4، ص 436، ج 5، ص 21ـ23، 31، 51، 96ـ 98؛ خواجوی کرمانی ، ج 1، ص 44ـ47؛ در داستانهای متأخرتر «آهو»، به جای «گورخر»، ذکر شده است رجوع کنید به هفت لشکر ، ص 57، 96، 520؛ انجوی شیرازی ، ج 1، ص 174؛ قصه های مشدی گلین خانم ، ص 80ـ81). در شاهنامه (ج 8، ص 399ـ 402) بهرام چوبین را نیز گوری زیبا به دنبال خود می کشاند تا به کاخ زنی راه می یابد و میهمان او می گردد و هنگامی که از وی جدا می شود، مَنشی دیگر می یابد. اگر چه زن یادشده ، بصراحت پری معرفی نشده است ، اما اسلوب داستان مانند داستانهای عشق پریان است . همچنین است پایان سحرآمیز زندگی بهرام گور در هفت پیکر (ص 350ـ351) که او گوری را دنبال می کند و از پی آن به غاری می رود و از دیدگان مردم پنهان می شود. شاید گور در این داستان نیز همان پری باشد.

در داستانهای فارسی با دو گروه از پریان روبرو هستیم : گروهی که کافر و بدکردارند و آدمیان را می آزارند (مثلاً رجوع کنید به ارجانی ، ج 5، ص 99)، زهر در چشمه ها می کنند (همان ، ج 2، ص 551، 584)، انسانها را می ربایند (همان ، ج 4، ص 435، 438؛ نَخشَبی ، ص 285؛ قس خاقانی ، ص 376، 926، که خوراک پری را استخوان آدمیزاد ذکر کرده است ) و سردلباختگان و خواستگاران خود را می بُرند (انجوی شیرازی ، ج 1، ص 175) که ظاهراً در این گونه داستانها صبغه ای از اعتقادات کهن زرتشتی دربارة پری نمودار است ؛ گروهی دیگر از پریان که خداپرست اند و نیک رفتار (طرسوسی ، ج 2، ص 453ـ 455، که اهریمنان ، پریان خداپرست را می آزارند؛ نقیب الممالک ، ص 300ـ302، 362) و با جادوی خود به قهرمانان داستان یاری می رسانند (نقیب الممالک ، ص 300؛ انجوی شیرازی ، ج 2، ص 79) یا آنان را راهنمایی می کنند که با برگ درختی سحرآمیز چگونه دردها را درمان ، خاصّه چشمان نابینا را بینا کنند (سعدالدین وراوینی ، همانجا؛ ارجانی ، ج 4، ص 440، ج 5، ص 19ـ20، که به جای پری ، پرندگان قهرمان داستان را راهنمایی می کنند). پریان کافر و بدکردار از نام خدا می گریزند( اسکندرنامه ، ص 358) و آدمیان را گرفتار طلسم و جادو می کنند (ارجانی ، ج 4، ص 441، ج 5، ص 33ـ34، 43). قهرمانان برای رهایی از طلسم پریان ، به راهنمایی عابدی خداپرست نیازمندند که در سمک عیار از او با نام «یزدان پرست » یاد شده است (ارجانی ، ج 2، ص 551، ج 5، ص 28ـ 29، 35ـ36؛ قس نقیب الممالک ، ص 368ـ372) و گاه نیز خضر و الیاس آنان را از طلسم رها می کنند (ارجانی ، ج 5، ص 66؛ هفت لشکر ، ص 98). پریان دارای گنج اند (ارجانی ، ج 5، ص 142ـ143؛ اسکندرنامه ، ص 407) و هنگامی که قهرمانان طلسم آنها را می شکنند، گنج و سرمایة پریان را به دست می آورند (ارجانی ، ج 5، ص 54، 143). داستانهای پریان بخشی از ادبیات بسیاری از مردم جهان را تشکیل می دهد که برخی از ویژگیهای پریان در ادبیات همة آنان مشترک است ، نظیر اینکه پریان با جادوی خود به نوزادان خصلتهای نیک یا بد می دهند، اندیشه های دیگران را درمی یابند و از آینده خبر می دهند، دارای کاخها و سفره های رنگین اند، اشیا و اشخاص را با جادوی خود به صورتهای گوناگون در می آورند و گنج و سرمایة سرشار دارند که به دیگران می بخشند ( رجوع کنید به لوفلر ـ دلاشو ، ص 246ـ247). این ویژگیها در قصه های عامیانة فارسی هم بیش و کم دیده می شود (برای نمونه رجوع کنید به اسکندرنامه ، همانجا؛ انجوی شیرازی ، ج 1، ص 74، 210ـ211، ج 2، ص 29، 156؛ قصه های مشدی گلین خانم ، ص 81 ، 88 ـ89).

پری در ادب فارسی گاه به معنای «فرشته » و متضاد نامهایی مانند دیو و اَهرِمن ، به معنای شیطان ، به کار رفته است (دهخدا، ذیل «پری »؛ منوچهری ، ص 1؛ ناصرخسرو، ص 72، 109، 142، 252؛ خاقانی ، ص 420). در بسیاری از موارد هم با جن * هم معناست (دهخدا، همانجا؛ و برای نمونه رجوع کنید به زنگی بخاری ، ص 68، 75، 141؛ نخشبی ، ص 286، نیز رجوع کنید به ص 64ـ 65، که دختر ملک جن که در چاه سکونت دارد، در واقع همان دختر شاه پریان است )، چنانکه در مرزبان نامه (سعدالدین وراوینی ، ج 1، ص 99) آمده است که مُعَزِّمان (=افسونگران و جنگیران ) پری را در شیشه می کنند و در غزلیات مولانا (ج 3، ص 220) نیز به این موضوع اشاره شده ، اما در مثنوی (دفتر ششم ، ص 75، بیت 1498) از این که دیو (=جن ) را در شیشه می کنند، سخن رفته است (نیز رجوع کنید به دهخدا، ذیل «دیو»). در برخی از ترجمه های کهن فارسی قرآن نیز واژة جن به پری ترجمه شده است ( فرهنگنامة قرآنی ، ج 2، ص 622) و در شعر فارسی به این که پری همانند جن با جنون و دیوانگی پیوند دارد، اشاره شده است (مثلاً خاقانی ، ص 696، قس همان ، ص 430، که پری گرفته ] = پری زده [ را در معنای مصروع به کار برده است ؛ نظامی ، ص 174؛ مولوی ، 1355ش ، ج 3، ص 249؛ سعدی ، 1361 ش ، ص 327؛ حافظ ، غزل 348، بیت 3) و ترکیباتی هم نظیر پری افسای ، پری بند ، پریخوان ، پری سای ، پری گرفته به معنای جنگیر است (شاد، ج 2، ص 915، ذیل واژگان مذکور).

امروزه ، برخی از عوام ایران پریان را «خوبان » و «از ما بهتران » نیز می گویند و معتقدند که زیر درختان و در کنار چشمه سارها و چاهها نباید خوابید، زیرا ممکن است که آدمی «پری زده » شود (قس مولوی ، 1355ش ، ج 1، ص 117: «هر جا که چشمه باشد، باشد مقام پریان / با احتیاط باید بودن ترا در آنجا»)؛ و آزار پریان را، که گاه منجر به جنون شخص پری زده می شود، اصطلاحاً ظَفَر می گویند. برای درمان پری زده ، به راهنمایی غیبگو یا پریخوان ، در مکان فاضل ( رجوع کنید به سطورِ پیشین )، نظیر سایة درخت یا زیرزمین و آب انبار، سفره ای که پارچة سبز یا سفید، آرد، نمک ، شمع و آیینه از لوازم آن بود می گستردند و به خواندن اوراد می پرداختند. این رسم که «سفره سبزی کردن » نام دارد، اکنون تقریباً منسوخ شده است (کتایون مزداپور، 1377ش ، ص 290، و نیز پانویس 2).

بَخْتَک (یا بَخْتو)

موجود مادینة موهوم و مهیب که شبها بر برخی خفتگان سنگینی می کند. عوام بختک را که تجسّم کابوس است ، عفریته یا ماده دیوی ناپیدا یا جنّی سهمناک می پندارند که پیکرش از قیر (میهن دوست ، ص 50) و بینی اش از گِل (هدایت ، ص 175؛ داعی الاسلام ، ذیل «کابوس ») است . این موجود نامرئی ، در تاریکی شب همچون «سیاهی » (برهان ، ذیل «بخت ») یا «سایه » (اسدیان خرم آبادی ، باجلان فرخی ، و کیائی ، ص 166) بر خفتگان ، بویژه جوانان ، نمایان می شود و آنان را چندان می فشارد که نفسشان می گیرد و از حرکت باز می مانند و زبانشان بند می آید.

بنابر افسانه ها، بختک کنیز اسکندر و همسفر او در جستجوی آب حیات * بود. اسکندر پس از دست یافتن به آب حیات ، مشکی از آن برداشت و از شاخة درختی آویخت ، اما کلاغی با منقارش مشک را سوراخ کرد و آب بر زمین ریخت . بختک بیدرنگ مشتی از آب حیات را پنهان از چشم اسکندر نوشید. وقتی اسکندر آگاه شد، بربختک خشم گرفت و فرمان داد تا بینی او را ببرند و دماغی گلین از خاک آغشته به آب زندگانی ، به جای آن بگذارند (هدایت ، همانجا؛ ماسه ، ج 2، ص 366ـ367؛ آیلرس ، ص 43). از آن پس کلاغ ] عمر طولانی [ و بختک زندگی جاودانه یافت . داستان بختک و اسکندر ـ به شرحی که گذشت ـ در هیچیک از آثار معتبر چون شاهنامة فردوسی ، اسکندرنامة نظامی و خردنامة اسکندریِ جامی و کتابهای قصص انبیا نیامده است .

بختک مترادف کابوس نیز به کار رفته است . مطابق طب قدیم ، کابوس نوعی بیماری است که بر خفتگان عارض می شود. خفتة کابوس زده بدنش به ناتوانی و سستی می گراید و دچار خفگی می شود و زبانش بند می آید و پس از بیداری نیز تا مدتی نمی تواند حرکت کند و سخن بگوید (ابن سینا، ج 2، کتاب سوم ، ص 904-905؛ اخوینی بخاری ، ص 248-249). اطبای قدیم ، علت کابوس زدگی را بخارِ مواد غلیظِ خونی یا بلغمی یا سودایی دانسته اند که به هنگام خواب و سکون اندام ، ناگهان به سوی دماغ یا مغز بالا می رود و شخص خفته را فرو می گیرد (همانجایها). همچنین کابوس زدگی را مقدمة صرع ، سکته و مانیا دانسته اند (ابن سینا، همانجا). برخی نیز می گویند کودکان و نوجوانانی که بر اثر جست وخیز بسیار، جسم و روحشان سخت تحریک می شود، به هنگام خواب دچار کابوس می شوند ( د. فارسی ، ذیل «کابوس »).

کابوس را به عربی خانق و جاثوم (ابن سینا، همانجا؛ طبیب هروی ، ذیل «الخانق ») و ضاغوطه و بندلان (غیاث الدین رامپوری ، ذیل «کابوس ») نیز نامیده اند. در فارسی آن را بَخت یا بختک ، و در فارسی بخاری سُکاچَه و در سغدی فَدْرَنْجک یا فَرَنجک (اخوینی بخاری ، همانجا) گفته اند. در فرهنگهای فارسی قدیم نامهای دیگری برای بختک آورده اند که همه صورت گویشی دارد؛ از جمله بَرْخَفْج ، خَفْج یا خَفْجا، خُفْتَک ، دَرْفَنْجَک ، اِسْتَنْبَه یا دیوسِتَنْبَه ، کَرَنْجو، و بُوشاسب یا گوشاسب ( رجوع کنید به اسدی ، برهان ، غیاث الدین رامپوری ، داعی الاسلام ، ذیل همان کلمات ).

چون بختک یا کابوس در شب و تاریکی پدید می آید، در بعضی از گویشهای فارسی آن را به شب و سیاهی یا شبح نسبت داده اند. مردم لرستان آن را شوئی ، مردم ایلام شَوَه (اسدیان خرم آبادی ، باجلان فرخی ، و کیائی ، ص 166)، اراکیها شِوْلی و خمینیها شَوَه ( ایرانیکا ، ذیل « tak ¤ Bak ») می نامند. از سوی دیگر چون در خواب به سراغ آدمیزادگان می آید و خفتگان را می زند و بیمار می کند، در بعضی از گویشهای دیگر فارسی آن را به خفت و خواب نسبت داده اند؛ مثلاً مردم سروستان فارس و راور کرمان آن را خُفْتو و خُفْتوک (همایونی ، ص 329؛ کرباسی راوری ، ج 1، ص 149) و تفرشیها، خُسُنَک می نامند. بختک را به نامهای دیگری چون عبدالجنّه (برهان ، ذیل «سُکاچه »)، علی خُونِگی (در جنوب خراسان ) و تَپْتَپُو (در رامهرمز) نیز خوانده اند. مردم رامهرمز می گویند تپ تپو گلوبندی دارد که آن را از میخ یا درختی می آویزد ( ایرانیکا ، همانجا).

اعتقاد به ماده دیو بختک و نقش و عملکرد آن در جهان آدمیزادگان ، به دوران ابتدایی جامعه های انسانی و به آغاز شکل گیری پندارهای ذهنی باز می گردد. در آن جامعه ها، مردم به دو گروه موجودات وهمی ، سود رسان و زیانکار، معتقد بودند و نیروی آنها را بر زیستگاه و زندگی خود مسلّط می دانستند. بختک نیز یکی از آن عفریته های خبیث زیانکار شبرو به شمار می آمد. بابلیان اَلُو را روحی شبیه بختک می انگاشتند که شب هنگام به سراغ خفتگان می رفت و آنان را خفه می کرد و نیروی جنبیدن را از ایشان باز می ستاند. به باور بابلیان ، الو دیو خبیث و نفرت انگیزی بود که با پرواز بر سر بستر آدمیزاد بیخوابی و مرگ می آورد و شبیه اشباح مصریان آنچنان مهیب می نمود که کودکان از ترس دیدار او و مکیده شدن نیروی حیاتشان می مردند (مکنزی ، ص 68ـ69).

در فرهنگ اقوام لاتین و یونان قدیم نیز اهریمن خون آشامی به نام لَمیا ، با ویژگیهای کابوس یا بختک ، وجود داشت . واژة لمیا برای آنان به مفهوم بختک (ماده دیوی زیانکار) و به معنای زنی جادوگر یا ساحره بود ( > دایرة المعارف دین < ، ذیل « Devils »).

در فرهنگ دیوشناسی عامه ، میان این دیوان زیانکار و خصایل و اعمال آنها در آمیختگیها وهمانندیهایی پدید آمده است . در بعضی از جامعه های سنتی ایران ، «آل »، عفریتة دشمن زنان تازه زا، با «امّ الصّبیان »، ماده دیو شبرو و ربایندة نوزادان و کودکان ، یا با بختک یکی انگاشته شده است . اما هریک از عفریتگان هویّتی مستقل دارند و عرصة عملکردشان در جهان آدمیزادگان مشخص و معین است ( رجوع کنید به د. بزرگ اسلامی ، ذیل «آل »). آیلرس (ص 44ـ45) از دیوی به نام «ایسیچی » در فرهنگ عامّة برخی از شهرهای تابع اصفهان (مانند نجف آباد و کَرسِگان ) نام برده و نوشته است که به اعتقاد و روایت مردم این نواحی ، ایسیچی مانند بختک بینی گِلی دارد و روی اشخاص خوابیده می افتد و وقتی بینیش را بگیرند آنها را رها می کند. این مردم آل و ایسیچی را یکی می دانند و می گویند که ایسیچی بچه ها را می دزدد و می برد و به جای آنها بچه های بد می آورد ( رجوع کنید به د. بزرگ اسلامی ، همانجا).

مردم سرزمینهای مختلف همواره برای دفع و رفع خطر فراگیر بختک چاره هایی می اندیشیده اند. گاه برای رماندن بختک از خانه و دور نگه داشتن اشخاص از گزند آن از نَفِرات یا رماننده های دافع جن و دیو و شیاطین استفاده می کردند. بعضی از این نفرات همانهایی بودند که در دفع آل و امّالصّبیان به کار می بردند ( رجوع کنید به همانجا). از جمله رماننده های بختک ، آهن و اشیای آهنی بود. مردم سرزمینهای اسلامی برای آهن خاصیت جادویی و جن زدایی قائل بودند و اشیا و ابزار آهنی ، همچون حرز و تعویذ، را برای دفع سحریّات و دورساختن جن و ارواح شریر و زیانکار به کار می بردند ( رجوع کنید به کاشانی ، ص 241). عودالصلیب یا فاوانیای نر را، به سبب داشتن خط و شیارهایی به شکل صلیب ، با صلیب حضرت مسیح علیه السّلام وابسته می دانستند و آن را نیز برای رماندن هر نوع دیو و جنّ و شیطان از فضای خانه به کار می بردند (انطاکی ، ج 1، ص 246؛ حکیم مؤمن ، ص 630). همچنین عودالصلیب را سوراخ می کردند و به رشته می کشیدند، یا چوبها و شاخه های آن را در چیزی می گذاشتند و می پیچیدند و همراه کودکان می کردند تا در خواب نترسند (غسّانی ترکمانی ، ص 354؛ نیز رجوع کنید به فیضی سرهندی ، ذیل «عودالصلیب »).

از دیگر رمانندگان ، گیاهان خوشبوی گَندزُدا بود. مقداری کُنْدُر و گوزبویا و قُسْط (گیاهی از تیرة زنجبیلیهای سرزمین هند) را می کوبیدند و با اندکی پوستهای مَحْلَب (گیاهی مانند اُشْنان ) و حَرْمَل سفید (اسفند) می آمیختند و معجونی می ساختند و هرشب مقداری از آن را در آتش می سوزاندند تا دود آن ، دیو و جن و ارواح شریر را از عرصة خانه و جان و تن خانواده دور کند (کاشانی ، ص 307).

برای رماندن بختک و رهاشدن از چنگ آن در خواب ، می بایستی بینیش را گرفت یا او را به گرفتن و کندن بینی گلیش تهدید کرد (آیلرس ، ص 43؛ کرباسی راوری ، همانجا). ذکر نام یکی از قدیسان نیز بختک را می گریزاند (اسدیان خرم آبادی ، باجلان فرخی ، و کیائی ، همانجا). قرآن ، گفتن بسم الله ، یاد نام مریم مقدس و بعضی از دعاها و اوراد مخصوص نیز از رماننده های جن و پری وآل و بختک به شمار می رفته اند ( رجوع کنید به د. بزرگ اسلامی ، ذیل «آل »).

عامّة مردم بختک را صاحب گنجی پنهان می دانند. برخی جای این گنجینه را در پای رنگین کمان پنداشته اند (میهن دوست ، ص 50). به باور آنان اگر خفتة بختک زده بتواند در خواب بینی بختک را بگیرد ـ که البته کاری ناشدنی است ـ و جای پنهانی گنج را از او بپرسد، بختک از بیم کنده شدن بینی و نیز برای رهایی خود، جای گنج را نشان خواهد داد ( رجوع کنید به هدایت ، همانجا؛ کرباسی راوری ، همانجا).

ديو

 موجودى افسانه‌اى كه در برخى متون فارسى با جنّ و غول و شيطان يكسان دانسته شده است. شاهنامه فردوسى از كهن‌ترين متون ادبى است كه در آن از ديوهاى بسيار سخن گفته شده است. اصولا ديوهاى شاهنامه و ديگر آثار حماسى فارسى، «سياه» هستند (رجوع کنید به د. ايرانيكا، همانجا؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله). نخستين ديو شاهنامه، ديوى سياه است كه سيامك، پسر گيومرث، را مي‌كشد (فردوسى، دفتر يكم، ص 23) و فرزند اهرمن است (فردوسى، دفتر يكم، ص 22). ديوها در شاهنامه گاه صفت «اهرمن» را دارند (همان، ص 23؛ نيز رجوع کنید به همان، ص 36). در سام‌نامه منسوب به خواجوى كرمانى نيز ديوها از تخم اهريمن‌اند (ج 2، ص 333) و ابرهاىْديو (همان، ص 332) به ابليس سوگند مي‌خورد. در قصۀ اميرارسلان، از قصه‌هاى عاميانۀ دورۀ قاجار، نيز فولادزره‌ديو به روح ابليس سوگند ياد مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 312) و در جنگ با اميرارسلان از روح ابليس مدد مي‌خواهد (همان، ص 319). در جايى از داستان (ص310) نيز فولادزره‌ديو «اهرمن واژگون كردار» معرفى شده است.

صفت نرّه در تركيب «نرّه ديو» در شاهنامه (مثلا دفتر يكم، ص 37) و سام‌نامه (مثلا ج 1، ص 119، 312) براى ديوها به‌كار رفته است.

در شاهنامه ديوها جادوگرى و افسون مي‌دانند (رجوع کنید به فردوسى، دفتر يكم، ص 37). در قصۀ اميرارسلان (ص 452) نيز الهاك‌ديو در ساحرى قرينه‌اى ندارد. الهاك‌ديو، ملك شاپور، پسر پادشاه پريان، را با طلسم، «خواب‌بند» كرده است و تا كشته نشود، ملك شاپور از خواب بيدار نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 436).

صفت ديگر ديو در شاهنامه، «وارونه» است (دفتر يكم، ص 23). اميرارسلان نيز فولادزره‌ديو را «واژگون كردار» خطاب مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 318).

مطابق شاهنامه، طهمورث به خون‌خواهى پدرش (سيامك)، سپاه ديوها به پيشروى سياه ديو را درهم مي‌شكند و ديوهاى بسيارى را دربند مي‌كند و ديوها نوشتن نزديك به سى زبان را به طهمورث ياد مي‌دهند (دفتر يكم، ص 37). از اين‌رو طهمورث، «ديوبند» لقب مي‌گيرد (فردوسى، دفتر يكم، ص 41).

در شاهنامه، مازندران جايگاه ديوهاست (رجوع کنید به فردوسى، دفتر دوم، ص 6). ديوهاى مازندران، ارزنگ، ديوسپيد، سَنجه، كولادغندى و بيد نام دارند (فردوسى، همان، ص20، 37؛ نيز رجوع کنید به فردوسى، دفتر چهارم، ص 353ـ354). در مازندران، ديوى به نام گُنارَنگ نگهبان سنگلاخ ديوان است (فردوسى، دفتر دوم، ص 36). در رفتن كيكاووس به مازندران، ديوسپيد بر فراز سپاه ايران خود را به صورت ابرى سياه درمي‌آورد و بدين‌طريق همه آنان را نابينا مي‌كند (فردوسى، دفتر دوم، ص 15؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله، كه ابرهاي‌ديو در سام‌نامه نيز به شكل ابر درمي‌آيد). رستم در خوان هفتم به جنگ ديوسپيد مي‌رود، او را مي‌كشد و جگرش را درمي‌آورد و از خون آن چشم كيكاووس بينا مي‌شود (همان، ص 43ـ44). در شاهنامه هيئت و شكل ديوان، به‌ندرت وصف شده، اما دربارۀ ديوسپيد آمده است كه بدنش مانند كوه، رنگش سياه و موى سرش مانند برف سفيد بود (همان، ص 42). كشتن ديوسپيد و ديگر ديوان مازندران از افتخارات رستم است (مثلا رجوع کنید به دفتر سوم، ص 145، 270؛ دفتر پنجم، ص 341، 348، 353).

اكوان ديو، از ديگر ديوان مشهور شاهنامه، به شكل گورخرى ظاهر مي‌شود كه مانند خورشيد، طلايي‌رنگ است و خطى مشكين بر يال دارد (فردوسى، دفتر سوم، ص 289، 291). اكوان ديو زمينى را كه رستم در آن خوابيده بود به صورت گِرد مي‌بُرد و او را بر هوا بلند مي‌كند و از رستم مي‌پرسد كه او را به دريا بيندازد يا خشكى. رستم كه مي‌داند ديو وارونه‌كار است، مي‌گويد: «خشكى» و اكوان او را به دريا مي‌اندازد و رستم نجات مي‌يابد (فردوسى، دفتر سوم، ص 292ـ293). در روايات عاميانه، نام ديگر اكوان‌ديو «آلابرزنگى» است (انجوى شيرازى، 1354ش، ص 62).

در روايات كهن، از جمله شاهنامه، ديوان از لحاظ ظاهر با آدميان تفاوت چندانى ندارند (متينى، ص 132). آنچه از ديوان مازندران در كوش‌نامه، منظومه‌اى از قرن ششم، ذكر شده است، نشان مي‌دهد كه سنجه، شاه مازندران بوده است و ديوان مردمانى قوى و تنومند و سياه‌پوست بوده‌اند (رجوع کنید به متينى، ص130)، چنان‌كه در سام‌نامه (ج 2، ص 3) تن ابرهاي‌ديو مانند نيل، سياه است. در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 467) اسكندر در سفر به زنگبار با ديوهايى روبه‌رو مي‌شود كه رئيس آنها، مهكال، زنگى است و در جايى اسكندر او را «اى ملعون سياه» خطاب مي‌كند (طرسوسى، ج 2، ص 472). نام آلابرزنگى براى اكوان‌ديو نيز به ارتباط ديو بازنگ و زنگبار و رنگ سياه اشاره دارد.

در منظومه‌هاى حماسي‌اى كه به پيروى از شاهنامه سروده شده‌اند نيز ديوها حضور دارند و پهلوانان ايرانى دائم با آنها در ستيزند. مثلا، در گرشاسپ‌نامه (ص 282ـ283) گرشاسپ، مِنهرَاس‌ديو را مي‌كشد و سام در سام‌نامه، به ترتيب، مَكوكال ديو (ج 1، ص 124ـ125)، ابرهاي‌ديو (ج 2، ص 333) و نَهَنكال‌ديو (ج 2، ص 356) را مي‌كشد. در سام‌نامه (ج 1، ص 236ـ237) همچنين از موجودى ديوزاده به نام فرهنگ ياد شده است.

در گرشاسپ‌نامه، اندكى بيشتر از شاهنامه شكل ديو وصف شده است: پهناى منهراس‌ديو سه برابر آدمى و بلندي‌اش چهل اَرَش و تنش نيلگون است؛ با سنگى مي‌تواند كوه را با زمين هموار كند؛ هنگامي‌كه مي‌غرد، هوش و جان از شير مي‌بَرَد؛ از نَفَسَش ابر و از دندانش برقِ رعد پديد مي‌آيد؛ با جستى، عقاب را از آسمان و نهنگ را از قعر دريا مي‌گيرد و نهنگ را در برابر خورشيد بريان مي‌كند و مي‌خورد؛ در غار زندگى مي‌كند و اگر از دور كشتي‌اى ببيند مردم آن را مي‌گيرد و مي‌خورد (اسدى طوسى، ص 273، 281، 283). وصف‌ديو در سام‌نامه از اين هم واضح‌تر است: نهنكال‌ديو شاخ دارد و مي‌خواهد شاخش را بر بدن سام فرو ببرد (ج 2، ص 356)، صورتِ ابرهاي‌ديو مانند آدمى و بدنش مانند نرّه ديو است، دو دندان پيشش مانند گراز و همۀ پيكرش مانند نيل سياه است (ج 2، ص 3) و به شكل ابر درمي‌آيد و پريدخت، معشوقۀ سام، را مي‌ربايد (ج 1، ص 432).

در قصه‌هاى عاميانه، شكل و هيئت و خصوصيات ديوان دقيق‌تر وصف شده است: ديوان در آب غوطه مي‌خورند و در هوا پرواز مي‌كنند (اسكندرنامه، ص 378؛ طرسوسى، ج 2، ص 473؛ هفت لشكر، ص 67)؛ هنگامي‌كه به هوا مي‌روند، تنوره مي‌كشند (هفت لشكر، ص 68)؛ تنومند و كوه پيكرند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص470). مثلا، در اميرارسلان (ص 471) در وصف كشته شدن الهاك‌ديو آمده است كه پيكرش چون دو پارچه كوه بر زمين افتاد. در هفت لشكر، عرض و طول مَكوكال‌ديو نيم‌فرسنگ است و شاخهاى بلند از سرش به در رفته (هفت لشكر، ص 67)، طول ديوسپيد از فرق سر تا پاشنۀ پا 250 اَرَش است، شاخ بر سر دارد، از سر تا پا مثل شيرسفيد است و نقطه‌هاى رنگارنگ بر تن دارد (هفت لشكر، ص 172؛ قس ديوسپيد در شاهنامه، كه سياه‌رنگ است). ديوى ديگر سرش مانند «گنبددوار» (چرخ، آسمان) است، شاخهاى بلندى بر سر دارد، «تنوره» (دامن) چرمين از چرم نهنگ (= تمساح) بر دور كمر و خلخالهاى طلا بر دست و پا و ميان شاخهاى خود دارد (هفت لشكر، ص 309ـ310). در قصه‌هاى عاميانه سلاح خاص ديوان، «دارشمشاد» (تنه درخت شمشاد) است كه گاه چند سنگ آسياب هم بر آن تعبيه شده است (مثلا رجوع کنید به نقيب‌الممالك شيرازى، ص 314؛ هفت لشكر، ص 173).

در برخى قصه‌هاى عاميانه ديو مانند اژدهاست. مثلا در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 463ـ464) ديو مانند مارى بال‌دار است كه آتش از دهانش مشتعل مي‌شود، كه مطابق با ويژگيهاى اژدهاست. يكى از بن‌مايه‌هاى قصه‌ها اين است كه اژدهايى دخترى را اسير مي‌كند و جوانى بيگانه به سرزمين دختر مي‌رود و اژدها را مي‌كشد و با دختر ازدواج مي‌كند (رجوع کنید به افشارى، ص 38ـ43). در بعضى قصه‌هاى عاميانۀ فارسى، به جاى اژدها، ديوى دخترى را مي‌ربايد و از او تمناى وصال دارد اما دختر، كه گاه پرى است، از ازدواج با ديو امتناع مي‌كند و جوانى از راه دور به نجات دختر مي‌رود و ديو را مي‌كشد و با دختر ازدواج مي‌كند (مثلا رجوع کنید به انجوى شيرازى، 1352ش، ج 1، ص 85ـ86). در قصۀ اميرارسلان (ص 328ـ329) نيز فولادزره‌ديو، فرخ‌لقا (معشوقۀ اميرارسلان)، منظر بانو (دختر ملك شاهرخ‌پرى) و گوهرتاج (دختر ملك لعل‌شاه) را در شب عروسي‌اش با ملك فيروز (پسر اقبال شاه‌پرى) مي‌ربايد. الهاك‌ديو نيز ماه‌منير، همسر ملك شاپور، را مي‌دزدد و از او كام مي‌طلبد اما كامروا نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 435ـ436).

در اسكندرنامه نسخۀ نفيسى (ص 378ـ379) ديوها يار پريان‌اند، اما در بيشتر قصه‌ها ديوها و پريان باهم دشمن‌اند و پريان براى رهايى از آزار ديوان، از آدميان يارى مي‌خواهند. مثلا، در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 454) مَلِكِ پريان، براى رهايى از مهكال‌ديو و ديوان ديگر، از اسكندر يارى مي‌خواهد و در قصۀ حمزه (ج 1، ص 218ـ223، 231ـ233) اميرالمؤمنين حمزه در كوه قاف به كمك پريان مي‌رود تا شهرستان آنها را از ديوان پس بگيرد. در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 471) خضر* به اسكندر مي‌آموزد كه از خاك جايى كه پيامبر آخر زمان صلوات‌اللّه‌عليه متولد مي‌شود، مشتى خاك به چشم ديوان بپاشد تا كور شوند. در اسكندرنامه كبير (ج 2، ص 158)، هر ديوى كه كشته شود و خونش بر زمين بريزد، از هر قطره خون او ديوى ديگر پديد مي‌آيد؛ از اين‌رو، هنگامى كه قهرمان داستان بر ديو ضربه مي‌زند بايد مشتى خاك هم بر دهان ديو بيفكند تا ديو به جهنم واصل شود. اسكندر همچنين از اسم اعظم خدا (نامِ مِهين)، كه طهمورث ديوبند آن را مي‌دانست، آگاه بود. چنان‌كه طهمورث ديوبند به بركت آن، همۀ ديوها را تحت فرمان خود درآورد (طرسوسى، ج 2، ص 465).

ديو در بعضى از متون فارسى، از جمله در بعضى از ترجمه‌هاى كهن فارسى قرآن مجيد (رجوع کنید به فرهنگنامه قرآنى، ج 2، ص 622)، به معناى جنّ است. باب چهارم مرزبان‌نامه (ج 1، ص 147ـ192) به مناظرۀ ديوِگاوْپاى و داناي‌نيكْ دين اختصاص دارد كه باتوجه به اينكه پاى اين ديو به سان پاى گاو است، مي‌بايست جنّ باشد (بعضى جنّها سمّ دارند؛ رجوع کنید به جنّ* ). چنان‌كه نويسندۀ كتاب نيز او را از «مَرَده عفاريت» معرفى مي‌كند (وراوينى، ج 1، ص 148) و عفريت نام ديگر جنّ است (رجوع کنید به جنّ*). همچنين اينكه در حكايتى از مرزبان‌نامه (ج 1، ص 101) ديوى در تن شاهزاده مي‌رود و در رگهاى او جارى مي‌شود و او را ديوانه يا مجنون مي‌كند، نشان مي‌دهد كه ديو در مرزبان‌نامه به‌معناى جنّ به‌كار رفته است (قس شميسا، ص 1281ـ1282، كه باب چهارم مرزبان‌نامه را مربوط به اختلاف آرياييان با مازندرانيان ديوپرست مي‌داند). در اسكندرنامه نيز ديو و جنّ يكسان دانسته شده‌اند، چنان كه اسكندر فرمان مي‌دهد تا همۀ فيلها را در آهن بگيرند، زيرا ديوان ــ مانند جنّها (رجوع کنید به جنّ)ــ از آهن بسيار مي‌ترسند (اسكندرنامه، ص 378). در داراب‌نامه بيغمى (ج 2، ص 724، 726) خناسِ جنّى، پسر شَطلاطِ جنّى، در كوه قاف پادشاه همۀ ديوان و پريان است. دختر او، مه‌لقا، پرى است. برادر خناس جنّى نيز ملك قبط‌پرى است و به اين ترتيب، جنّ و ديو و پرى يكسان‌اند.

در ادب فارسى ديو به معناى شيطان هم بسيار به‌كار رفته (مثلا سعدى، ص 115؛ مولوى، دفتر اول، ص 93؛ همان، دفتر دوم، ص 114) و گذشته از تعبير «ديونفس»، ديو در متون اخلاقى و عرفانى مجازآ به معناى نفس اماره است (رجوع کنید به دهخدا، ذيل «ديو»).

 

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=5933


ديو

 موجودى افسانه‌اى كه در برخى متون فارسى با جنّ و غول و شيطان يكسان دانسته شده است. شاهنامه فردوسى از كهن‌ترين متون ادبى است كه در آن از ديوهاى بسيار سخن گفته شده است. اصولا ديوهاى شاهنامه و ديگر آثار حماسى فارسى، «سياه» هستند (رجوع کنید به د. ايرانيكا، همانجا؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله). نخستين ديو شاهنامه، ديوى سياه است كه سيامك، پسر گيومرث، را مي‌كشد (فردوسى، دفتر يكم، ص 23) و فرزند اهرمن است (فردوسى، دفتر يكم، ص 22). ديوها در شاهنامه گاه صفت «اهرمن» را دارند (همان، ص 23؛ نيز رجوع کنید به همان، ص 36). در سام‌نامه منسوب به خواجوى كرمانى نيز ديوها از تخم اهريمن‌اند (ج 2، ص 333) و ابرهاىْديو (همان، ص 332) به ابليس سوگند مي‌خورد. در قصۀ اميرارسلان، از قصه‌هاى عاميانۀ دورۀ قاجار، نيز فولادزره‌ديو به روح ابليس سوگند ياد مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 312) و در جنگ با اميرارسلان از روح ابليس مدد مي‌خواهد (همان، ص 319). در جايى از داستان (ص310) نيز فولادزره‌ديو «اهرمن واژگون كردار» معرفى شده است.

صفت نرّه در تركيب «نرّه ديو» در شاهنامه (مثلا دفتر يكم، ص 37) و سام‌نامه (مثلا ج 1، ص 119، 312) براى ديوها به‌كار رفته است.

در شاهنامه ديوها جادوگرى و افسون مي‌دانند (رجوع کنید به فردوسى، دفتر يكم، ص 37). در قصۀ اميرارسلان (ص 452) نيز الهاك‌ديو در ساحرى قرينه‌اى ندارد. الهاك‌ديو، ملك شاپور، پسر پادشاه پريان، را با طلسم، «خواب‌بند» كرده است و تا كشته نشود، ملك شاپور از خواب بيدار نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 436).

صفت ديگر ديو در شاهنامه، «وارونه» است (دفتر يكم، ص 23). اميرارسلان نيز فولادزره‌ديو را «واژگون كردار» خطاب مي‌كند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 318).

مطابق شاهنامه، طهمورث به خون‌خواهى پدرش (سيامك)، سپاه ديوها به پيشروى سياه ديو را درهم مي‌شكند و ديوهاى بسيارى را دربند مي‌كند و ديوها نوشتن نزديك به سى زبان را به طهمورث ياد مي‌دهند (دفتر يكم، ص 37). از اين‌رو طهمورث، «ديوبند» لقب مي‌گيرد (فردوسى، دفتر يكم، ص 41).

در شاهنامه، مازندران جايگاه ديوهاست (رجوع کنید به فردوسى، دفتر دوم، ص 6). ديوهاى مازندران، ارزنگ، ديوسپيد، سَنجه، كولادغندى و بيد نام دارند (فردوسى، همان، ص20، 37؛ نيز رجوع کنید به فردوسى، دفتر چهارم، ص 353ـ354). در مازندران، ديوى به نام گُنارَنگ نگهبان سنگلاخ ديوان است (فردوسى، دفتر دوم، ص 36). در رفتن كيكاووس به مازندران، ديوسپيد بر فراز سپاه ايران خود را به صورت ابرى سياه درمي‌آورد و بدين‌طريق همه آنان را نابينا مي‌كند (فردوسى، دفتر دوم، ص 15؛ نيز رجوع کنید به ادامۀ مقاله، كه ابرهاي‌ديو در سام‌نامه نيز به شكل ابر درمي‌آيد). رستم در خوان هفتم به جنگ ديوسپيد مي‌رود، او را مي‌كشد و جگرش را درمي‌آورد و از خون آن چشم كيكاووس بينا مي‌شود (همان، ص 43ـ44). در شاهنامه هيئت و شكل ديوان، به‌ندرت وصف شده، اما دربارۀ ديوسپيد آمده است كه بدنش مانند كوه، رنگش سياه و موى سرش مانند برف سفيد بود (همان، ص 42). كشتن ديوسپيد و ديگر ديوان مازندران از افتخارات رستم است (مثلا رجوع کنید به دفتر سوم، ص 145، 270؛ دفتر پنجم، ص 341، 348، 353).

اكوان ديو، از ديگر ديوان مشهور شاهنامه، به شكل گورخرى ظاهر مي‌شود كه مانند خورشيد، طلايي‌رنگ است و خطى مشكين بر يال دارد (فردوسى، دفتر سوم، ص 289، 291). اكوان ديو زمينى را كه رستم در آن خوابيده بود به صورت گِرد مي‌بُرد و او را بر هوا بلند مي‌كند و از رستم مي‌پرسد كه او را به دريا بيندازد يا خشكى. رستم كه مي‌داند ديو وارونه‌كار است، مي‌گويد: «خشكى» و اكوان او را به دريا مي‌اندازد و رستم نجات مي‌يابد (فردوسى، دفتر سوم، ص 292ـ293). در روايات عاميانه، نام ديگر اكوان‌ديو «آلابرزنگى» است (انجوى شيرازى، 1354ش، ص 62).

در روايات كهن، از جمله شاهنامه، ديوان از لحاظ ظاهر با آدميان تفاوت چندانى ندارند (متينى، ص 132). آنچه از ديوان مازندران در كوش‌نامه، منظومه‌اى از قرن ششم، ذكر شده است، نشان مي‌دهد كه سنجه، شاه مازندران بوده است و ديوان مردمانى قوى و تنومند و سياه‌پوست بوده‌اند (رجوع کنید به متينى، ص130)، چنان‌كه در سام‌نامه (ج 2، ص 3) تن ابرهاي‌ديو مانند نيل، سياه است. در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 467) اسكندر در سفر به زنگبار با ديوهايى روبه‌رو مي‌شود كه رئيس آنها، مهكال، زنگى است و در جايى اسكندر او را «اى ملعون سياه» خطاب مي‌كند (طرسوسى، ج 2، ص 472). نام آلابرزنگى براى اكوان‌ديو نيز به ارتباط ديو بازنگ و زنگبار و رنگ سياه اشاره دارد.

در منظومه‌هاى حماسي‌اى كه به پيروى از شاهنامه سروده شده‌اند نيز ديوها حضور دارند و پهلوانان ايرانى دائم با آنها در ستيزند. مثلا، در گرشاسپ‌نامه (ص 282ـ283) گرشاسپ، مِنهرَاس‌ديو را مي‌كشد و سام در سام‌نامه، به ترتيب، مَكوكال ديو (ج 1، ص 124ـ125)، ابرهاي‌ديو (ج 2، ص 333) و نَهَنكال‌ديو (ج 2، ص 356) را مي‌كشد. در سام‌نامه (ج 1، ص 236ـ237) همچنين از موجودى ديوزاده به نام فرهنگ ياد شده است.

در گرشاسپ‌نامه، اندكى بيشتر از شاهنامه شكل ديو وصف شده است: پهناى منهراس‌ديو سه برابر آدمى و بلندي‌اش چهل اَرَش و تنش نيلگون است؛ با سنگى مي‌تواند كوه را با زمين هموار كند؛ هنگامي‌كه مي‌غرد، هوش و جان از شير مي‌بَرَد؛ از نَفَسَش ابر و از دندانش برقِ رعد پديد مي‌آيد؛ با جستى، عقاب را از آسمان و نهنگ را از قعر دريا مي‌گيرد و نهنگ را در برابر خورشيد بريان مي‌كند و مي‌خورد؛ در غار زندگى مي‌كند و اگر از دور كشتي‌اى ببيند مردم آن را مي‌گيرد و مي‌خورد (اسدى طوسى، ص 273، 281، 283). وصف‌ديو در سام‌نامه از اين هم واضح‌تر است: نهنكال‌ديو شاخ دارد و مي‌خواهد شاخش را بر بدن سام فرو ببرد (ج 2، ص 356)، صورتِ ابرهاي‌ديو مانند آدمى و بدنش مانند نرّه ديو است، دو دندان پيشش مانند گراز و همۀ پيكرش مانند نيل سياه است (ج 2، ص 3) و به شكل ابر درمي‌آيد و پريدخت، معشوقۀ سام، را مي‌ربايد (ج 1، ص 432).

در قصه‌هاى عاميانه، شكل و هيئت و خصوصيات ديوان دقيق‌تر وصف شده است: ديوان در آب غوطه مي‌خورند و در هوا پرواز مي‌كنند (اسكندرنامه، ص 378؛ طرسوسى، ج 2، ص 473؛ هفت لشكر، ص 67)؛ هنگامي‌كه به هوا مي‌روند، تنوره مي‌كشند (هفت لشكر، ص 68)؛ تنومند و كوه پيكرند (نقيب‌الممالك شيرازى، ص470). مثلا، در اميرارسلان (ص 471) در وصف كشته شدن الهاك‌ديو آمده است كه پيكرش چون دو پارچه كوه بر زمين افتاد. در هفت لشكر، عرض و طول مَكوكال‌ديو نيم‌فرسنگ است و شاخهاى بلند از سرش به در رفته (هفت لشكر، ص 67)، طول ديوسپيد از فرق سر تا پاشنۀ پا 250 اَرَش است، شاخ بر سر دارد، از سر تا پا مثل شيرسفيد است و نقطه‌هاى رنگارنگ بر تن دارد (هفت لشكر، ص 172؛ قس ديوسپيد در شاهنامه، كه سياه‌رنگ است). ديوى ديگر سرش مانند «گنبددوار» (چرخ، آسمان) است، شاخهاى بلندى بر سر دارد، «تنوره» (دامن) چرمين از چرم نهنگ (= تمساح) بر دور كمر و خلخالهاى طلا بر دست و پا و ميان شاخهاى خود دارد (هفت لشكر، ص 309ـ310). در قصه‌هاى عاميانه سلاح خاص ديوان، «دارشمشاد» (تنه درخت شمشاد) است كه گاه چند سنگ آسياب هم بر آن تعبيه شده است (مثلا رجوع کنید به نقيب‌الممالك شيرازى، ص 314؛ هفت لشكر، ص 173).

در برخى قصه‌هاى عاميانه ديو مانند اژدهاست. مثلا در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 463ـ464) ديو مانند مارى بال‌دار است كه آتش از دهانش مشتعل مي‌شود، كه مطابق با ويژگيهاى اژدهاست. يكى از بن‌مايه‌هاى قصه‌ها اين است كه اژدهايى دخترى را اسير مي‌كند و جوانى بيگانه به سرزمين دختر مي‌رود و اژدها را مي‌كشد و با دختر ازدواج مي‌كند (رجوع کنید به افشارى، ص 38ـ43). در بعضى قصه‌هاى عاميانۀ فارسى، به جاى اژدها، ديوى دخترى را مي‌ربايد و از او تمناى وصال دارد اما دختر، كه گاه پرى است، از ازدواج با ديو امتناع مي‌كند و جوانى از راه دور به نجات دختر مي‌رود و ديو را مي‌كشد و با دختر ازدواج مي‌كند (مثلا رجوع کنید به انجوى شيرازى، 1352ش، ج 1، ص 85ـ86). در قصۀ اميرارسلان (ص 328ـ329) نيز فولادزره‌ديو، فرخ‌لقا (معشوقۀ اميرارسلان)، منظر بانو (دختر ملك شاهرخ‌پرى) و گوهرتاج (دختر ملك لعل‌شاه) را در شب عروسي‌اش با ملك فيروز (پسر اقبال شاه‌پرى) مي‌ربايد. الهاك‌ديو نيز ماه‌منير، همسر ملك شاپور، را مي‌دزدد و از او كام مي‌طلبد اما كامروا نمي‌شود (نقيب‌الممالك شيرازى، ص 435ـ436).

در اسكندرنامه نسخۀ نفيسى (ص 378ـ379) ديوها يار پريان‌اند، اما در بيشتر قصه‌ها ديوها و پريان باهم دشمن‌اند و پريان براى رهايى از آزار ديوان، از آدميان يارى مي‌خواهند. مثلا، در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 454) مَلِكِ پريان، براى رهايى از مهكال‌ديو و ديوان ديگر، از اسكندر يارى مي‌خواهد و در قصۀ حمزه (ج 1، ص 218ـ223، 231ـ233) اميرالمؤمنين حمزه در كوه قاف به كمك پريان مي‌رود تا شهرستان آنها را از ديوان پس بگيرد. در داراب‌نامه طرسوسى (ج 2، ص 471) خضر* به اسكندر مي‌آموزد كه از خاك جايى كه پيامبر آخر زمان صلوات‌اللّه‌عليه متولد مي‌شود، مشتى خاك به چشم ديوان بپاشد تا كور شوند. در اسكندرنامه كبير (ج 2، ص 158)، هر ديوى كه كشته شود و خونش بر زمين بريزد، از هر قطره خون او ديوى ديگر پديد مي‌آيد؛ از اين‌رو، هنگامى كه قهرمان داستان بر ديو ضربه مي‌زند بايد مشتى خاك هم بر دهان ديو بيفكند تا ديو به جهنم واصل شود. اسكندر همچنين از اسم اعظم خدا (نامِ مِهين)، كه طهمورث ديوبند آن را مي‌دانست، آگاه بود. چنان‌كه طهمورث ديوبند به بركت آن، همۀ ديوها را تحت فرمان خود درآورد (طرسوسى، ج 2، ص 465).

ديو در بعضى از متون فارسى، از جمله در بعضى از ترجمه‌هاى كهن فارسى قرآن مجيد (رجوع کنید به فرهنگنامه قرآنى، ج 2، ص 622)، به معناى جنّ است. باب چهارم مرزبان‌نامه (ج 1، ص 147ـ192) به مناظرۀ ديوِگاوْپاى و داناي‌نيكْ دين اختصاص دارد كه باتوجه به اينكه پاى اين ديو به سان پاى گاو است، مي‌بايست جنّ باشد (بعضى جنّها سمّ دارند؛ رجوع کنید به جنّ* ). چنان‌كه نويسندۀ كتاب نيز او را از «مَرَده عفاريت» معرفى مي‌كند (وراوينى، ج 1، ص 148) و عفريت نام ديگر جنّ است (رجوع کنید به جنّ*). همچنين اينكه در حكايتى از مرزبان‌نامه (ج 1، ص 101) ديوى در تن شاهزاده مي‌رود و در رگهاى او جارى مي‌شود و او را ديوانه يا مجنون مي‌كند، نشان مي‌دهد كه ديو در مرزبان‌نامه به‌معناى جنّ به‌كار رفته است (قس شميسا، ص 1281ـ1282، كه باب چهارم مرزبان‌نامه را مربوط به اختلاف آرياييان با مازندرانيان ديوپرست مي‌داند). در اسكندرنامه نيز ديو و جنّ يكسان دانسته شده‌اند، چنان كه اسكندر فرمان مي‌دهد تا همۀ فيلها را در آهن بگيرند، زيرا ديوان ــ مانند جنّها (رجوع کنید به جنّ)ــ از آهن بسيار مي‌ترسند (اسكندرنامه، ص 378). در داراب‌نامه بيغمى (ج 2، ص 724، 726) خناسِ جنّى، پسر شَطلاطِ جنّى، در كوه قاف پادشاه همۀ ديوان و پريان است. دختر او، مه‌لقا، پرى است. برادر خناس جنّى نيز ملك قبط‌پرى است و به اين ترتيب، جنّ و ديو و پرى يكسان‌اند.

در ادب فارسى ديو به معناى شيطان هم بسيار به‌كار رفته (مثلا سعدى، ص 115؛ مولوى، دفتر اول، ص 93؛ همان، دفتر دوم، ص 114) و گذشته از تعبير «ديونفس»، ديو در متون اخلاقى و عرفانى مجازآ به معناى نفس اماره است (رجوع کنید به دهخدا، ذيل «ديو»).

 

http://www.encyclopaediaislamica.com/madkhal2.php?sid=5933


عناصر سته

 

ارکان سته .

آب .

خاک .

آتش .

نور .

باد .

مه .

در آخرالزمان ار آب نور خواهند گرفت .

تمرکزت را نابود کن .

 

مشغول باش .

توجه بیشترین هدر رفت توان ذهن را حاصل خواهد کرد .

اصول سه گانه مهندسی ذهن :

۱. لذت ببر . شاد باش . انتظار نداشته باش .

۲. بخواه . فراموش کن . باز بخواه .

۳. تفکر نکن . خیره شو . همیشه مبهوت باش .

look at the new metaphysics

Physics mind ( look at the new metaphysics )

Science’s approach to The Truth

The initial goal of science was, of course, not to separate science and spirit, but instead to understand nature. In early/ancient civilizations science and spirituality were meant to compliment each other and nature. Scientists wanted to understand nature, so they could live in harmony with it, not so they could dominate it. Only until the middle of the 16th century did this really change.

Materialism, which is the theory that physical matter is the only reality and that everything, including thought, feeling, mind, and will, can be explained in terms of matter and physical phenomena brought about the separation between science and spirit. Since, under this way of thinking, physical well-being and worldly possessions became the greatest good and had the highest value in life. The world was thought of as a machine, and there was no need for God or metaphysics / spirituality.

Then in the early 20th century, scientist like Einstein, Bohr, Heisenberg, Schrödinger and other founders of quantum theory proved that it was not a material world at all. Many of the founders of quantum even had an interest in spiritual matters. They discovered that the physical universe is essentially non-physical. It seems to arise from a field that is even more subtle than energy, a field that seems to be more like intelligence or consciousness than matter. As you may know, these are ancient metaphysical teachings, and metaphysicians have no problems with these ideas. Even though, much of the scientific community does. And, once materialism is gone, the convergence of science and spirituality can begin again.

How Physics and Metaphysics Will Merge?

Although, it is not certain exactly how the convergence of science and spirit will take place, there are many ideas as to how and when this might happen. Some people believe that there will be a complete blending of one into the other. Others believe that they will continue to overlap and expand each other. Personally, I believe that through quantum physics, science will prove many of the ancient metaphysical / spiritual teachings (as it is already doing) and in the process we will see the convergence to science and spirit.

درمبحث ظهور وجود و بسط اشیا-خلقت و جبر و اختیار

نقطه : برای هرکس سخت ترین تصورایجاد نقطه است.
سخت ترین بحث شناخت نقطه و بحث پیرامون است.
هرکسی تعریف خاصی و گاه فقط لفظی از نقطه دارد و می داند
اما ظهور و بروز هر چیز از نقطه است و هرچیزی را می توان از آن دریافت پیچیده ترین مسائل اخلاقی فلسفی و حتی صنعتی .
اما شرح نقطه:
هر چیزی وجود ندارد. هیچ . هیچ
تنها . هیچ
هیچ همان صورت نقطه است.
و باطن نقطه همان نقطه است
یعنی یک شرح برتر.

رجوع شود به مصحف فاطمه !

نقطه مجبور است ! همه چیز مجبورند . چرا که زوجیت وجود دارد.
به همین خاطر هست از نیستی پا می گیرد .
نیست هست . هست نیست است ! این است آنچه که حرکت ایجاد می کند.
از نیست هست زائیده میشود . هست به سمت نیست و نیست به سمت هست حرکت میکند
وقتی که همه چیز جز مفهوم برتر زوج خلق شده اند آیا هستی و نیستی می توان زوج نباشد!؟
  
ازنیستی هستی و از هستی. کرسی خلق میشود بر کرسی مکان قرار می گیرد. و بر مکان - زمان- بر زمان حروف  تا برسیم به عالم اسما
0  1  2  4  8  16   32   64    128    256   512

هر صفر و یک در جایگاه نماد مشخص حرف و ذات حروف است
یعنی(ی)که آخرین حرف است حرف ذاتا مقابل(متضاد)حرف الف(ا)است
مثل:همه چیز بر پایه ظاهر و باطن - اول و آخر- کامل و ناقص-زشت و زیبا-خوب و بد است که همه اینها اعتباری و تعریف است و اصالت ندارد .و تنها کمک به شناخت ماهیت و دستیابی به رتبه ظاهری آنها کمک میکند


شناخت ماهیت م هر کلمه به وسیله دایره حقیقت حروف

   چهار رتبه مربوط به حرکت از سیر خلقت
خاک1- جسم - پسر - اعراف
آب 2- دختر - نفس - جهنم
باد 3 - عقل - مرد - بهشت عقلا
آتش 4 - دل -زن  - بهشت عرفا


شرح ساده-
خدا هرچیز و ماهیتی را زوج خلق کرده-این زوجیت خود ازماهیت زوج منشاءگرفته-یعنی ما در هر مرحله-یک چهار گانه زوج روبرو هستیم.
مثلا:آب-باد-آتش وخاک-که چهارگانه   گرما و سرما-خشکی و تری-منشاء گرفته اند که در مرحله قبل زوجیت ماهیت عدمی دارد . و در مرحله بعد زوجیت ماهیت وجودی دارد.
یعنی خشکی ازنبود تری -و سردی از نبود گرمی ایجاد می شود.
اما آب ماهیت مستقل از خاک و آتش دارد و مقابل باد است.

رمز اعداد

عدد اول ۱۹ - عدد جنگ . خونریزی . مرگ .

عدد آخر ۲۲ - عدد مهربانی . لذت .

عدد ظاهر ۲۴ - عدد مادیات . عدد بخشش

عدد باطن ۲۷ - عدد  تربیت . عدد سلطنت

آنتروپی روح  ( استخراج از قرآن )

قانون دوم ترمودینامیک از گذشته مورد بحث فلاسفه و متافیزیسین ها بوده است. در نوشتار حاضر ابتدا  مروری به بیان اصل افزایش آنتروپی و نیز مفهوم آنتروپی خواهم داشت. سپس خواهم کوشید این مفهوم را در بعد متافیزیک بسط دهم. هدف از این نوشتار این بوده که نگاهی نو ارائه کنیم و در انتها نیز با این نگاه برخی از مفاهیم دینی را مرور خواهیم کرد.

 اصل افزایش آنتروپی:

افزایش آنتروپی، یک اصل پذیرفته شده در تمام رویدادهای فیزیکی جهان است. (اصل) مفهومی است که اثبات نمی شود و تا آنجا اعتبار دارد که نقیضی برای آن نباشد و چون افزایش آنتروپی در تمام رویدادهای گذشته مشاهده شده، می توان با استفاده از استقرا آنرا در مورد تمام پدیده های فیزیکی بسط داد.

آنتروپی یک مفهوم ترمودینامیکی است که می توان آنرا به عنوان بی نظمی در نظر گرفت. با استفاده از ترمودینامیک آماری، رابطه بین آنتروپی سیستم و تعداد حالات امکان پذیر میکروسکوپی سیستم که ((احتمال ترمودینامیکی P)) نامیده می شود به وسیله رابطه بولتزمان چنین نشان داد: s=k.lnp

در آن   ثابت بولتزمان است. که در آن k=1.3806*10^-23 ثابت بولتزمان است. بنابراین ازدیدگاه میکروسکوپی هنگامی که بی نظمی و سردرگمی مولکول (یعنی احتمال مولکولی) افزایش می یابد، آنتروپی سیستم نیز افزایش می یابد. بنابراین آنتروپی، اندازه بی نظمی مولکول بوده و بی نظمی مولکولی یک سیستم تحت هر فرایند واقعی افزایش می یابد. بنابراین طبق قانون دوم ترمودینامیک فرایندهای واقعی که در جهان روی میدهد، همگی در جهت افزایش آنتروپی و بی نظمی است. همچنین فرآیند ایده آل (آیزنتروپیک) فرایندی است که آنتروپی در آن ثابت بماند. به طور کلی در توصیف قانون اول و دوم ترمودینامیک می توان گفت که (قانون اول کمیت انرژی مبادله شده طی فرایند و قانون دوم جهت فرایند را بدست می دهد.)

 

از فیزیک تا متافیزیک:

آنچه مورد بحث دانشمندان قرار گرفته، گستره قانون دوم در بعد ماده است، در حالیکه فلاسفه بروی نتایج ناشی از بسط قانون دوم در حیطه متافیزیک بحث میکنند. در این نوشتار خواهیم کوشید تا مفهوم آنتروپی را در بعد مجرد انسان (روح) به کار بریم! پیش از آن لازم نمی دانم در اثبات روح یا بعد مجرد انسان بحث کنم و فقط به ذکر مثالی بسنده می کنم.

به عنوان مثال کامپیوتر را در نظر بگیرید.کامپیوتر از دو بخش سخت افزار چون صفحه کلید، صفحه نمایش، مدارها و I.C ها و...؛ و بخش نرم افزار شامل برنامه هایی که برای استفاده بروی آن نصب می شود ، تشکیل شده است. همه اجزای سخت افزار وقتی قابلیت کارایی می یابد که نرم افزارهای کاربردی بروی آن نصب شود تا یک سیستم در جهت رسیدن به هدفی مشخص مورد استفاده قرار گیرد. در واقع شاید بتوان گفت که نرم افزارها، روح کامپیوتر هستند!...

 

یک فرض نادرست:

اگر عالم را به عنوان یک سیستم بسته در نظر بگیریم (سیستم بسته یا ایزوله سیستمی است که با بیرون تبادل انرژی ندارد.) بنابر اصل افزایش آنتروپی هر فرایند واقعی که در سیستم روی می دهد در جهت افزایش آنتروپی یا بی نظمی انرژی خواهد بود. از آنجایی که انرژی قابل تبدیل به دو صورت حرارت و کار است، افزایش بی نظمی سبب می شود قابلیت انرژی برای انجام کارمفید (که مطلوب است)، به صورت اتلاف حرارت کاهش یابد.

بنابر فرض بسته بودن سیستم، نتیجه ناراحت کننده ای بدست می آید: عالم (فیزیک و متافیزیک) طی هر فرایندی همواره در حال افزایش بی نظمی است. خواهیم دید که چگونه این فرض نادرست است.

 

نیکی و بدی:

هیچگاه به این اندیشیده اید که چرا برای درک یک مطلب دشوار نیاز به تمرکز دارید؟

و یا در حین مطالعه حواستان پرت می شود؟

برای پاسخگویی به سوالاتی از این قبیل به بحث بیشتری نیاز است که از حوصله این نوشتار خارج است و دراین بخش تا حد نیاز به آن اشاره می شود.

دانشمندان با آزمایشهایی نشان داده اند که حالتهایی چون اندیشیدن بیشترین انرژی الکترومغناطیسی را در مغز انسان ایجاد میکند و حالتهای چون شهوت کمترین انرژی را ایجاد می کند. با تعمیم این نتایج در بعد متافیزیک انسان می توان گفت که مغز انسان در حرکت به سمت نیکی، میدان الکترومغناطیسی با انرژی بالاتری را ایجاد میکند. به عبارتی حرکت به سمت نیکی کار مفید می طلبد.

حال بر اساس مفهوم آنتروپی، انرژی با تراز بالا را به عنوان انرژی منظم و انرژی با تراز پایین را به عنوان انرژی نامنظم در نظر بگیرید. با فرض بسته بودن عالم، نتیجه ای که از اصل افزایش آنتروپی گرفته می شود این است که طی هر فرایندی عالم در حال افزایش آنتروپی است  و به بیانی دیگر، در حال حرکت به سمت بدیهاست. بنابراین، انسان که در آغاز دارای روح پاک (و در تعبیر دیگر لوح سفید) است، بر اثر اعمال خود از پاکی روح خود می کاهد و متاسفانه هیچ راه بازگشتی به حالت ابتدایی وجود ندارد. چرا که حتی در شرایط ایده آل نیز آنتروپی ثابت می ماند و کاهش نمی یابد. قرآن کریم چه نیکو به این مطلب اشاره کرده است:

ان الانسان لفی خسر <سوره والعصر- آیه 2>

خسران در لغت به معنی نقص در سرمایه است. ضرر بر دوگونه است یکی آنکه در معامله ای سود نکند و دیگر آنکه آنچه دارد نیز در معامله از دست بدهد. خسران معنای دوم را در بر می گیرد.

 

تناقض اساسی:

بنابر آنچه گفته شد نتیجه میگیریم که انسان دائما در حال میل به بدیها (اموری با آنتروپی بیشتر) است. اما در عمل این نتیجه با موارد نقض بسیاری رو بروست. چه بسیار انسانهایی که همه عمر خود را صرف امور باطل کردند ولی ناگهان متحول شدند و در باقی عمر رو به نیکی نهاده اند. از نمونه های مشهوری که همگی می شناسیم فضیل عیاض است که عمری به راهزنی مشغول بود و ناگهان بر اثر شنیدن آیه ای از قران برمی گردد. نمونه های بسیاری چون فضیل وجود دارد که حتی نام بردن آن دشوار است، چه رسد به شرح ماوقع بر آنها.

بنابریان فرض اولیه نادرست بوده که ما را به نتیجه ای نادرست رسانده است. یعنی عالم (ماده و مجرد) یک سیستم بسته نیست و اگر به یک منبع انرژی نامتناهی متصل نباشد تا از آن انرژی بگیرد، آنتروپی روح دائما در حال افزایش خواهد بود که نادرستی آنرا دیدیم. پس عالم را یک سیستم باز در نظر می گیریم. موضوعی که وجود دارد علمی نبودن اطلاعات ما در مورد مجرد انسان است و این اساسا از تفاوت فیزیک با متافیزیک نشات می گیرد. به عبارتی روح انسان قابل شناخت از طریق متغییرهایی چون چگالی، انرژی و ... نیست و تمام آنچه که درباره انرژی و آنتروپی روح گفتیم فقط از باب تشبیه و تقریب ذهن به مفهوم مورد نظر است. پس تاکنون به این نتیجه رسیدیم که عالم مجرد نیز چون عالم ماده یک سیستم بسته نیست. پرسشی که اکنون مطرح می شود اینست که:

 روح آدمی با چه منبع انرژی ای ارتباط دارد؟

 انسانی که با افعالش دائما در حال افزودن بر ظلمت نفس خود است، چگونه می تواند ناگهانی متحول شود و مسیر خود را عوض کند؟

 

خداوند، ضرورت عالم:

موضوعی که من به دنبال اثبات آن نیستیم، پاسخ پرسشهای فوق است، چرا که آنرا اثبات ناپذیر می دانیم. پاسخ پرسشهای فوق متشکل از سه حرف است : خدا، اله، God. فرقی نمی کند!

 همگی اسمهای یک ذات است که وجودش در عالم ضروری و بر آن مقدم است. نکته قابل توجه اینست که به همه نشانه ها می توان به وجود او پی برد ولی با هیچ استدلال فلسفی نمی توان آنرا ثابت کرد. نیازی هم به اثباتش نیست. او ثابت است ما باید خود را ثابت کنیم. شناخت ما از وجودش قابل بیان برای دیگری نیست چه برسد به اثبات!

به هر روی ادامه مطلب را با قبول ضرورت خدا در عالم ادامه می دهیم. درک این ضرورت شاید ما را از ادامه بحث بی نیاز کند. در ادامه خواهم کوشید برخی از باورهای روانشناختی نسبت به خدا را با آنچه تا کنون بیان کرده ام، توضیح دهیم.

 

در بیان برخی باورها:

با اصلاح فرض اولیه، به این نتیجه رسیدیم که عالم یک سیستم باز است و وجود خدا یک پیش فرض اساسی برای شکل گیری عالم است. این مفهوم همان است که فلاسفه ما آنرا واجب الوجود خوانده اند. حال می توان تناقضاتی که وجود داشت، را برطرف کرد. توجه کنید که با تغییر و تحول افراد قانون دوم نقض نمی شود، چون عالم یک سیستم باز است.

با نگاهی که در مطالب فوق به دنبال ارائه آن بودم، شاید بهتر بتوان به معنی این قسمت از آیه 35 سوره نور را فهمید :(الله نورالسموات والارض...)

حال چرا چنین می شود که ناگهان فردی چنین تغییر می یابد و دیگری این گونه نیست؟

پاسخ همان است که خداوند جل جلاله فرموده (الله یهدی من یشا...) این نوری است که از جانب خداوند به انسانی داده می شود، او که خود نور السموات والارض است. <سوره نور-آیه 40> : (هر که را خداوند نور نبخشد، هرگز روشنی نخواهد یافت.)

با نگاهی که از بسط مفهوم آنتروپی پیدا کردیم، بد نیست برخی مفاهیم چون عبادت و توبه و... را مروری کنیم.

عبادت خداوند یعنی اتصال به منبع انرژی. پس آنجا که خداوند می فرماید : (ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون) <سوره الذاریات- آیه 56> عبادت او نه از باب تکلیف است بلکه همه تکالیف لطف است که در پی اصلاح آدمی است.

در بیان حقیقت توبه باید ابتدا معنی عبارتی را بیان کنیم که شاید آنرا بسیار تکرار میکنیم : (لا حول و لا قوه الا بالله)(هیچ خواست و اراده ای و هیچ توانایی بالاتر از خود خدا نیست .) این عبارت توحیدی خلاصه همه آنچه است که تا کنون نوشته ایم. هیچ نیرویی برای میل به سمت نیکی وجود ندارد مگر آنکه از سوی خداوند باشد و این در حالی است که آنچه ما انجام می دهیم به سوی بدی گرایش دارد. قرآن کریم چه نیکو به این مطلب اشاره کرده:

ما اصابک من حسنه فمن الله و ما اصابک من سیئه فمن نفسک. <سوره نسا- آیه 79> یعنی : (هر چه از انواع نیکویی به تو رسد از جانب خداست و هر بدی رسد از نفس توست.)

پس هر فعل ما رو به افزایش بدی است مگر عمل صالح که نیت و مقصد آن خداست. نتیجه آنکه انسان دائما در حال خسران است:

 

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر. ان الانسان لفی خسر. الا الذین آمنوا و عمل الصالحات و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

همه اینها مقدمه ای بود تا معنی توبه بیان شود. چنانچه از <سوره نسا-آیه 79> نیز بر آمد، هر بدی که سبب کدورت نفس می شود، از کرده خود انسان است. حال که سیستم روح را یک سیستم باز فرض کردیم می توان توبه را بازگشت به سوی خدا و اصلاح آنچه سبب کدورت شده، معنی کرد تا شاید سیستم روحی ما با تبادل انرژی به حالتی با آنتروپی کمتر برسد. <سوره مائده-آیه 39> آنقدر این معنی را زیبا بیان کرده که ما را از هر توضیح دیگری بی نیاز می کند:

(پس هر که بعد از ستمی که کرده توبه نمود و کار خود را اصلاح نمود، از آن پس خدا او را خواهد بخشید که خدا بخشنده مهربان است.)

 

پیوندگرایی

هم‌زمان با پیشرفت در شناخت اندام شناسی و فیزیولوژی مغز در نیمه اول قرن بیستم، این دیدگاه که مغز متشکل است از واحدهای پردازش الکتریکی ساده ، رواج یافت؛ واحدهایی که یکدیگر را برانگیخته و نیز از یکدیگر جلوگیری می‌کردند. پژوهشگرانی همچون مک گلوخ و پیتس ۱۹۴۳ شروع به تحقیق در این موضوع نمودند که چگونه شبکه‌ای که از چنین واحدهای پردازش ساخته شده، می‌تواند محاسباتی را مانند منطق جمله‌ای اجرا کند. پژوهشگران دیگر مانند روزنبلات ۱۹۶۲، و سلفریج ۱۹۵۹ فایده شبکه‌ها را در کارهای مفهومی تر کاویدند.

این رویکرد دوم را پیوندگرایی نامیدند هر چند برخی نظریه پردازان به ویژه آنها که از علوم عصبی وارد فلسفه شده‌اند واژه شبکه‌های عصبی و عده‌ای دیگر اصطلاح پردازش توزیع شده موازی را ترجیح می‌دهند. هرچند پیوندگرایی در آغاز رقیب رویکرد پردازش نماد بود اما زمانی که دانش‌های شناختی در دهه ۱۹۷۰ شروع به تحقیق چند رشته‌ای کرد، رویکرد پیوندگرایی این وجه را از دست داد.

 

علیت ذهنی

رابطه علی دو طرفه میان ذهن و بدن امری است که با شهود خود آن را درمی یابیم و انکار آن نیازمند دلیل بسیار قوی و قدرتمندی علیه این شهود است. با این حال، پذیرش علیت ذهنی برای همه نظریات مربوط به رابطه ذهن و بدن از دوگانه انگاری گرفته تا فیزیکالیسم مشکل ساز شده‌است. دوگانه انگاران برای تبیین آن گاهی به اصالت علت موقعی، گاهی به درهم کنش گرایی و گاهی هم به اصالت توازی روی آورده‌اند اما هیچ یک از اینها نتوانستند تبیینی از رابطه علی ارائه کنند. انکار رابطه علی از طرف ذهن به بدن را در ادبیات فلسفه ذهن شبه پدیدارانگاری می‌نامند.

هویت شخصی

هویت یا اینهمانی شخصی از این بحث می‌کند که شخص در زمان t1 با خودش در زمان t2 به چه ملاکی یکی است؟

برای مثال، با چه معیاری حکم می‌کنیم که علیرضا امروز همان علیرضایی است که دیروز با او به کلاس رفتم؟

برخی از فیلسوفان ذهن ملاک اینهمانی شخصی را استمرار جسمانی شخص دانسته‌اند و برخی نیز ملاک اینهمانی را استمرار روانی می‌دانند.

 

برج شناسی .

 

استخراج از قرآن .

رب ملک اله
تیر آبان اسفند آب
دی اردیبهشت شهریور خاک
فروردین مرداد آذر آتش
مهر بهمن خرداد باد

و باطن هر فصل اینگونه است .

آب = بهار.

خاک = پائیز.

باد = تابستان.

آتش = زمستان.

رتبه بندی سی و دو حرف فارسی.

 

«هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شيء عليم» 

استخراج از قرآن

«هوالاول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شيء عليم»

جدول زیر مقدار عددی حروف و حقیقت گروهی آن است .

۰۰ ۰۱ ۱۰ ۱۱
الف ۰۰۰۰۰ ب ۰۰۰۰۱ پ ۰۰۰۱۰ ت ۰۰۰۱۱
ث ۰۰۱۰۰ ج ۰۰۱۰۱ چ ۰۰۱۱۰ ح ۰۰۱۱۱
خ ۰۱۰۰۰ د ۰۱۰۰۱ ذ ۰۱۰۱۰ ر ۰۱۰۱۱
ز ۰۱۱۰۰ ژ ۰۱۱۰۱ س ۰۱۱۱۰ ش ۰۱۱۱۱
ص ۱۰۰۰۰ ض ۱۰۰۰۱ ط ۱۰۰۱۰ ظ ۱۰۰۱۱
ع ۱۰۱۰۰ غ ۱۰۱۰۱ ف ۱۰۱۱۰ ق ۱۰۱۱۱
ک ۱۱۰۰۰ گ ۱۱۰۰۱ ل ۱۱۰۱۰ م ۱۱۰۱۱
ن ۱۱۱۰۰ و ۱۱۱۰۱ ه ۱۱۱۱۰ ی ۱۱۱۱۱

هر حرف پنج مشخصه ( یا عدد ) دارد .

از سمت راست .

۱- عزرائیل ( عقل ) - بادی  -درخت خرما - سوره  کافرون - اول

۲-اسرافیل ( قلب ) - آتشی -درخت انگور - سوره فلق - آخر

۳-جبرئیل ( جسم ) - خاکی -درخت انجیر - سوره ناس - ظاهر

۴-میکائیل ( نفس ) - آبی  -درخت زیتون - سوره توحید - باطن

۵-فاطمه ( روح ) - آبی -درخت طوبی - سوره حمد ( یا جن ) - کل

در ادامه تقسیم حروف عربی آورده خواهد شد .

 

خودآگاهی

یکی از مهم‌ترین بحثهای فلسفه ذهن که در حال حاضر بحث روز آن به شمار می‌رود، مسأله خودآگاهی یا ماهيت ذهن (به انگلیسی: consciousness) است.

اهمیت مطالعات خودآگاهی یا ماهیت ذهن به حدی در حال اوج گرفتن است که نشریه ساینس (Science) در سال ۲۰۰۵ اقدام به ارائه ۲۵ تا مهم‌ترین سئوالات علمی قرن حاضر را نمود، و در این گزارش، مطالعات علوم خودآگاهی در مکان دوم مهم‌ترین پرسش‌های علمی کنونی جهان قرار داده شد.

با اینکه خودآگاهی (ماهیت ذهن) قرن هاست که مورد توجه اندیشمندان عالم بوده‌است، اما نخبگان علم امروزی هنوز از ارائه یک تعریف واحد و منسجم و حتی قابل قبول برای یکدیگر عاجزند.

در این مقاله و مقالات مربوطه  سعی شده که برگردانهای ذیل مدنظر باشند:

خودآگاهی = consciousness (مصوب فرهنگستان زبان پارسی)
آگاهی = awareness
خویشتن‌آگاهی = self-awareness
هوشیاری = sobriety , astuteness , alertness
این واژگان هر یک تعریف خود را دارند، و معادل یکدیگر نیستند. بطور نمونه، دیوید چالمرز تفاوت بین آگاهی و خودآگاهی را اینگونه بیان می‌کند:

« آگاهی، قرین روانشناختی خودآگاهیست. »

لذا منظور ازعنوان این مقاله، همان خودآگاهی، یا consciousness است.

 

ماهیت ذهن، ماده گرایی، و پیامدهای آن:
سئوال بزرگ این است که چگونه انسان می‌تواند از امور مختلف آگاه باشد در حالی که ابزار فیزیکی مانند مغز و اعصاب به تنهایی هرگز نمی‌توانند حالت خودآگاهی داشته باشند. ماتریالیست‌های بزرگ همانند دانیال دنت امروزه اذعان دارند که خودآگاهی صرفاً نتیجهٔ یک سیستم پیچیدهٔ مطلقاً فیزیکی است.

به عقیده جولین هاکسلی «این انگاره که خودآگاهی نتیجه انگیزش بافت‌های عصبی است درست مثل داستان مالیدن چراغ علاء‌الدین و بیرون آمدن غول است.» از دیدگاه برخی، ممکن است خودآگاهی را همان شکاف تبیینی (به انگلیسی: The explanatory gap). این واقعیت بحث‌های بیست سال اخیر را درباره خودآگاهی تحت شعاع خود قرار داده‌است.

یکی از تعابیر مسئله ی سنجش در مکانیک کوانتمی اذعان می‌دارد که فروریزش تابع موج و تولید وقایع و ذرات کوانتمی مستلزم وجود خودآگاهیست. بدین معنی، نه تنها خودآگاهی معلول طبیعت نیست، بلکه علت آن است، و حتی دلیل ایجاد فرایندهای درون مغزی در مقیاس بسیار کوچک می‌باشد.

از مدافعان مشهور این دیدگاه استوارت همروف، هنری ستپ، و فیزیکدان بزرگ راجر پنرز است که معتقد است اندرکنش‌های کوانتیکی در ناحیه‌ای از سلول‌های مغزی بنام میکروتوبول‌ها به وقوع می‌پیوندد. وی بر این مبنا همانند کورت گودل معتقد است که مغز انسان یک سیستم فرا-الگوریتمی است.

برخی حتی این نظریات را پیشتر برده و معتقدند که خودآگاهی با فضا و زمان پیوندهای بنیادی دارد.

 

خودآگاهی باعث فروریزش تابع موج

در مسئله ذهن-جسم از دیدگاه کوانتمی (به انگلیسی: Quantum Mind-Body Problem)، خودآگاهی باعث فروریزش تابع موج عنوان گردیده. این دیدگاه یکی از تفاسیر مکانیک کوانتمی می‌باشد.

در این نظریه، بر نقش داشتن خودآگاهی (consciousness) بعنوان ناظر (observer) در فروریزش تابع موج (به انگلیسی: collapse of the wave function) تاکید شده است. لذا در این نگرش تفسیری از مکانیک کوانتمی، نظارت نظاره‌گر (به انگلیسی: observer) نه تنها نقش مستقیمی در فروریزش تابع موج دارد، بلکه نظاره‌گر کسی یا چیزی غیر از صاحب خودآگاهی نیست.

برخی این نظریه را تلاشی برای حل پارادوکس ویگنر دانسته، و اذعان می‌دارند که فروریزش تابع موج در زمان نظارت نخستین ناظر واقع می‌گردد. این را نباید با دوگانگی مادی (به انگلیسی: substance dualism) اشتباه کرد.

 

بنیانگزاران مکانیک کوانتمی بر پیوند بین خودآگاهی و مفاهیم نظریهٔ خود واقف بودند. به نوشتهٔ ورنر هایزنبرگ:

« برخی فیزیکدانان ترجیح می‌دهند که به دنیایی باز گردند که در آن جهان عینی است و کوچکترین اعضای آن درست مثل سنگ و درخت چه آنها را ببینیم و چه نبینیم بطور مستقل وجود داشته باشند. اما چنین چیزی ممکن نیست.  »

برنارد دسپانات، فیزیکدان فرانسوی، همین ایده را مجددا بازگو کرد:

« تفکر اینکه جهان از اشیایی ساخته شده که وجودشان مستقل از بود یا نبود خودآگاهی بشری است، خلاف مفاهیم مکانیک کوانتمی و دستاوردهاییست که بطور تجربی در آزمایشگاه‌ها بدان دست یازیده شده. »

نقطه آغازین:
اما با انتشار اثر مهم در تاریخ فیزیک بنام Die Mathematischen Grundlagen der Quantenmechanik (پایه‌های ریاضی مکانیک کوانتمی)، جان فون نویمان نخستین شخصی بود که به این مسئله اشاره نمود که ممکن است مکانیک کوانتمی نقش فعالی به خودآگاهی (به انگلیسی: consciousness) در فرایند خلق جهان حقیقی داده باشد. دیگران همچون والتر هایتلر، فریتز لندن، ادموند باور، و یوجین ویگنر نظریهٔ فون نویمان را از این هم فراتر برده، و مدعی شدند که جهان نه تنها توسط خودآگاهی در هر لحظه خلق می‌گردد، بلکه این نتیجهٔ غیرقابل گریز تفسیر فون نویمان است. ویگنر در این باب صراحتا اعلان داشت که ذهن است که بر ماده تاثیرگذار است.

در این بین، جان ویلر حتی معتقد بود که نه تنها خودآگاهی باعث فروریزش تابع موج میشود، بلکه برای وجود جهان هستی شرطی لازم و واجب الوجود است. به گفته وی، «خودآگاهی از ارکان خلق جهان است. حتی در خلق فعلی زمان گذشته».

استوارت همروف و راجر پنرز معتقدند که فروریزش تابع موج در میکروتوبول‌های نورون‌ها بوقوع می‌پیوندند. به این نظریه، نظریهٔ The Penrose-Hameroff «Orch OR» model of consciousness گویند.

ذهن

ذهن، نمودی از هوش و آگاهی تجربیست که بنا به تعاریف، مرکب از اندیشه، ادراک، حافظه، احساسات، امیال، تخیل و کلیه فرآیند شناخت ناخودآگاه است. واژه ذهن، بطور ضمنی اشاره به فرآیند فکری استدلال یا ساختن پیرامون دارد.

نظریه‌های مربوط به ذهن و کارکرد آن بی‌شمار است. اولین تفکرات درباره ماهیت ذهن، توسط افرادی مانند زرتشت، استانس و دیگر فلاسفه و متفکران باستانی ایران و هند و پس از آن‌ها توسط فلاسفه اسلامی صورت گرفت. تئوری‌های گذشتگان، بر پایه خداگرایی و الهیات بنا شده و فلسفه ذهن را پیوند میان ذهن، روح، ماوراءالطبیعه و جوهر ذاتی خدادادی می‌داند. در تئوری‌های معاصر که بر پایه پژوهش‌های علمی درباره مغز است، ذهن را بُعدی ثانویه از مغز می‌داند که دارای دو نمود خودآگاه و ناخودآگاه است.

ن والقلم

با سلام .

وبلاگ فیزیک ذهن  در راستای مفهوم سازی و گسترش فیزیک ذهن فعال شده تا بتواند گوشه ای از فضای خالی نیازی های متافیزیکی جامعه علمی و سایبر را پر کنید .

امید است بتوانیم با انتشار مطالب غیر تکراری گامی قدرتمند برداریم .